
با انتخاب دکتر یاوریان به عنوان مربی خود:
قایق بادبانی زندگی خود را در تلاطم امواج روزگار با لذت و اطمینان تا ساحل آرامش مطلوب به پیش برانید.
روي سخنِ شمس ، ابرمرد است ، انسان بزرگ است ، شيخ كامل است ، كسي است كه مسئول رهبري مردم است! روي سخن شمس متوجه رهبران است ، نه پيروان :
« مرا در اين عالم ، با عوام ، هيچ كاري نيست! براي ايشان نيامده ام! اين كساني كه رهنماي عالم اند ، به حق ، انگشت ، بر رگ ايشان ، مي نهم!»
« من شيخ را مي گيرم و بازخواست مي كنم ، نه مريد و پيرو را! آنگه ، نه هر شيخ را، شيخ كامل را! …»
در نگاه «شمس» ، كم و بيش ، همه ، احيانن بدون آنكه خود بدانند يا بخواهند ، به گونه اي «منافق و دورو» هستند-حتا ياران به ظاهر يكدل و همرنگ. دورويي شيوه ي اضطراري زندگي ، در جهان بد برداشت كردنها و بي تفاهمي هاست. «شمس» مي آگاهاند كه خود ناچار ، بارها ، به دورويي ، به خود پنهانگري ، به دوگويي ، به خود بودن و ديگري جلوه نمودن زيسته است.




قایق بادبانی زندگی خود را در تلاطم امواج روزگار با لذت و اطمینان تا ساحل آرامش مطلوب به پیش برانید.
شمس ، در جهاني سختگير و متعصب به سر مي بُرد كه اقليت ها و حتا رهبران اكثريت ، در كشاكش زندگي و تنازع براي بقا ، تقيه ، كتمان ، رازداري،پنهان كاري ، خود نبودن و ديگري جلوه نمودن ، و ضرورت ماسك فريب دفاعي را ، بر چهره ي خويش ، به گونه ي سنتي ، نيك انديشي ، سياست و دستوري مذهبي ، پذيرفته اند. حتا «ملاحده ي الموت» – بي پرواترين جانبازان تاريخ ، به خاطر عقيده و آرمان- نيز ، چنانكه در بخش «شاهد زمان» خواهيم ديد- به تقيه و مصلحت «نو مسلمان» مي شوند. خليفه ي آن زمان«الناصرلدين الله (خلافت 622-576 هـ يا1225-1180م) -بنا بر چهل و پنج سال ورزيدگيِ خلافت ، با نيرنگ هر چه بيشتر ، از سويي فداييان مسخ شده ي الموت را به مزدوري ، براي آدم كشي مي گيرد ، و از سويي ديگر ، به شيوه ي«اهل فتوت» ، جامه مي پوشد ، و به «فقه شيعه» ، روي مي آورد! در چنين جهاني، «شمس» نيز ، ناگزير است ، هر جا كه ديگر ، تخيل خلاق و آفريننده وي ، از برقراري هماهنگي ميان آموزش مذهب خداسالاري ، و آيين انسان سالاري ، زبون ماند ، رسمن شيوه ي «تقيه » پيروي كند. شمس با افسوسي انگيخته از تجربه هايي تلخ ، اعتراف مي كند كه :
1- «راست نتوانم گفتن ، كه من ، راستي آغاز كردم ، مرا بيرون كردند! اگر تمام ، راست كنمي، به يك بار ، همه شهر ، مرا بيرون كردندي!»
2-« ترا ، يك سخن بگويم!:
-اين مردمان ، به «نفاق و دورويي»، خوش دل مي شوند ، و به «راستي»، غمگين مي شوند!
او را گفتم:
– مردبزرگي ، و در عصر ، يگانه اي ! ، خوش دل شد ، و دست من گرفت و گفت :
-مشتاق تو بودم و مقصر بودم!
و پارسال ، با او راستي گفتم ، خصم من شد و دشمن شد ، شگفت نيست اين ؟!
با مردمان ، به نفاق و دورويي مي بايد زيست ، تا در ميان ايشان ، با خوشي باشي! …
– راستي آغاز كردي؟!
– به كوه و بيابان بايد رفت!
شمس ، يادآور مي شود كه شيوه احتياط و مصلحت گرايي و پاس درك شنونده ، نكته اي نيست كه او تنها به تجربه و ورزيدگي دريافته باشد. بلكه آنرا، ديگران نيز ، از مردان راه ، به وي سفارش كرده اند ، هر چند كه او آنرا ، در آغاز ، با بي اعتنايي تلقي كرده است!
=====================================================
برگرفته از كتاب « خط سوم »
درباره ي شخصيت ، سخنان ، و انديشه ي شمسِ تبريزي
نوشته يا گردآوري شده به وسيله ي دكتر ناصر الدين صاحب زماني
چاپ نخست : مرداد 1351
چاپ هفدهم : نوروز 1380
موجود در كتابخانه ملي ايران
=====================================================
نویسنده : بردیا














