چهار راستی و درستی پاک بودایی (حقیقت مقدس)

چهار راستی و درستی پاک بودایی (حقیقت مقدس)

رنج : ای راهبان ؛ این است راستی پاک درباره ی رنج ، به هستی در آمدن (تولد) رنج است ، پیری رنج است ؛ بیماری رنج است ، مرگ رنج است ؛ پیوستگی با آن کسی که دوستش نمی داریم رنج است ، جدایی از آنکس که دوستش می داریم رنج است، به آرزوی خود نرسیدن رنج است ، کوتاه اینکه (خلاصه) پنج دسته امور مورد علاقه آفریننده ی رنج است.

چشمه ی رنج : ای راهبان این است راستی پاک درباره ی چشمه ی رنج ، دوستی زندگی که انسان را در معرض به هستی در آمدن های نوین قرار می دهد ، و به همراهی آرزو و حرص به این سوی و آن سوی به دنبال هوس و خواسته اش می کشد ، آری آرزوها ، دوستی زندگی و خواستن زندگی جاویدان در این جهان چشمه و علت رنج است.

نابود ساختن رنج :‌ ای راهبان این است راستی پاک درباره ی نابود ساختن رنج ، باید این زندگی و دوستی و خواستن را با نیست کردن میل و آرزو نابود ساخت ، باید خواست را از خود دور کرد و از چنگال آن نجات یافت و هیچ جایی برای آن باز نگذاشت.

راه نابود ساختن رنج : ای راهبان این است راستیِ پاک درباره ی راهِ نابود ساختن رنج ، این راهِ پاک هشت پیشراه دارد که در زیر پی می آید : ” باورِ پاک ، خواستنِ پاک ، زبانِ پاک ، کردارِ پاک ، وسایلِ زندگیِ پاک ، کوششِ پاک ، حافظه ی پاک ، اندیشه ی پاک”.

============================================

برگرفته و برگزیده از کتاب : فروغ خاور

داستان زندگانی بودا و آیین او

نویسنده : استاد علامه هرمان الدنبرک

برگرداننده : بدرالدین کتابی

چاپ دوم به سال ۱۳۴۰ خورشیدی

نویسنده : بردیا

درخت

درخت

فاصله یه حرف سادَ ست ، بین دیدن و ندیدن

بگو صَرفه با کدومه؟ شنیدن یا نشِنیدن

ما می خواستیم از درختاا کاغذ و قلم بسازیم

بنویسیم تا بمونیم پشت سایه جون نبازیم

آینه ها اونجا نبودن تا ببینیم که چه زشتیم

رو درخت با نُک خنجر زنده باد درخت نوشتیم

زنگِ خوش صدای تفریح واسمون زنگ خطر شد

همه ی چوبای جنگل دسته تیغ تبر شد

اگه حرفمو شنیدی جنگل رو نده به پاییز

کاری کن درخت باغچه تن نده به خنجر تیز

با جوونه ها یکی شو

قد بکش نگو که سخته

جنگل تازه به پا کن

هر یه آدم یه درخته

خونده شده توسط سیاوش قمیشی

نویسنده : سینا

راه درست

راه درست

آشو زرتشت می گوید :

” در دنیا فقط یک راه وجود دارد و آن راه ، راستی است.”

با دوستان که در مورد راه درست صحبت می کنیم ، همه صحبت از تعدد راه ها به تعداد افراد سخن می گوییم. اما این جمله از زرتشت به ما می گوید که همه راه ها از یک راه می گذرند و آن راستی است. یعنی راهی که در آن دروغ و ریا و دغلکاری نیست و صداقت و پاکی و راستی بر آن حاکم است. راه های درست راه هایی هستند که با هم این اشتراک بزرگ و مهم یعنی راستی را دارند .

آگاهی خود را ارتقا دهیم و شاد باشیم

نویسنده: سینا یاوریان

در شان و لایق چیزی باشیم

در شان و لایق چیزی باشیم

شاید دلیل اینکه به چیزی یا شخصی که می خواهیم دست پیدا کنیم ، هنوز بعد از انتظار طولانی دست نیافته ایم ، این باشد که فکر می کنیم در حد آن هستیم و لیاقت آن چیز یا آن شخص را داریم ، در حالی که شاید لازم است که خود را ارتقا دهیم و خود را لایق آن شخص یا آن چیز کنیم تا بتوانیم آن را بدست آوریم.

