در آستانه – 17

بايد اِستاد و فرود آمد

بر آستانِ دري كه كوبه ندارد،

چرا كه اگر بگاه آمده باشي دربان به انتظار توست و

اگر بي گاه

به در كوفتن ات پاسخي نمي آيد.

كوتاه است در،

پس آن به كه فروتن باشي.

آئينه اي نيك پرداخته تواني بود

آن جا

تا آراستگي را

پيش از در آمدن

در خود نظري كني

هر چند كه غلغله يِ آن سويِ در زاده يِ توهمِ توست نه انبوهي يِ مهمانان،

كه آن جا

تو را

كسي به انتظار نيست.

كه آن جا

جنبش شايد،

اما جنبنده يي در كار نيست :

نه ارواح و نه اشباح و نه قديسانِ كافورينه به كف

نه عفريتانِ آتشين گاو سر به مشت

نه شيطانِ بهتان خورده با كلاه بوقي يِ منگوله دارش

نه ملغمه يِ بي قانونِ مطلق هاي متنافي.-

تنها تو

آن موجوديتِ مطلقي،

موجوديت محض،

چرا كه در غيابِ خود ادامه مي يابي و غياب ات

حضورِ قاطعِ اعجاز است.

گذارت از آستانه يِ ناگزير

فروچكيدنِ قطره يِ قطراني است در نامتناهي يِ ظلمات:

«-دريغا

اي كاش اي كاش

قضاوتي قضاوتي قضاوتي

در كار مي بود!» –

شايد اگرت توانِ شنفتن بود

پژواك آوازِ فروچكيدنِ خود را در تالارِ خاموشِ كهكشان هاي بي خورشيد –

چون هُرَستِ آوارِ دريغ

مي شنيدي :

« – كاش كي كاش كي

داوري داوري داوري

در كار در كار در كار در كار … »

اما داوري آن سويِ در نشسته است، بي ردايِ‌ شومِ قاضيان.

ذات اش درايت و انصاف

هيات اش زمان. –

و خاطره ات تا جاودانِ جاويدان در گذرگاهِ ادوار داوري خواهد شد.

بدرود!

بدرود! (چنين گويد بامدادِ شاعر 🙂

رقصان مي گذرم از آستانه يِ اجبار

شادمانه و شاكر

از بيرون به درون آمدم :

از منظر

به نظاره به ناظر. –

نه به هياتِ گياهي نه به هياتِ پروانه ئي نه به هياتِ سنگي نه به هياتِ بركه ئي، –

من به هيات « ما » زاده شدم

به هيات پر شكوهِ انسان

تا در بهارِ گياه به تماشايِ رنگين كمانِ پروانه بنشينم

غرورِ كوه را دريابم و هيبتِ دريا را بشنوم

تا شريطه يِ خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خويش معنا دهم

كه كارستاني از اين دست

از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار

بيرون است.

انسان زاده شدن تجسدِ وظيفه بود :

توانِ دوست داشتن و دوست داشته شدن

توانِ شنفتن

توانِ ديدن و گفتن

توانِ اندُهگين و شادمان شدن

توانِ خنديدن به وسعتِ دل،‌ توانِ گريستن از سُويدايِ جان

توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شكوه ناكِ فروتني

توانِ جليلِ به دوش بردنِ بارِ امانت

و توانِ غمناكِ تحملِ تنهائي

تنهائي

تنهائي

تنهائي يِ‌ عريان.

انسان

دشواري يِ وظيفه است.

دستانِ بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر كشم

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده

هر بَدرِ‌ كامل و هر پَگاهِ ديگر

هر قله و هر درخت و هر انسانِ ديگر را.

رخصت زيستن را دست بسته دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتيم

و منظر جهان را

تنها

از رخنه ي تنگ چشمه يِ‌ حصارِ شرارت ديديم و اكنون

آنك درِ كوتاهِ بي كوبه در برابر و

آنك اشارتِ دربانِ منتظر! –

دالانِ تنگي را كه در نوشته ام

به وداع

فراپشت مي نگرم :

فرصت كوتاه بود و سفر جان كاه بود

اما يگانه بود و هيچ كم نداشت.

به جان منت پذيرم و حق گذارم!

(چنين گفت بامدادِ‌ خسته.)

1371.08.29

=========================

برگرفته از كتاب شعر « در آستانه »

احمد شاملو

نويسنده : برديا