
با انتخاب دکتر یاوریان به عنوان مربی خود:
قایق بادبانی زندگی خود را در تلاطم امواج روزگار با لذت و اطمینان تا ساحل آرامش مطلوب به پیش برانید.
در روزگار گذشته پادشاهي بود به نام «دراز رنج» ؛ پادشاه نيرومندي به نام «برهماداتا» كه بر كشور همسايه اش پادشاهي مي كرد وي را از كشورش بيرون رانده و همه اموالش را به زور گرفت. پادشاه شكست خورده جامه ي راهبانِ ندار را پوشيد و با همسرش از پايتخت خود گريخت و براي جستجوي پناهگاهي به شهر بنارس پايتخت كشور دشمن خويش رفتند و در آنجا خانه گزيدند و همان جا پنهان شدند؛ در آن شهر ملكه پسري زاييد و او را «دراز عمر» ناميد اين فرزند پسري باهوش و در همه ي هنرها زرنگ و استاد شد. روزي يكي از درباريان پيشينِ دراز رنج او را شناخت ؛ و چون برهماداتا جاي او را پيدا كرد فرمان داد وي را با زنش با زنجير و دستبند و پابند در كوچه هاي شهر بگردانند و سپس آنان را بيرون شهر برده و چهار شقه نمايند. دراز عمر ديد پدر و مادرش را با زنجير و بند از ميان شهر مي بردند ، به سوي پدرش رفت ، پدر به وي چنين گفت : « فرزند من درازعمر! ، نه زياد دوربين باش و نه بسيار نزديك بين زيرا دشمني را با دشمني نمي توان آرام ساخت. فرزند من درازعمر ، دشمني را بايد با دوستي (يعني نبودِ دشمني) آرام ساخت.»
آنگاه درازرنج و همسرش شكنجه و آزار شدند و كشته گرديدند ، اما درازعمر به نگاهباناني كه براي نگهداري كالبدِ آنان فرمانبردار بودند نوشيدني اي خواب آور خورانيد ، و چون به خواب رفتند كالبد جانباخته ي پدر و مادرش را سوزانيد، سپس دستهاي خود را به يكديگر فشرد و سه بار به دور آتش پاكي كه افروخته بود گرديد ، آنگاه به جنگل رفت و به اندازه اي گريه و ناله كرد تا دلش آرام شد ، سپس اشك چشمان را خشكانده و به شهر رفت و در اسپخانه (اصطبل) پادشاه ستم پيشه كاري پيدا كرد و سرگرم كار شد ، روزي درازعمر همراه پادشاه به شكار رفت ، آندو با يكديگر تنها ماندند ، درازعمر به گونه اي برنامه را ريخت كه همراهانِ نگهبانِ سواره ي پادشاه از راه ديگري بروند ، پادشاه احساس خستگي كرد از اين روي سر در آغوش درازعمر نهاد و به زوديِ زود به خواب رفت ، در آن هنگام درازعمر چنين انديشيد:
« اين برهماداتا پادشاه بنارس به ما بسيار بد كرده است ، اسلحه و اموال و كشور و سرزمين و ثروتهاي ما را گرفته و پدر و مادر و نزديكان و عزيزان مرا كشته است اكنون هنگام آن فرا رسيده است كه من حس دشمني و كينه خود را خشنود و برآورده سازم »
دراز عمر كارد خود را از نيام كشيد ولي در همين هنگام اين انديشه به خاطرش آمد : « هنگاميكه پدر مرا براي كشتن مي بردند به من چنين گفت : « فرزند من درازعمر! نه زياد دوربين باش و نه بسيار نزديك بين ، زيرا دشمني را بايد با دوستي (يعني ادامه ندادنِ دشمني) آرام ساخت. » پس شايسته نيست من از سخنان پدرم سرپيچي كنم از اين روي دوباره كارد را در نيامِ آن جاي داد ؛ سه بار ميل انتقام در او بيدار شد و در هر سه بار خاطره ي سخنان واپسين دمِ پدرش بر كينه ي او چيره گشت ، در همان هنگام پادشاه هم با يك حركت ناگهاني از خواب پريد ، كابوسي او را بيدار كرد؛ در خواب ديده بود كه درازعمر با خنجري مي خواهد كه او را بكشد.آنگاه درازعمرِ جوان با دست چپ سر برهمادتا پادشاه بنارس را نگاه داشت و با دست راست كارد را از نيام بيرون كشيد و به او چنين گفت :
دراز عمر :« اي پادشاه ، من درازعمر جوان پسر درازرنج پادشاه كزالا هستم ، تو با ما بسيار بد كرده اي ؛ تو اسلحه ، اموال، سرزمين ، ثروتها و جوانان و مردمِ ما را گرفتي. تو پدر و مادر مرا كشتي اكنون هنگام آن رسيده است كه من حس دشمني و كينه ي خود را خشنود و برآورده سازم ».
آنگاه برهماداتا پادشاها بنارس روي پاهاي درازعمر افتاد و به وي چنين گفت : « فرزند من درازعمر مرا ببخش ، جان و زندگي مرا از من نگير ، فرزند من درازعمر مرا ببخش.»
دراز عمر : اي پادشاه چگونه مي توانم جان و زندگي ترا نگيرم ؛ تو نيز بايد جان و زندگي مرا نگيري »
پادشاه : فرزند من درازعمر اكنون تو مرا ببخش و جان و زندگي مرا نگير هنگام برگشت به شهر من نيز جان و زندگي ترا نمي گيرم.




قایق بادبانی زندگی خود را در تلاطم امواج روزگار با لذت و اطمینان تا ساحل آرامش مطلوب به پیش برانید.
برهماداتا پادشاه بنارس و درازعمرِ جوان يكديگر را بخشيدند و دست هم را گرفتند و سوگند ياد كردند كه به هيچ هنگامي به يكديگر بدي و كينه ورزي نكنند…
============================================
برگرفته و برگزيده از كتاب : فروغ خاور
داستان زندگاني بودا و آيين او
نويسنده : استاد علامه هرمان الدنبرك
برگرداننده : بدرالدين كتابي
چاپ دوم به سال 1340 خورشيدي
نویسنده : بردیا