نویسنده: سینا

آگاه بودن به بدن و وضعیت خود در هر آن و لحظه

به طور کامل از بدن مان آگاه نیستیم. هنگامی که راه می رویم، از این واقعیت که در حال راه رفتنیم ، به سختی آگاهیم. وقتی که ایستاده ایم ، از این واقعیت که در حال ایستادنیم ، به دشواری آگاهیم. حین خوردن نیز از این واقعیت که در حال خوردنیم ، به سختی آگاهیم. هر فعالیتی که با بدن می کنیم ، در ناآگاهی و ناهشیاری انجام می دهیم. درست همچون یک خوابگرد (کسی که در خواب راه می رود و به خود آگاه نیست).

پس از بدنت آگاه باش. با هر کنش کوچک که بدن انجام می دهد ، به آن توجه کن. باید در کل آنچه که می کنیم ، مراقب و سرتاپا توجه باشیم. همانطور که بودا می گفت : « وقتی که در طول جاده راه می روی ، آگاه باش که در حال راه رفتنی. وقتی که پای راست خود را بر می داری ، ذهن باید از این واقعیت آگاه باشد که پای راست برداشته شده است. شب هنگام که می خوابی ، باید بدانی که چه هنگام غلت زده و پشت و رو می شوی.»

=====================================

از کتاب ۷ بدن ۷ چاکرا نوشته عارف روانشناس هندی اوشو

=====================================

نویسنده: بردیا

همه چيز در جهانم نيكوست

همه چیز در جهانم نیکوست

در لایتناهای حیات – آنجا که ساکنم- همه چیز

عالی و کامل و تمام عیار است.

گذشته کوچکترین اقتداری بر من ندارد, چون من

مشتاقم که بیاموزم و دگرگون شوم.

می بینم گذشته ام مرا به جایگاه امروزم آورده است.

مشتاقم از جایگاه هم اکنونم آغاز کنم , و اتاقهای

خانه ذهنم را پاک گردانم.

می دانم که مهم نیست از کجا آغاز کنم؛ پس, از کوچکترین

و آسانترین اتاقها شروع می کنم, و به این ترتیب ,

به سرعت نتایج کارم را می بینم.

از اینکه خود را میان این ماجرا می بینم به وجد

در می آیم , زیرا می دانم دیگر بار همین تجربه را

نخواهم آزمود.

مشتاقم خود را آزاد کنم.

در جهانم همه چیز نیکوست.

==============================

بر گرفته از کتاب شفای زندگی نوشته لوییز هی-۶۷

==============================

نویسنده: بردیا

زندگي و مرگ (كنفسيوس)

زندگی و مرگ (کنفسیوس)

تو که هنوز زندگی را نشناخته ای,

مرگ و پس از مرگ را چگونه خواهی شناخت.

=====================================

برگرفته ای از کنفوسیوس

از کتاب خلاصه تاریخ ادیان در دینهای بزرگ

نوشته دکتر محمد جواد مشکور

=====================================

نویسنده: بردیا

the-reality-slap

سیلی واقعیت

کتابسیلی واقعیتاز راس هریس

سیلی واقعیت درباره وقتی است که زندگی با سیلی به‌صورت آدم می‌زند، او را به کناری پرت می‌کند و زندگی‌اش را بالا و پایین می‌کند. با این حساب سیلی واقعیت کتابی مفید برای هرکسی است که در زندگی‌اش حادثه تنش‌زای بزرگی اتفاق افتاده. این کتاب به‌طور اختصاصی درباره سوگ و فقدان است. درباره نحوه مقابله با مرگ محبوب، ورشکستگی، طلاق، بیماری صعب‌العلاج، تصادف جدی، معلولیت و حوادثی نظیر این‌ها. چگونه با این اتفاقات کنار می‌آیید؟

برای مقابله موفق چهار اصل اساسی را باید رعایت کرد.

اصل اول:

با خودتان به مهربانی رفتار کنید. آیا می‌توانم با خودم مهربان باشم؟ حفره بسیار بزرگی بین آنچه می‌خواهم و آنچه دارم وجود دارد؛ و درد بسیار زیادی می‌کشم. با این اوصاف می‌توانم با خودم مهربان باشم؟ بسیاری از ما نمی‌دانیم چطور این کار را بکنیم؛ به دارو یا الکل یا غذا پناه می‌بریم یا به خودمان زخم می‌زنیم یا از زندگی کنار می‌کشیم. واضح است که این راه مهربانی با خود نیست. پس بایستی شیوه‌های ساده‌ای وجود داشته باشد که از طریق آن‌ها سپری برای مقابله پیدا کرد.

اصل دوم:

لنگر بیندازید. همه این هیجانات و احساسات دردناک یک طوفان هیجانی به راه می‌اندازند. من اگر در میانه طوفان به دریانوردی خود ادامه بدهم کاری از دستم برنخواهد آمد و پس چطور می‌توانم لنگر بیندازم؟ من از توجه آگاهی استفاده می‌کنم تا در لحظه اکنون جای بگیرم و به افکار و احساسات دردناکم اجازه بدهم تا بدون آنکه مرا بدزدند از ذهنم آمدوشد بکنند.

اصل سوم:

ارزش‌های زندگی‌تان را بشناسید. من برای چه می‌خواهم به زندگی ادامه بدهم؟ من در مواجهه با این چالش، در مواجهه با این فقدان، در مواجهه با این بحران می‌خواهم چگونه باشم؟ من ناچار از نامیدی نیستم. همچنان می‌توانم به خاطر چیزی به زندگی ادامه بدهم. حتی در میان این طوفان بلا، حتی در غم از دست دادن محبوبم هنوز می‌توانم دلیلی برای روی پا ایستادن و ادامه دادن پیدا کنم. من می‌توانم دست از زندگی بکشم یا دلیلی پیدا کنم که به زندگی‌ام معنا ببخشد. پس این اصل به ارزش‌های زندگی و اقدام متعهدانه می‌پردازد.

اصل چهارم:

یافتن گنج است. حتی در زمان رنج و درد چیزهایی وجود دارد که آن‌ها را گرامی بداریم و قدردانشان باشیم. مثلاً وقتی سالگرد مرگ محبوب خود را می‌گیریم درد بسیاری می‌کشیم اما در همان حال افرادی وجود دارند که با ما به مهربانی و با عشق رفتار می‌کنند. آیا نمی‌توانیم قدردان این لحظات باشیم؟

این اصل چهارم تنها وقتی قابل‌اجرا است که به سه اصل قبلی عمل کرده باشیم. خطرناک است که افراد در وهله اول به دنبال یافتن گنج باشند. این‌طور افراد می‌گویند: خوب از پشت هر ابری نور خورشید را می‌توان دید یا هر آنچه مرا نکشد قوی‌ترم می‌سازد؛ اما اگر این جملات اولین حرف‌هایی باشد که به فردی دردمند می‌زنید آن‌ها این‌طور فکر می‌کنند که شما اصلاً نمی‌فهمید چه بر سر آن‌ها می‌گذرد. من در این کتاب درباره فرزند خودم زیاد حرف می‌زنم؛ اینکه چطور مبتلا به اوتیسم تشخیص داده شد و این اتفاق چقدر دردناک بود. وقتی این اتفاق افتاد یکی از دوستان بسیار نزدیکم به من گفت: خدا کودکان خاص را به والدین خاص می‌دهد. من از این حرف خیلی عصبانی شدم! چرا؟ چون او اصلاً به من گوش نمی‌کرد. او درد مرا تائید نمی‌کرد. در این حرف هیچ حسی از شفقت و مهربانی وجود نداشت. یک حرف کلیشه‌ای بود. این فرد از روی بدخواهی آن حرف را به من نزد. او می‌خواست حال من بهتر بشود؛ اما چون این حرف اولین چیزی بود که به من زدند حس کردم که انگار او حال مرا اصلاً نمی‌فهمد. پس یافتن گنج آخرین اقدام است. ما نباید تظاهر کنیم که درد و رنجی وجود ندارد.

success

موفقیت ها و شکست ها

 

درود بر همراهان عزیز

 

امشب می خوام داستانی از زندگی خودم براتون بنویسم…

شما هم اگر مایل بودید از خودتون و نظراتتون بنویسید

این داستان رو ۱۵ سال پیش در وبلاگم نوشتم…

دوم راهنمایی که بودم معلم ادبیات مون مرد خوبی بود و معلم هنرمون هم بود و سعی داشت تو هر زمینه ای به ما یاد بده….

اسمش یادم نیست ولی تا حدودی چهره اش یادمه…

یکبار ایشون بعد از درس یک تکلیفی به ما داد

گفت یک جدول و لیستی درست کنید در ستون اول مصدر فعل و در ستون دوم بن ماضی و در ستون سوم بن مضارع بنویسید و بیارید

از اونجاییکه من اهل مطالعه و تحقیق در هر زمینه ای که فکرش رو بکنید بودم از همون روز شروع کردم جدولم رو تهیه کردن

به هر کی می رسیدم ازش یک فعل می پرسیدم و بن مضارع و ماضی…

تا اینکه برای هفته بعد ۲۰۰ فعل جمع کردم در دو برگ خط دار امتحانی که بزرگ تر از برگ A4 بود اگه یادتون باشه…

معلم که اومد تکلیف ها رو خواست…یکی ۱۶ تا نوشته بود یکی ۱۹ تا و یکی هم از روی جدول من و بقیه یه جدول درست کرد و ۸ تا نوشت و برد و ۲۰ گرفت…

منم که فکر می کردم ۲۰۰ تا نوشتم با سری افراشته رفتم و برگه ها گذاشتم رو میز آقای معلم..

ایشون خیلی دقیق بود و سریع یع نظری به برگه ها انداخت و یه دونه غلط پیدا کرد

بن ماضی فعل دیدن می شه دید

بن مضارع دیدن چی می شه…

اون موقع یادم نیست چی نوشته بودم ولی غلط بود و شدم ۱۹… اعتراض کردم که من ۲۰۰ تا جمع کردم ولی فایده ای نداشت

و با ناراحتی عاطفی اومدم نشستم…

سرافراشته رفته بودم و سرافکنده برگشتم…

اون معلم رو خیلی دوست دارم و یادم نمی ره که برامون زحمت می کشید و گچ می خورد….

ولی از این داستان چه نتیجه ای می گیرید….

وارد نتیجه گیری اجتماعیش نمی شم…

ولی برای نتیجه گیری روانی یه داستان دیکه براتون تعریف می کنم…

پای بچه فیل رو در باغ وحش به تنه یک ستون چوبی می بندند….

بچه فیل بینوا هرچه تلاش می کنه نمی تونی راه بره و بعد از مدتی طولانی ناامید می شه….

بچه فیل با این بند به پا بزرگ می شه و همچنان ناامید از فرار هست

وقتی که بزرگ می شه و حتا می تونه یک ساختمون رو ویران کنه… پاش رو به یک چوب نازک که می بندند دیکه تکون نمی خوره

فکر می کنه نمی تونه اون رو تکونش بده…

دکتر سلیگمن اسم این موضوع رو گذاشته ” درماندگی آموخته شده”

جالبه که دکتر سلیگمن این موضوع رو مطرح کرده و بعد در مقابل اون یک کتاب داره با عنوان خوش بینی آموخته شده که با همکاری یکی از دوستان در حال ترجمه اون هستیم….

چندبار از این دست اتفاق ها براتون افتاده و مانع شده که دفعات بعد تلاش کنید‌‌…

من کسی نبودم که کوتاه بیام و از تلاش هام دست برنداشتم…

ولی خیلی ها از تلاش دست می کشند …

می گن هرچی هم تلاش بکنی دیده نمی شه .. داستان من هم یه نمونه اون… ولی…

اگه یادتون باشه نوشتم خشنودی یک مساله درونی هست

 

با وجود اینکه از نمره ۱۹ خیلی ناراحت شده بودم ولی همچنان از خودم خشنود بودم و حال می کردم که ۲۰۰ فعل جمع کردم

من خودم در موارد زیادی دچار درماندگی آموخته شده شدم اما از تلاش برای رفع اونها دست بر نداشتم….

به نظر من بی معنی بود که یکی بتونه و من نتونم و بی خیالش بشم…

شما هم از داستان هاتون از خوشی ها و ناخوشی هاتون برامون بنویسید…. از تلاش ها از موفقیت ها از شکست ها و دوباره برخاستن ها….

شاداب و سلامت باشیم

 

شبتون خوش در آرامش

 

سینا یاوریان

سخنران، مدرس و مشاور روانشناسی: