از بدنسازی بیاموزیم

   از بدنسازی بیاموزیم

(این متن برای آموختن در مورد بدنسازی و آموختن از روش آن برای برنامه ریزی های دیگر تایپ شده است.)

از کتاب دایرهالمعارف بدنسازی نوشته آرنولد شوایتزینگر

فصل ۷ : هوش ؛ قدرتمندترین سلاح

بدن هرگز به تمرینات شما به طور کامل جواب نخواهد داد مگر اینکه بفهمید چگونه مغز خود را مانند عضلات خود پرورش دهید.

مغز عضوی فعال و منبع حیاتی انرژی است. این انرژی می تواند منفی باشد و علیه شما کار کند، یا می توانید این انرژی را مهار کنید و به طور باور نکردنی در تمرینات بدنسازی خود از آن برای ساختن بدنی بسیار خوب استفاده کنید. هرچند وقت درباره موفقیت های باور نکردنی و شاهکارهای عظیمی  که بعضی از ورزشکاران انجام می دهند با خبر می شوید – ماند تایگر وود در بازی گلف ، مایکل جوردن در بسکتبال و تعداد دیگری از قهرمانان – این موفقیت ها نتیجه قدرت تفکر و هوش آنهاست، نه فقط تکنیک ها و مهارت های حرکتی آنها. مطمئن باشید شما هرگز نمی توانید این ورزش ها را در سطح آنها انجام دهید مگر اینکه قدرت هوش خود را به سطح این قهرمانان بدنسازی برسانید.

مردم می توانند با تحریک شدن به اندازه کافی روی ذغال روی ذغال های آتش راه بروند، آنها می توانند از صحراها عبور کنند، قله اورست را فتح کنند، کانال مانش را شنا کنند، دور دنیا با دوچرخه سفر کنند، مقادیر باور نکردنی وزنه را بلند کنند. آنها این کارها را علارغم درد زیادی که  متحمل می شوند انجام می دهند و اهمیتی به موانعی که سر راه دارند نمی دهند.

راه های متعدد خاصی  وجود دارد که در آن قدرت تفکر می تواند به رسیدن به هدف هایتان کمک کند.

۱- دیدِ روشن : اولین قدم آن است که دید روشنی از کاری که می خواهید انجام دهید داشته باشید و بدانید به چه چیزی می خواهید برسید. من همیشه به این ضرب المثل اعتقاد داشتم که می گوید ” هرجا که فکر می رود ، بدن آن را دنبال می کند.” اگر می خواهید مستر یونیورس شوید ، باید دید روشنی برای رسیدن به این هدف داشته باشید. وقتی دید شما به اندازه کافی قوی باشد، همه چیز در جای خود قرار می گیرد؛ چگونه زندگیکنید ، چگونه تمرین کنید ، چه نوع دوستانی را برای معاشرت انتخاب کنید، چگونه غذا بخورید، چه برنامه های تفریحی را انجام دهید. وقتی که دید و منظور شما مشخص شد نوع زندگی شما هم تعیین می گردد. بینش، ایجاد اعتقاد می کند و اعتقاد هم قدرت خواستن را ایجاد می کند. با داشتن اعتقاد، هیچ نگرانی و شکی بوجود نمی آید و اعتقاد اطمینان مطلق است.

۲- تجسم بدنسازی: فقط خواستن اینکه می خواهید “جثه ای بزرگ ” داشته باشید کافی نیست. بدنسازی بیشتر از این است و درباره توده و شکل و قرینگی و جداسازی عضلات نیز می باشد. بدنسازی نوعی مجسمه سازی است و تقریبا شبیه هنر است. شما باید تصویری از نوع بدنی که می خواهید بسازید در ذهن خود مجسم کنید. وقتی که در آینه نگاه می کنید، باید همانطور که هستید  و همانطور که می خواهید باشید را در آینه ببینید. شما  باید در ذهن خود آن توده از عضلات و قدرت بدنی که در آینه می خواهید داشته باشید را تجسم کنید. تمرکز روی چنین تصوراتی برای مغز و بدن، هدف شما را به طور واضح مشخص می کند.

۳- انتخاب الگو : درباره چگونگی استفاده از مطالعه عکی های رگ پارک صحبت کردم چون او بدنی هرکولی داشت و من دوست داشتم روزی بدنی چون او داشته باشم.  بخاطر دارم وقتی با فرانکو کلمبو در سال ۱۹۷۰ سفر می کردم بسیاری از بدنسازان کوتاه قد می آمدند و از او بخاطر روحیه دادن به آنها تشکر می کردند. بدنسازان متوسط می توانند بدنسازی چون فرانک زین و یا شان ری را الگوی خود قرار دهند.  کسانی که واقعا ضخیم و دارای عضلات زیاد هستند می توانند دوریان یتس یا ناصر ال صونباطی را به عنوان الگو انتخاب کنند. وقتی بدن مورد نظر خود را در شخصی پیدا کردید، عکس های او را به هر تعداد که می توانید مطالعه کنید، آنها را از مجلات جدا کنید و روی دیوار و یخچال منزل خود بچسبایند و از هر چیزی  که شما را برای رسیدن به هدفتان کمک کند استفاده کنید.

۴- انگیزه : انگیزه نیرویی است که شما را وادار می کند که برای ۲ تا ۴ ساعت از وقت خود را در باشگاه صرف کنید و بدن خود را به بیشترین حد ممکن تقویت کنید. تفاوت زیادی بین تمرین کردن ۵ ست از یک تمرین با ۴ ست از تمرین دیگر و فشار آوردن روی بدن تا حداکثر توان وجود دارد. انگیزه باعث ایجاد دیسیپلین می شود و دیسیپلین هم از رفتن به سمت هدفی که در مغز خود به طور روشن مجسم کرده اید و با انجام دفعات تکرار در هر ست از تمرینات بدست می آید.

۵- استراتژی تمرینات : بعد از اینکه تجسم کردید در پایان تمرینات چه بدنی خواهید داشت باید ببینید چه نوع رشدی در هر یک از گروه عضلات اصلی احتیاج دارید و چه تمرینات خاص و تکنیک هایی را برای رسیدن به هدفتان لازم دارید.  حالا که تصمیم خود را گرفته اید و می دانید که به کجا می خواهید بروید ، احتیاج به نقشه ای دارید که نشان دهد که چگونه به آنجا برسید. این مرحله ای است که شما احتیاج به یک برنامه تمرینات  مخصوص خودتان دارید. سعی کنید دریابید بدنتان به هر حرکتی و تکنیک های  شدت دادن به تمرینات چگونه جواب می دهد. سپس دقیقا تصمیم بگیرید از چه استراتژی برای رسیدن به نوع بدنی که هدفتان است استفاده خواهید کرد. علاوه بر این ، شما باید عوامل دیگری را که قبلا بحث کرده ایم را در نظر داشته باشید، مانند به چه باشگاهی برای تمرین بروید و چه نوع دوست تمرینی به موفقیت شما کمک خواهد کرد و یا هر عاملی که به پیشرفت شما در رسیدن به این هدف کمک می کند.

شما و دوست تمرینی شما همیشه می توانید به یکدیگر انرژی بدهید و آن شدتی را که بالاتر از توان شما برای انجام تمرینات است بدست آورید.

۶- فکر کردن درباره عضلات در حین تمرین : کلید موفقیت در تمرینات استفاده از فکر کردن درباره عضلات در حین تمرین، به جای فکر کردن درباره خود وزنه است. وقتی درباره وزنه به جای عضله فکر می کنید، نمی توانید احساس کنید عضله واقعا چکار انجام می دهد و کنترل را از دست می دهید؛ به جای اینکه عضلات را با تمرکز کشش دهید و منقبض کنید، فقط فشار بیرحمانه ای روی آنها وارد می کنید. به این طریق شما حرکت را با محدوده کامل آن انجام نمی دهید و عضلات را با شدت و کنترل لازم منقبض نمی کید. برای مثال، وقتی که حرکت بالا بردن هالتر را انجام می دهم، عضلات دو سربازوی خود را مانند کوه مجسم می کنم – نه فقط بزرگ ، بلکه عظیم و به خاطر اینکه درباره خود عضله فکر می کنم ، می توانم تمام چیزهایی را که در آن اتفاق می افتد حس کنم. می توانم حس کنم که در نهایت حرکت، آنها را کاملا کشش داده ام و یا در بالاترین نقطه حرکت آنها را کاملا منقبض کرده ام.

هدف های بزرگ و هدف های کوچک

به همراه هدف های بزرگی که برای خودتان در نظر می گیرید مانند امید به ایجاد بدنی خوب و قدرتمند و مسابقاتی که می خواهید در آنها برنده شوید، باید یاد بگیرید هدف های کوچکتری را برای دوره های کوتاه مدت نیز در نظر بگیرید. قبل از اینکه اندازه دور بازوی خود را به ۴۷/۵ سانتی متر برسانید، ابتدا باید آنها را به ۴۰ سانتی متر و سپس به ۴۵ سانتی متر برسانید. قبل از اینکه بتوانید حرکت پرس را با وزنه ۱۸۲ کیلوگرمی انجام دهید ، باید قادر باشید وزنه های ۱۱۴ کیلوگرمی و ۱۳۶ کیلوگرمی و ۱۵۰ کیلوگرمی را بلند کنید.

بعضی وقت ها تمرکز کردن روی هدف های دراز مدت می تواند ناامید کننده باشد. اما همانطور که ضرب المثل قدیمی می گوید، سفرهای طولانی هم همیشه با جلو گذاشتن یک قدم شروع می شود. من همیشه طرح هایی داشته ام که دوره های زمانی مختلفی را لازم داشتند. طرح و نقشه من برای یک سال نشان دهنده آن بود که می خواستم عنوان مستر المپیا را بدست آورم. اما برنامه هایی هم داشتم که فقط یک ماه به طول می انجامید و در پایان آن دوره به نتایجی که رسیده بودم نگاه می کردم و پیشرفت خود را ارزیابی می کردم.

امروزه هم وقتی برنامه ای برای بازی در فیلم داشته باشم همین کار را انجام می دهم. ” آه ، دو ماه قبل از شروع فیلمبرداری ، بهتر است که کمی زودتر به باشگاه بروم و سیستم قلب و عروق خود را بهتر کنم.” بنابراین من توصیه می کنم به جای اینکه همیشه روی هدف های دور تمرکز کنید، سعی کنید هدف هایی که دوره های طولانی دارند را به هدف های کوچکتر تقسیم کنید و به تدریج آنها را پیش ببرید.

یاد گرفتن از شکست

هر وقت که کار مشکلی را دست کم بگیرید، ممکن است در کوتاه مدت شما را با شکست روبرو کند و دچار وقفه در کارتان شود و راه شما را ببندد ولی شما باید بر این مشکل غلبه پیدا کنید. شکست نباید شما را ناامید کند. شکست می تواند وسیله خوبی برای تمرینات باشد و به شما نشان دهد کدام قسمت از برنامه شما کار می کند و کدام قسمت ها کار نمی کنند. به شما می گوید در چه مرحله ای هستید و شما را برای پیشرفت بیشتر تحریک می کند. شکست باعث صدمه دیدن نمی شود. ترس از شکست است که مانع پیشروی شما می شود و باعث جلوگیری تلاش سخت شما و پی بردن به انرژی هایی که دارید برای تحریک کامل می کند. در واقع شکست می تواند کمک خوبی برای شما باشد! تا حد امکان سخت تمرین کنید، نقاط قوت و محدودیت استقامت خود را پیدا کنید. در حد امکان به خود فشار بیاورید تا جاییکه نتوانید بیشتر از آن بروید.

وقتی که یکبار شکست را تجربه کردید – شکست در بلند کردن وزنه، شکست در تمام کردن تمرینات روزانه و یا شکست در مسابقات – درباره خودتان بیشتر خواهید دانست و مرحله بعدی تمرینات خود را با دقت بیشتری طراحی خواهید کرد. از شکست خود یاد بگیرید و از آن بهره ببرید و از شکست نترسید و جرأت داشته باشید. ممکن است سعی کنید وزنه ای را بلند کنید که مطمئن هستید قادر به انجام آن نیستید، اما به هر حال سعی خودتان را بکنید!

من همیشه به خود افتخار می کنم که در مسابقات المپیک استثنایی ها( عقب مانده های ذهنی  یا جسمی) درگیر بوده ام. این چیزی است که ورزش واقعا برای آن انجام می گیرد – نه اینکه فقط با دیگران رقابت کنید، بلکه باید علیه خودتان رقابت کنید، شما باید انرژی خود را صرف رسیدن به استانداردهای بالایی که قادر به انجام آنها است کنید.

بازدارندگی عضلات

وقتی که عضله ای را منطبق می کنید، مغز نه تنها به رشته های عضله دستور منقبض شدن را می دهد بلکه به عضله علامت می دهد که تا محدوده ای این کار انجام دهد و جلوی انقباض بیش از حد عضله را که موجب صدمه دیدن آن می شود می گیرد و مقدار عضله ای که باید تحریک شود را محدود می کند. هر وقت که درد یا اسپاسم و گرفتگی درعضلات احساس می کنید، نشاندهنده آن است که از مغز علامتی به عضله ارسال نشده است.

پیشرفت در تمرینات وقتی اتفاق می افتد که رشته های عضله بزرگتر و قوی تر می شوند و قسمتی از این پیشرفت هم بخاطر یادگیری دوباره سیستم عصبی شماست که فرستادن علامت های بازدارنده را به عضلات کاهش می دهد و اجازه انقباض بیشتر را به آنها می دهد. برای غلبه یافتن به این علامت های بازدارنده انرژی زیادی لازم است تا این مکانیزم حفاظتی در هم شکسته شود.

هرچه شدت تصوراتی که استفاده می کنید بیشتر باشد، تمرکز مغز شما روی عضله بیشتر می شود، هرچه محدودیت های بازدارنده ای که توسط مغز شما ایجاد می شود بیشتر شکسته شوند سرعت پیشرفت شما هم بیشتر خواهد شد.

به حداکثر رساندن انگیزه

همه ما قسمت های خاصی از بدن را خوب تمرین می دهیم و جواب خوبی هم از آن قسمت ها دریافت می کنیم ولی برای بعضی از قسمت های دیگر، خود را مجبور می کنیم که آنها را تمرین دهیم و جواب خوبی هم از آن قسمت ها نمی گیریم. همیشه تمرین عضلات دوسر بازو برایم بسیار آسان بوده، در حالیکه هرگز همان احساس را در مورد تمرین عضلات ترای اسپیس خود نداشتم. اما یک بدنساز با اشتیاق شرکت در مسابقات نمی تواند چنین وضعیتی را بپذیرد. او باید مغز خود را روی عضلات متمرکز کند و هر عضله ای در بدن را تحت کنترل داشته باشد.

اما خود ما فقط تا حدی می توانیم انرژی روحی خود را متمرکز کنیم. یک بدنساز خوب باید باهوش باشد، اما تمرین کردن یک تمرین هوش نیست. حرکات تمرینی حرکات جسمانی هستند و انگیزه اصلی که شما را تشویق به ادامه آن می کند هیجان است.

به خاطر دارم قبل از مسابقات مستر المپیای ۱۹۷۵ با اد کرنی تمرین می کردم و روزی که نوبت تمرین ناحیه پشت من بود نمی توانستم اینکار را انجام دهم. اد کرنی این را دید و گفت، ” به خاطر داشته باش اگر روی این قسمت از بدن خود تمرین نکنی و با لوفرینگو که دارای عضلات لاتیسموس عظیمی است رقابت کنی، زمانیکه روی صحنه در پشت او قرار گرفته ای تماشاچیان قادر نخواهند بود حتی تو را ببینند!”

احتیاجی نیست که بگویم ، وقتی که شروع به فکر کردن درباره رقابت با فرینگو و عظمت عضلات خوب پشت او افتادم، دیگر نتوانستم صبر کنم و تمرینات بارفیکس ، پارو زدن در حالت خمیده و بقیه تمرینات پشت خود را شروع کردم.این یادآوری اد کرنی به من آن روحیه و انرژی را که خودم قادر به ایجاد آن نبودم بوجود آورد.

شکستن موانع

وقتی ادامه تمرین سخت می شود، همیشه اول مغز است که این سختی و شکست را می پذیرد نه بدن. بهترین مثالی که یادم می آید اتفاقی است که یک روز برای فرانکو زمانی که در باشگاه گلدجیم بودم افتاد. فرانکو زیر هالتر ۲۲۸ کیلوگرمی رفت و آنرا برداشت و به حالت اسکات پایین رفت، ولی نتوانست دوباره بلند شود. ما به او کمک کردیم تا هالتر را دوباره سرجایش قرار دهد. ظاهرا به نظر می رسید ۲۲۸ کیلوگرم در آن روز برای حتا یکبار بالا بردن زیاد است. درست در همان موقع ، پنج نفر از بچه های ایتالیایی-آمریکایی وارد باشگاه شدند. آنها گفتند “وای نگاه کن او فرانکو کلمبو است! سلام فرانکو!” آنها از طرفداران او بودند و می خواستند تمرینات او را ببینند. فرانکو چند لحظه قبل در بلند کردن وزنه ۲۲۸ کیلوگرمی شکست خورده بود و احتمال داشت در حرکت بعدی هم دچار شکست شود. من فرانکو را به گوشه ای بردم و به او گفتم ” این بچه ها فکر می کنند شما قهرمان هستید. شما نمی توانید دوباره زیر وزنه ۲۲۸ کیلوگرمی بروید و موفق نشوید.” ناگهان حالت صورت او عوض شد.

او فهمید که در مرحله بدی قرار گرفته و به بیرون باشگاه رفت و چند دقیقه ای روحیه خود را آماده کرد و نفس عمیقی کشید و روی بلند کردن آن وزنه تمرکز کرد.

او به آرامی وارد باشگاه شد ، میله هالتر را گرفت و به جای شش بار دفعات تکرار که باید انجام می داد هشت بار وزنه ۲۲۸ کیلوگرمی را بلند کرد! سپس از وزنه دور شد گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.

بطور مسلم عضلات فرانکو در این چند دقیقه ای که به بیرون باشگاه رفت قویتر نشدند و تاندونهای او هم بزرگتر نشدند، چیزی که تغییر کرده بود طرز فکر، انگیزه و اشتیاق او برای رسیدن به هدفش بود.

چگونگی تأثیر بدنسازی روی مغز

ما درباره تأثیر مغز روی بدنسازی صحبت کردیم، اما بدنسازی هم روی مغز تأثیر قابل ملاحظه ای می گذارد. تمرینات سخت باعث می شوند که بدن آندروفین آزاد کند و سبب بالا رفتن روحیه شود. بالا رفتن اکسیژن خون و فرستادن آن به سیستم گردش خون فواید زیادی دارد. بدنسازی همچنین تأثیر عمیقی روی شخصیت افراد، نوع زندگی و موفقیت در محیط مدرن زندگی امروزی دارد.

دیسیپلین و انضباط هم اهمیت زیادی در بدنسازی دارد، همانطور که تمرکز کردن و مشخص کردن هدف و عبور از موانع دارای اهمیت هستند. اما همانقدر که بدنسازی درخواست هایی از شما دارد به همان مقدار هم برای شما استفاده دارد.

من با هزاران جوان که می خواستند بدنساز شوند کار کرده ام. من به بچه هایی که می خواستند در مسابقات المپیک استثنایی ها شرکت کنند و زندانیان داخل زندان ها تمرین کردن با وزنه را یاد داده ام و با فیزیکال تراپیست ها ، دانشمندان پزشکی و متخصصین ناسا درباره تمرین با وزنه بحث کرده ام و در تمام تجربیات هرگز موردی ندیده ام که شخصی بگوید که پیشرفت بدنسازی او ، همراه با پیشرفت در اعتماد به نفس و لذت زندگیش نبوده است.

بدنسازی شما را عوض می کند، باعث می شود احساس بهتری نسبت به خودتان داشته باشید و باعث تغییر رفتار دیگران نسبت به شما هم می شود. این راهی است که برای همه باز است. همه مردان، زنان و کودکان می توانند با تمرینات مناسب اعتماد به نفس خود را همراه با بدن خود پیشرفت دهند. برای مثال، باب ویلند یکی از معلولین جنگ می باشد و هر دو پای خود را در جنگ از دست داده است. او به جای اینکه خود را جزو معلولین بداند ، شروع به تمرینات جدی در باشگاه کرد و در مسابقات پاورلیفتینگ زیادی شرکت کرد و رکورد جهان را در پرس روی نیمکت در کلاس وزن خودش ترقی داد. باب نباید فکر کند که معلول است، باید از فواید تمرینات تشکر کرد که حالا او می تواند خود را از مدعیان قهرمانی بداند.

به نظر من همیشه بدنسازی راه خوبی برای روبرو شدن با واقعیت ها بوده است.وقتی که شما تمرین می کنید، واقعیت گرفتن آهن های سرد در دستانتان وجود دارد. شما یا می توانید آنها را بلند کنید و یا نمی توانید. این واقعیت است و بعد از آن پیشرفت حاصل می شود. اگر به طرز صحیحی تمرین کنید، نتیجه خواهید گرفت. اگر به طور اشتباه تمرین کنید، یا به اندازه کافی سعی نکنید و شدت به تمرینات ندهید، نتیجه کمتر یا هیچ نتیجه ای نخواهید گرفت. شما نمی توانید در انجام این تمرینات تقلب کنید، باید با واقعیت روبرو شوید.

وقتی که بدنسازی را در زندان های مختلف تعلیم می دادم متوجه شدم که چقدر تمرینات با وزنه می تواند در زندگی زندانیان موثر واقع شود. بعضی از این زندانیان از نوع بدنی که داشتند در رنج بودند و در زندگی و جامعه نادیده گرفته می شدند و قبل از اینکه خودشان را پشت میله های واقعی زندان ببینند از مدت ها قبل پشت میله های اقتصادی و اجتماعی قرار داشته اند.

تعدادی از زندانیان ، بیشتر زندگی خود را در زندان گذرانده اند و دیگران را در مورد اشتباهات خود مقصر می دانند و نمی خواهند مسئولیت اشتباهانی را که خودشان انجام داده اند قبول کنند. تمام اینها می توانند با شروع کردن به تمرینات به طور جدی تغییر کنند. به اتمام رساندن ست ها ، ساختن عضلات و قدرتمند شدن و یاد گرفتن دیسیپلین لازم برای ادامه پیشرفت، تأثیر خود را روی مغز و روان هر شخصی می گذارد. بسیاری از این زندانیان که روزی آزار دهنده جامعه بودند حالا مورد ستایش و احترام مردم شده اند. این مقدار جلب توجه، غرور و اعتماد به نفس هم به همراه دارد و به خاطر همین ، تمرین با وزنه در زندان ها بسیار رواج پیدا کرده است.

استفاده های بدنسازی در المپیک استثنایی ها حتی به طور واضح تر دیده می شود. یادم می آید که روزی در واشنگتن دی سی با تعدادی از این بچه ها کار می کردم. در حالیکه صف طویلی از بچه ها برای رسیدن نوبت خودشان تشکیل شده بود، پسر نوجوانی را دیدم که روی نیمکت دراز کشیده و آماده حرکت پرس است. من میله هالتر را بدون اینکه وزنه ای در طرفین آن باشد به او دادم. این مقدار وزنه برای او که تا به حال چیزی بلند نکرده بود زیاد به نظر می آمد. چون او آماده بلند کردن چنین وزنه ای نبود، من به او فشار نیاوردم و اجازه دادم که از روی نیمکت بلند شود و چند قدمی دورتر شود. در حالیکه با دیگر بچه ها مشغول کار کردن بودم او را دیدم که به آهستگی نزدیک می شود و دیگران را نگاه می کند. سرانجام او تصمیم گرفت که دوباره سعی کند میله را بلند کند، من هم به او کمک کردم تا سه یا چهار بار میله را بلند کند، اما او هنوز می ترسید و زود از روی نیمکت بلند شد. اما طولی نکشید که او دوباره برگشت،، این بار او اعتماد به نفس داشت و این بار ده بار میله را با کمک کم من بالا برد.

از آن لحظه به بعد او به این کار ادامه داد. نه تنها او در صف منتظر رسیدن نوبت خود می شد بلکه دیگران را هم هل می داد تا زودتر نوبتش شود. در دنیایی که این همه ناامیدی برای این پسربچه وجود داشت حالا چیزی پیدا کرده بود که قدرت خود را علیه آن آزمایش کند، موانع فیزیکی که او می توانست بر آنها غلبه کند و به او اعتماد به نفس بدهد، چیزی که قبلا در او وجود نداشت.

همه ما به نحوی شبیه این نوجوان هستیم، فقط توانایی های بیشتری داریم و به خاطر همین توانایی ها نیازهای ما به طور واضح معلوم نمی شوند. اما این نیازها وجود دارند. همه ما محدودیت هایی داریم ، باید بر ناامیدی ها و شکست های خود غلبه کنیم. مغز و بدن دو عامل شبیه به هم و مرتبط به یکدیگر هستند. همانطور که سلامت بدن بیشتر می شود، به همان اندازه هم سلامت و قدرت مغز بیشتر می شود و بدنسازی بهترین وسیله برای رسیدن به این تعادل مورد نیاز است.

 

تایپ : سینا

نوشته شده توسط سینا
آداب خطاب قرار دادن

آداب خطاب قرار دادن

آداب خطاب قرار دادن

 

هنگامی که می خواهیم دوستی یا همکاری را خطاب قرار دهیم یا او را صدا کنیم لازم است که به نکاتی توجه کنیم.

در کشورهای خارج از ایران معمول است که همدیگر را با احترام با اسم کوچک معرفی می کنند یا خطاب قرار می دهند مگر اینکه دیدار بسیار رسمی باشد. حتا رئیس نیز در شرکت های خارجی با لحنی محترمانه با اسم کوچک خطاب قرار داده می شود.

در ایران در محل کار معمول هست که با اسم فامیل به همراه پیشوند آقا یا خانم همدیگر را خطاب قرار می دهند و هرچه مقام شخص مقابل ، بالاتر باشد با احترام بیشتر و با پیشوندهای بیشتری همچون آقای مهندس ، مخاطب قرار می گیرد.

با اسم فامیل ، پیشوند هایی مثل آقا یا آقای مهندس یا خانم یا سرکارخانم یا خانم مهندس و در زبان انگلیسی Mr.  ،  Mrs. ، Miss ، Dr.  ،Ms.    به کار می روند که خطاب قرار دادن را هرچه رسمی تر می کنند.

در ایران استفاده از اسم کوچک نشان دهنده وجود صمیمیت است. در کشورهای خارج از ایران خطاب قرار دادن فرد مقابل با اسم کوچک نشان احترام یا صمیمیت نیست بلکه لحن یا پسوند ها یا پیشوند هایی که قبل یا بعد اسم کوچک به کار می رود نشان دهنده صمیمی بودن یا رسمی بودن است.

به طور مثال پسوند های جان ، عزیز در ایران و پیشوند های Dear  ، Honey  در زبان انگلیسی که با اسم کوچک همراه می شوند نشان دهنده صمیمیت هستند.

نکته مهم این آداب است که هیچگاه نباید اسم فامیل را بدون پیشوند آقا یا خانم به کار برد. درست برعکس ،  اسم کوچک را نباید با پیشوندها یا پسوند هایی مثل آقا یا خانم به کار برد.

مثال؛

آقای حسینی

آقای مهندس حسینی

جناب آقای مهندس حسینی

آقای دکتر حسینی

خانم هراتی

خانم مهندس هراتی

سرکار خانم مهندس هراتی

خانم دکتر هراتی

حامد

حامد جان

حامد عزیز

 

آداب دست دادن

 

۱-  وقتی وارد جمعی می شوید لازم نیست باهمه دست بدهید. بهتر است با آرامش  بایستید واحوال پرسی کنید ( بخصوص وقتی دیگران نشسته باشند یا مشغول انجام کاری باشند.)

۲- با افرادی که صمیمی نیستید ، دست دادن نباید خیلی سرد و نه خیلی محکم باشد.

۳-  وقتی کسی دست خویش را برای احوال پرسی پیش می آورد وی را معطل نگذارید.

۴-  با نوک انگشتان دست ندهید.

۵-   هنگام دست دادن دستکش خویش را در بیاورید.

۶-  با دست خیس برای دست دادن پیش قدم نشوید. ( ساعد خود رابرای دست دادن پیش نیاورید)

۷-  زود تر از فرد بزرگ تر یا مقام بالاتر ،  دست خود را پیش نبرید (دست دادن از بزرگ تر یا مقام بالاتر است.)

۸-  هنگام احوال پرسی و دست دادن ، بهتر است ارتباط چشمی نیز برقرار کنید. (به جای اینکه به زمین یا جای دیگر نگاه کنید)

۹-  هنگام دست دادن کلید یا چیز دیگری در دست نداشته باشید.

۱۰- به منظور احترام بیشتر ، بهتر است از ماشین پیاده شوید وسپس دست دهید واحوال پرسی کنید.

۱۱-  برای دست دادن ، از فاصله ی دور دست خود را دراز نکنید.

۱۲- وقتی بخواهید به چند نفر دست بدهید ، با همه ی آنها ارتباط چشمی نیز برقرار کنید. (نه اینکه با نفر اوّل صحبت کنید وبا بقیه دست بدهید.)

۱۳-  هنگامی که طرف مقابل چیزی در دست گرفته است یا مشغول انجام کاری با دست است ، جهت دست دادن با او پیش قدم نشوید.

 

سلام و احوال پرسی

 

۱-      در سلام کردن پیش قدم باشید؛ (بویژه افراد کوچک تر به بزرگ تر.)

۲-      شایسته است وقتی سواره هستید ، شما بر پیاده سلام کنید.

۳-      شایسته است وقتی بر جمعی وارد می شوید ؛ برای سلام کردن پیشقدم شوید.

۴-      وقتی در کنار جمع ایستاده اید ، باصدای بلند با کسی که دور از شما قرار دارد، احوال پرسی نکنید. می توانید با حرکاتی همچون دست بالا بردن و سر تکان دادن (بدون فریاد زدن) احوال پرسی کنید.

۵-      مؤدبانه تر آن است که احوال پرسی شما باعث حواس پرتی یا ایجاد زحمت برای دیگران نشود.

۶-      در مکان های عمومی وقتی دوست شما از روبه رو می آید، لازم نیست احوال پرسی خود را از فاصله ی دور شروع کنید.

۷-      کلمات احوال پرسی باید محترمانه و با فعل جمع به کار رود.

۸-      بهتر است هنگام احوال پرسی لبخند بر لب داشته باشید.

۹-      اگر دیگران در جمع به احترام در مقابل شخصی برخاستند؛ شما نیز برخیزید هر چند اورا نمی شناسید.

۱۰-  اگر به احترام در مقابل کسی برخاستید( هنگام ورود یا خروج) صبرکنید تا آن فرد بنشیند یا خارج شود، سپس بنشینید.

۱۱-  وقتی کسی عجله دارد ، بهتر است با وی دست ندهید واحوال پرسی را طولانی نکنید.

۱۲-  اگر کسی به احترام در مقابل شما برخاست ؛ حتماً وی را به نشستن و راحت بودن دعوت کنید، نه اینکه حرکت محترمانه ی وی رافراموش کنید و به دنبال احوال پرسی با بقیه یا کار دیگری بروید.

۱۳-  اگر از پلّه ها بالارفته یا دویده اید؛ صبرکنید نفستان عادی شود ، بعد وارد شوید واحوال پرسی کنید.

۱۴-  هنگام احوال پرسی چیزی نخورید.

۱۵-  هنگامی که برای رسیدن به مقصد باید از چندین در بگذرید؛ لازم نیست پشت تمام درها بایستید و به دوستان تعارف کنید. ( یک بار تعارف پشت در اوّل کافی است.)

۱۶-  اگر بزرگتر وارد جمع شد ، به احترام برخیزید،هرچند لحظاتی قبل با وی در محیطی دیگر احوال پرسی کرده باشید.

 

 

روبوسی

  1. با صورت خیس یا عرق کرده،  برای روبوسی با دیگران پیشقدم نشوید.
  2. در حضور دیگران(در مکان های رسمی و عمومی), روبوسی به تعداد کم شایسته تر است.(همچنین با افرادی که صمیمی نیستید).
  3. از روبوسی خیلی تند و سریع خودداری کنید.
  4. برای روبوسی بهتر است فرد کوچکتر صبر کند تا بزرگ تر پیش قدم شود.
  5. روبوسی با صدای بلند شایسته نیست.
  6. بچه های خردسال دیگران(غیر خویشاوند) را نبوسید.(ممکن است والدینشان ناراحت شوند).
  7. در مراسم عزا یا تشییع جنازه یا مواقعی که جمع ناراحت هستند، روبوسی همراه با خوش حالی نباشد(شرایط را درک کنید).
  8. هنگامی که سرماخورده اید، شایسته نیست برای روبوسی با دیگران پیش قدم شوید.

ملاقات و معرفی

 

  1. قبل از حضور در مکان های رسمی یا ملاقات مهم با دیگران، از این موارد استفاده نکنید: سیگار ، سیر ، پیاز ، ادکلن های تند ، لباس های اطو کشیده بودار و غیره که بوی آن باعث آزار دیگران می شود (هرچند که ممکن است تحمل کنند و چیزی نگویند).
  2. در هنگام معرفی ، شایسته است افراد پایین تر را(از لحاظ سنی یا شغلی) به افراد بالاتر معرفی کنید.
  3. در ملاقات رسمی با دوستان ، در صورت لزوم  ، همراهان خویش را معرفی کنید.
  4. هنگام معرفی افراد به یکدیگر ، اسامی را واضح و شمرده بیان کنید.
  5. هنگام معرفی یک فرد به دیگران بیش از حد از وی تعریف و تمجید نکنید.
  6. وقتی به طور اتفاقی به یک دوست یا آشنای قدیمی می رسید و قصد احوال پرسی دارید ، ابتدا خود را معرفی کنید. اگر لازم شد مکان و زمان یا موضوع دوستی یا اشنایی را نیز بیان کنید.(شاید طرف مقابل اسم یا فامیل شما را فراموش کرده باشد).
  7. هنگامی که با جمعی ملاقات می کنید ، بهتر است ، ابتدا با بزرگ تر احوال پرسی کنید سپس با بقیه (مثلاً ابتدا با پدر خانواده سپس با فرزندان).
  8. هنگام ملاقات با کسانی که لازم است شما را بشناسند ،  پیشاپیش خود را با نام خانوادگی معرفی کنید (در صورت لزوم اسم کوچک یا سمت خود را نیز ذکر کنید).
  9. هنگامی که شما را معرفی می کنند و نشسته اید ، بهتر است بلند شوید یا نیم خیز شوید و به جلو خم شوید.

 

به عنوان گوینده(قسمت اول)

  1. از جویدن آدامس یا خوردن چیزی ، در هنگام صحبت کردن با دیگران خودداری کنید.
  2. هنگامی که بی صبرانه منتظرید تا گوینده صحبتش تمام شود و شما اظهار نظر کنید ، یک لحظه از خود بپرسید “آیا گفتن این نظر ارزشی داد یا نه؟” در صورتی که گفتن آن را مناسب تشخیص دادید اظهار نظر کنید.
  3. در جمع بدون اجازه صحبت کسی را قطع نکنید.
  4. با استفاده از کلمات مودبانه ، احترام را نسبت به افراد مسن نشان دهید.
  5. با مخاطب خود به طریقی صحبت نکنید که خود را خیلی دانا و وی را خیلی ضعیف نشان دهید.(هیچ کس را ضعیف تصور نکنید).
  6. هنگام گفتگو ، تن صدای خود را به طور یکنواخت خیلی بالا یا خیلی پایین نگه ندارید(چون باعث خستگی یا بی حوصلگی شنونده می شود).
  7. در جمع تنها شما گوینده نباشید.(از شنونده بودن دیگران سو استفاده نکنید).
  8. در حد فهم خود صحبت کنید(می توانید از شغل فرد، یا شرایطی که فرد تجربه ی ان را دارد مثالی بزنید تا منظور خود را بهتر برسانید).
  9. در حضور افراد غریبه ، بهتر است با نزدیکان و دوستان خود نیز رسمی یا محترمانه تر برخورد کنید.(موقعیت شناس باشید).
  10. هنگام گفت و گوی غیر تخصصی ، حتی الامکان از کلمه ی تخصصی و خارجی استفاده نکنید.
  11. شایسته نیست در مکالمات تکیه کلام داشته باشید(از دوستان یا نزدیکان بخواهید تا اگر تکیه کلام خاصی دارید ، شما را آگاه سازند)
  12. شایسته است همیشه مخاطب رسمی یا بزرگ تر از خود را با ضمیر شما و فعل جمع مورد خطاب قرار دهید.(از ضمیر تو و ضمیر منفرد استفاده نکنید).
  13. قبل از شوخی کردن باید فکر کنید که آیا این شوخی در نهایت باعث تقویت دوستی می شود یا نه،  اگر تاثیر منفی دارد خویشتن داری نموده و آن را مطرح نکنید.
  14. وقتی درباره ی یک انسان یا گروهی از انسان ها نظر می دهید یا قضاوت می کنید، از کلی گویی بپرهیزید و از کلمات همیشه، حتماً….، اصلاً…. ، همه ی …، استفاده نکنید. به جای آن ها می توانید از کلمات معمولاً ، به احتمال زیاد،  اکثراً ،  بعضی از افراد…، استفاده کنید (مثلا “همه مردم این شهر بی عاطفه هستند” یک کلی گویی و قضاوت نادرست است).
  15. با فردی که رابطه رسمی دارید ، درباره ی مسایل خصوصی وی از قبیل میزان حقوق و درآمد ، مسایل خانوادگی ، نمرات تحصیلی ، قیمت لباس هایی پوشیده ، جزییات بیماری و … سوال نکنید.

 

آداب به عنوان گوینده(قسمت دوم)

  1. در حین گفت و گو به طرف مقابل لقب بد ندهید.(یا اسم وی را کم نکنید).
  2. از آداب مهم :خواسته های خود را با حالت دستوری بیان نکنید.(حالت سوالی مناسب تر است).
  3. هنگامی که از کاری انتقاد می کنید یا اتفاق خنده داری را نقل می کنید، شایسته است حفظ آبرو کنید و اسم کسی را نبرید.(این خویشتن داری باعث افزایش اعتبار خواهد شد).
  4. مشکلات شخصی خویش را با کسی در میان بگذارید که بتواند واقعاً به شما کمک کند.(با هر کسی مشورت نکنید. ظرفیت طرف مقابل را در نظر داشته باشید)
  5. از آداب مهم :شایسته و لازم نیست هر آن چه را که فکر می کنید واقعیت است به طرف مقابل بگویید. مکان ، زمان و شرایط جسمی، روحی و شخصیتی فرد را در نظر بگیرید.(رک گویی همیشه هنر نیست ، گاهی مواقع نادانی محسوب می شود).
  6. اهداف و تصمیمات آینده ی خود را با هر کسی در میان نگذارید. (شاید موفق نشدید).
  7. از آداب مهم : سعی نکنید به هر قیمتی شده نظر شخصی خود را تحمیل کنید یا آن را به صورت صد در صد درست بدانید.(به خود بگویید:شاید نظر من کاملاَ درست نباشد).
  8. همیشه قبل از شروع به صحبت با دیگران از نداشتنِ بوی بد دهان مطمئن شوید، چون مانع برقراری ارتباط صحیح می شود.(به خصوص در اوایل صبح).

 

آداب به عنوان مخاطب

  1. هنگامی که کسی در حال صحبت کردن است، و در این هنگام موضوعی به ذهن شما می رسد ، شایسته نیست در همان لحظه صحبت وی را قطع کنید و صحبت خود را خیلی مهم تر بدانید.(کمی صبور باشید).
  2. از آداب مهم : وقتی کسی در حال نقل قول است ، شایسته نیست صحبت وی را کم ارزش جلوه دهید.(نگویید ما از قبل می دانستیم).
  3. وقتی کسی موضوعی جدی را با شما در میان می گذارد یا با شما درد ِ دل می گوید، واقعا شنونده باشید.(صبور باشید ، سکوت کنید ، ارتباط چشمی برقرار کنید، سر تکان دهید و بعضی از جملات خود را به شکل سوالی مطرح کنید، سعی کنید احساسات وی را درک کنید. صحبت هایش را جدی بگیرید).
  4. وقتی کسی با شما سخن می گوید، حتی الامکان با بغل دستی خود صحبت نکنید.
  5. از آداب مهم : وقتی کسی عصبانی است، بهتر است وی را نصیحت یا سرزنش نکنید. (چون کم تر ممکن است در آن زمان نتیجه ای بگیرید).
  6. وقتی کسی با شما درد ِ دل می کند ، بیشتر شنونده باشید.(سریعاً در دام نصیحت کردن نیفتید).
  7. اگر در حضور شما صحبتی مطرح می شود که به شما هیچ ربطی ندارد یا جنبه خصوصی دارد بهتر است آن جا را ترک کنید، یا خود را به کاری دیگر مشغول کنید.
  8. وقتی کسی از شما انتقادی می کند، سریعاً مقابل وی موضع گیری نکنید(چون می تواند به نفع شما باشد تا ایرادات خود را بشناسید و آن ها را برطرف کنید).
  9. فقط با منطق به موضوع نگاه نکنید (به احساسات طرف مقابل نیز فکر کنید).
  10. از آداب مهم : جهت درک احساسات طرف مقابل ، بهتر است خود را به جای وی تصور کنید.
  11.  وقتی کسی شما را به جای شخص دیگر اشتباه می گیرد،  محترمانه وی را متوجه اشتباهش نمایید.
  12.  همیشه ظرفیت گوش کردن نظرات مخالف را نیز داشته باشید.
  13.  هنگامی که کسی در حال سخنرانی است ، شاسیته نیست مکرر به ساعتتان نگاه کنید.
  14.  از آداب مهم : وقتی کسی با شما درد ِ دل می کند و چیز تعجب بر انگیزی می گوید ، شما عادی برخورد کنید.(ظرفیت بالای شنیدن خود را نشان دهید).

 

نوشته شده توسط سینا
از قهوه خانه تا باشگاه

از قهوه خانه تا باشگاه

از قهوه خانه تا باشگاه

در دوران نه چندان دور که هنوز تکنولوژی رشد نکرده بود در ایران در شهر ها و روستاها اکثر آقایان بعد از کار ، عصرها در قهوه خانه ها جمع می شدند و در مورد مسائل مختلف شهر و روستا با هم صحبت می کردند. در بعضی قهوه خانه ها هم نقالی بود که داستان های شاهنامه یا کتاب های دیگر را نقل می کرد. خانم ها هم در آن دوران در کوچه ها در فرصت هایی که به دست می آمد کنار درب منازلشان می نشستند و با همسایه ها تبادل نظر می کردند.

در کشورهای اروپایی نیز مکان هایی به عنوان کافه ها و بارها برای حضور وجود داشت که اکثر آقایان و برخی خانم ها در آنجا حضور پیدا می کردند و خود را با گپ زدن و نوشیدن و موسیقی سرگرم می کردند یا غذایی صرف می شد. در این کشورها اعیان و خواص به بارها مراجعه نمی کردند و در خانه همدیگر حضور می یافتند و گپ می زدند. البته به مرور که رستوران های مجلل پدید آمد اعیان نیز با مراسم خاص خود برای صرف شام مراجعه می کردند. اما رستوران هایی که بار داشتند همچنان برای حضور عموم بودند.

به مرور که زندگی ماشینی می شد ، نوع موسیقی در این کافه ها و بارها تغییر کرد و در ایران رادیو جای نقالی را گرفت.

در اروپا اعیان برای مداومت حضور خود، مکان هایی را تدارک دیدند که همچون کافه های عمومی بود اما برای خواص بود و نیاز به عضویت داشت. با این روش ، آنها نیز می توانستند در مکان های مشخصی حضور داشته باشند و گپ بزنند و تبادل نظر کنند. این مکان ها کلاب یا کلوپ نامیده شدند. که در ایران فرهنگستان زبان فارسی عنوان باشگاه را به معنی جای بودن و حضور به این نوع مکان ها اطلاق کرد.
این باشگاه ها در اوایل تشکیل، مردانه بودند و عضو زن نداشتند که بعد ها باشگاه های مختلط نیز ایجاد شد. این باشگاه ها با عنوان ها و اهداف مختلفی تشکیل می شدند و اعضای خاصی را می پذیرفتند. با گسترش علم و تکنولوژی و تغییر مشاغل و ایجاد اعتبارات شغلی جدید، باشگاه های مختص شغلی نیز ایجاد شدند. با گذشت زمان و تغییر شرایط دیگر باشگاه ها فقط به اعیان تعلق نداشتند، کارمندان یا افراد معتبر دیگر نیز در باشگاه ها عضو می شدند. برخی باشگاه ها فقط برای بودن تشکیل شده بودند و برخی با اهداف خاصی ایجاد شده بودند، اهدافی چون فرهنگ ، اقتصاد ، خیریه.
در کتاب هشتاد روز دور دنیا نوشته ژول ورن در یک باشگاه اعیان در مورد سفر به دور دنیا شرط بندی می کنند و در یکی از داستان های شرلوک هلمز ، برادر شرلوک که جزو اعیان است باشگاه جدیدی بنا کرده است که باشگاه سکوت نام دارد و افرادی که مایل نیستند صحبت کنند و فقط مایل هستند در جمع حضور داشته باشند و روزنامه بخوانند و نوشیدنی بنوشند عضو این باشگاه می شوند.

این روش که روش بسیار مناسبی است که جایگزین کافه می شود چند حسن دارد؛ اول اینکه اعضا برای بقای باشگاه مبلغی پرداخت می کنند. دوم این که افرادی که عضو این باشگاه می شوند با ثبت نام ، تمام مشخصات خود را در اختیار باشگاه قرار می دهند که همه اعضا با اطمینان خاطر بیشتری در این مکان ها حضور می یابند. سوم اینکه افرادی که در باشگاه هایی با اهداف مشخص عضو می شوند می دانند که می توانند با اعضای دیگر در موارد مشترکی تبادل نظر کنند و گپ بزنند.

برخی باشگاه ها ترکیبی از بارها و رستوران ها و کلوب ها را طراحی کرده اند که هم غذا سرو می شود ، هم نوشیدنی و هم موسیقی دارند و بعضی از باشگاه ها میز بیلیارد هم دارند. این نوع باشگاه ها همچون کافه ها هستند با این تفاوت که عضو می پذیرند و بدون عضویت کسی وارد این مکان ها نمی شود. اسم مهمان نیز با نام میزبان او ثبت می شود و مسئولیت او با میزبان است.

این نوع مکان ها و فرهنگ آن در اوایل سده ۱۳۰۰ وارد ایران شد و با حضور مستشاران در ایران این باشگاه ها برای اعضای سفارت ها و دولتی ها تشکیل شدند.

باشگاه انقلاب یکی از نمونه های این نوع مکان ها هست که در ایران برای عموم ساخته شدند. اگر دقت شود با وجود این که این باشگاه پر از امکانات ورزشی است اما به آن عنوان ورزشگاه داده نشده و باشگاه نامیده می شود. چرا که با هدف بودن و حضور پیدا کردن تشکیل شده که انگیزه های حضور در این باشگاه ، دویدن ، شنا کردن و ورزش های مختلف و یا حضور و نشستن و گپ زدن در کافه های این باشگاه هستند.

انسان موجودی اجتماعی است و از طریق اجتماع رشد می یابد. انسان همواره به دنبال روش هایی برای اجتماع و حضور در کنار هم بوده که این باشگاه ها و کافه ها و ورزشگاه ها این نیاز را به شیوه مناسبی تامین می کنند.

در این عصر ماشین ، که ارتباط حضوری و فیزیکی انسان ها را کاهش می دهد ، ارتباط مجازی برای ادامه وجود ارتباط ایجاد شده اند که نمی توانند جایگزین حضور و جمع باشند. بنابراین برای انتقال فرهنگ و رشد افراد نیاز است که باشگاه هایی ایجاد شوند تا این نیاز را تامین کنند.

فرهنگسراها تا حدودی برآورنده این نیاز هستند اما برای سنین خاصی در نظر گرفته شده اند و نیاز به فعالیت های خاص تعریف شده در آن فرهنگسراها باعث محدودیت شرکت کننده ها می شود و همه نمی توانند در آنها حضور یابند.

گروه نیک اندیشان نیز با هدف حضور و ارتقا تشکیل شده و باشگاه های مختلفی در درون خود پیش بینی کرده است. باشگاه نشست ها برای دور هم نشینی در نشست های هفتگی و تبادل نظر در نظر گرفته شده است. باشگاه کوه و گردش با دعوت دوستان به همراهی در کوه و گردش ها نیاز با هم بودن و تشکیل اجتماعات را برآورده می کند. در حین اینکه هدف گروه نیک اندیشان ارتقا شخصی با حضور در جمع است ، باشگاه ها روش این گروه محسوب می شوند برای ایجاد انگیزه برای حضور و در کنار هم بودن و همراهی کردن هم با اهداف و مسئولیت پذیری مشخص.

امید که با همراهی هم و تشکیل باشگاه هایی برای حضور با روش مناسب برای انتقال داشته ها و استفاده بهینه از فرصت های زندگی و جلوگیری از اتلاف وقت جوان ها در خیابان ها یا گپ زدن های بی هدف ، گامی در جهت فرهنگ و رشد برداشته شود.

نوشته شده توسط سینا

درباره رمان اعتماد

درباره رمان اعتماد

درباره رمان اعتماد

رمان اعتماد که عنوانش با کلمه آلمانی Konfidenz مشخص شده کتابی است با حجم به نسبت اندک اما معنایی ژرف که خواننده را با پرسش هایی بنیادین روبه رو می کند. داستان ماجرای مبارزانی است که در فرانسه اشغال شده با آلمانی ها می جنگند. در این میان آلمانی هایی نیز هستند که بعد از پیروزی نازیسم از میهن خود گریخته اند و به فرانسه پناه آورده اند اما دست از مبارزه برنداشته اند.

زنی جوان وارد اتاقی در هتلی در پاریس می شود و به محض ورود او تلفن زنگ می زند. فردی از آن سوی خط او را به نام می خواند و آنگاه مکالمه یی ۹ ساعته میان این دو آغاز می شود. مرد زن را بهتر از خودش می شناسد، گذشته او را و اکنون او را، دلبستگی ها و حتی پنهان ترین خصوصیات او را نیک می داند. از این مرحله به بعد سرتاسر ساختار داستان چنان است که خواننده می تواند در هر لحظه به همه رویدادها و هویت ها شک کند و حتی کتاب را ببندد، اما جاذبه یی پنهانی او را از این کار بازمی دارد.

شخصیت ها، از جمله همان زن که در کانون توجه کتاب و خواننده است از زبان شخصی توصیف می شوند که خود کاملاً برای ما ناشناخته است، ما او را نمی بینیم حتی نامش را نمی دانیم و ناچاریم به آنچه درباره خود می گوید اعتماد کنیم. در همین مکالمه مرد مدعی هویتی دیگر برای زن می شود که تنها برای خود او شناخته شده است و زن نمی داند آیا باید به این هویت دیگر، که البته هویتی دلپذیر هم هست باور بیاورد یا نه. در هر حال او که در اتاقی در هتلی در کشوری بیگانه تک و تنها مانده چاره یی جز اعتماد ندارد. اما خواننده که خود را آزاد تر از زن می بیند نیز وضعی بهتر از او ندارد، چراکه در لابه لای فصل های کتاب ناگاه صدایی همه چیزدان که معلوم نیست از نویسنده است یا از شخصی فراتر از او، خواننده یا نویسنده را مخاطب قرار می دهد و پاره های ناگفته مانده و نهان مانده را یادآور می شود. این صدا هشدار می دهد، ملامت می کند و گاه تردیدی بر تردید های تو خواننده یا نویسنده؟ می افزاید.

با همه اینها هم تو خواننده و هم شخصیت ها ناچارید برای ادامه دادن به آنچه بی اختیار گرفتارش شده اید به آنچه گفته می شود اعتماد کنید.آنگاه که بعد از ۹ساعت مکالمه، پلیس فرانسه به زن مشکوک می شود و او را به جرم جاسوسی برای آلمان دستگیر می کند، ما با چهره دیگری از مرد اول روبه رو می شویم، چهره یی دیگر و نامی دیگر، هویتی دیگر.

اما این همه ماجرا نیست، چرا که این دو طی مکالمه طولانی خود کلافی پیچیده از رویدادها و شخصیت ها، از احتمال خیانت یکی و قربانی شدن دیگری، از حضور مردی بیگانه در رابطه یی بسیار خصوصی و دخالت او در نامه های عاشقانه میان زن و مرد محبوب او و از بسیاری چیزهای دیگر پدید آورده اند که باز تو خواننده می توانی در آنها تردید کنی یا برای معنی دادن به این ماجرا که دیگر گرفتارش شده یی به آنها اعتماد کنی. این همه خواننده را به تامل فرا می خواند و او را با پرسش هایی از این دست روبه رو می کند؛ ما چگونه خود را و دیگری را می شناسیم؟

هویت ما چگونه مشخص می شود؟ هویت دیگران را چگونه تعریف می کنیم؟ آنچه می دانیم از کجا می دانیم و چرا به آن یقین داریم؟ و در سطحی کلی تر؛ تاریخ چیست؟ همان چیزی که ما می دانیم و به آن اعتماد می کنیم؟ چرا به این دانسته ها اعتماد کرده ایم؟آریل دورفمن در اعتماد به اوجی بی بدیل دست یافته است.

نوشته شده توسط حمید

نگهداری سگ در شهرک اکباتان

نگهداری سگ در شهرک اکباتان

این نوشته توسط موسی تقی زاده تهیه شده که ساکن شهرک اکباتان تهران می باشند و درباره نگهداری سگ است. و توسط ودیعه تایپ گردیده است.

“بین خودمان”

شناخت سگ و روش نگهداری سگ و انواع آن، کم و بیش بر همگان روشن است. نوعی از سگان که تربیت شده و آموزش دیده هم هستند، برای پیدا کردن اجساد و حتی آدمیان زنده که زیر آوارها و تل خاکروبه­های زلزله و غیره مخفی می شوند، استفاده می­شود. از نوعی دیگر در شکار و برای نگهبانی گله­های گوسفند و غیره استفاده می­شود و از نوعی دیگر از سگان که دست آموز بوده و در خانه­ها نگهداری می­شوند و با رفتارهای ذاتی خود (دوست داشتن و دوست داشته شدن را حتی به انسان­ها القاء می­کنند) و شناسنامه هم داشته و اکثرا در مسافرت­ها هم با آدمیان زندگی می­کنند، که به راستی ارزشمند و محبوبند.

سخن اصلی نویسنده هم بیشتر و بیشتر متکی بر نوع اخیر و صاحبان آنهاست که برای حفظ محیط زیست و بهداشت و زیبایی فضای سبز و حتی محوطه و کل خیابان­ها و راهگذرهای شهرک اکباتان، پیشنهاد می­شود: صاحبان سگان دست آموز، اوقاتی که سگان خود را برای هواخوری و …؟! و…؟! در محوطه شهرک گردش داده و گاهی هم ول می­کنند و آنها نیز به جست و خیز پرداخته و اغلب در محوطه به دفع مدفوع هم می­پردازند، اخلاقا ضروری است، صاحبان محترم سگان “پنس و کیسه” همراه داشته و مدفوع آنها را جمع آوری کنند، تا هم فضای شهرک آلوده نشده و هم گوشه و کنار فضای سبزها را مدفوع سگان بد منظر و بد بو نکند. ضمنا گاهی هم فرزندان ساکنان همین شهرک در فضای سبز مشغول بازی می­شوند و احیانا مدفوع سگان را لگد کرده و یا ندانسته روی آنها هم به استراحت می­پردازند که اغلب همگان ناظر این صحنه­ها هستیم و امکان تولید عوارض و امراض نیز قابل تصور است. هم چنین پیشنهاد می­شود: صاحبان سگان، برای آوردن آنها به محوطه شهرک و فضای آزاد از “سبد مخصوص” آنها استفاده شود، تا در راهروهای بلوک­ها، مخصوصا در داخل آسانسورها با دیگران ((بچه­ها و افرادی که به  سگ حساسیت دارند …)) ایجاد مشکل نشود. البته یادمان باشد حریم آزادی و حرمت دیگر مردم نیز بایستی رعایت شود، و همه کس هم، سگی را که صاحبش، آنرا بغل کرده و به محوطه شهرک می­برد، دوستدارش نیست. لذا علایق و نگرش همه مردم در محیط مسکونی اشتراکی، در تمام ابعاد باید رعایت شود. حال امید است در شهرک اکباتان موارد مذکور رعایت شده و برای دیگر محله­­ها و نواحی دیگر تهران، این مورد به نام انسان و انسانیت و رعایت بهداشت محوطه و نگهداری حیوانات به شرط فراگیری آموزش­های ضروری، الگو شده و تسری پیدا کند.

در خاتمه به نقل قول “ضرب المثل” قدما اشاره می­شود:

(((چنانچه سگان می­توانستند چون آدمیان حرف بزنند، دیگر دوست داشتنی نمی­شدند.)))

 

موسی تقی زاده

نوشته شده توسط سینا
به نام نامی عشق

به نام نامی عشق

 به نام نامی عشق

 

دستم را برپیشانی عرق کرده پنجره میگذارم،تا اثرم واثرش باقی بماند آتش درونم از سرمای پنجره خاموش میشود.آنگاه این جملات را که از لفت ولیس کلمات برایم باقی مانده مینویسم وتو، بارها بخوان، چرا که مخاطبش تویی .

مورچه صفت دانه محبت بی ثمر تورا-که به آن میبالی-بر دوشهای خویش میکشم تا گمان نکنی حامل این بار گرده های مردانه توست.حتی گاهی دلتنگ میشوم برای جفتک های عاشقانه ات تو بی خبر ترین صفیر عاشقان در همه دوره های تاریخی چرا که از معشوق بیخبری…

زودتر از آنچه باید ،زودتر از آنچه شاید،بگذار وبگذر…به قول خودت عشقت را وبه قول من خودت را.

همیشه تورا میبینم ،نه در لباس عشق که گرفتار زندان شبخیز خودی و دانه های محبتت را در پای خود قربانی میکنی ومرا از این مهری که به نام من کرده ای بهره ای نیست.به سویت رگباری از سختترینها وتلخ ترینها را میفرستم شاید بتوانم بشکنم آن حصار های شیشه ای دروغینی را که به نام نامی عشق دور خود تنیده ای ،تو اما مدهوش خواب باز هم در بستر بیخبری پهلو عوض میکنی ورو از من میچرخانی تا تیرهایم به هدف ننشینند دوستان نیز هر لحظه خواب آوری تعارفت میکنند.

شاید اگر حصارت میشکست بزرگ،شجاع وحتی عاشق میشدی…

اما این شکوائیه ها آخرین  تیرهائیست که سینه ات را هدفش میکنم ،بعد از آن سکوت من از سکوت خدا هم سنگین تر خواهد شد…..

نوشته شده توسط ناهید
هر چند وقت یک بار خدا تصمیم می گیره قلبم رو شست و شو بده ولی نمی دونم چرا این قدر سخت این کار رو می کنه

ولی هر بار مطمینم که جاش رو هم بزرگ تر می کنه (گشادش می کنه)

شاید یه روزی همه چی توش جا شه!

کی می دونه؟!

 

نمی دونم چرا وقتی دلم داره گشاد می شه، چشام خیس می شه؟!

نوشته شده توسط ودیعه

داشتم فکر می کردم

یک سوال آمد به ذهنم

این که آیا این قوانین و آیین ها و غیره و غیره به چه دلیل وجود دارد

این که آیا این آیین ها باید موقت باشد

یا مثلا خوب هست که درونی شوند

این که به موقع حاضر شدن

حق تقدم را حتی در سخن گفتن رعایت کردن

حضور یا عدم حضور را پیشاپیش اعلام کردن

…..

نتیجه این حس می کنم خوب هست سعی کنم تا اگر سخنی بر زبان می آورم

با آگاهی کامل و باور آن را به زبان بیاورم…و اینکه سعی نمایم

حرف و عملم مطابقت داشته باشد

نوشته شده توسط نگین

ساعت آشپزخانه نوشته وُلفگانگ بُرشِرت 

ساعت آشپزخانه نوشته وُلفگانگ بُرشِرت 

ساعتِ آشپزخانه

وُلفگانگ بُرشِرت
از دور هم مى‏دیدند که به سویشان مى‏آید، چون جلب‏ توجه مى‏کرد. چهره کاملاً پیرى داشت اما از راه رفتنش مى‏شد دید که بیست سال بیشتر ندارد. او با چهره پیرش کنارشان روى نیمکت نشست و بعد آنچه در دست داشت به آنها نشان داد: این ساعت آشپزخانه ما بود. این را گفت و به همه آنهایى که به ردیف روى نیمکت در آفتاب نشسته بودند نگاهى انداخت. “آرى، بالاخره پیدایش کردم. تنها چیزى که باقى مانده است”.
صفحه گردِ بشقاب مانندِ ساعت آشپزخانه را در دست گرفته بود و با انگشت، شماره‏هاى آبى رنگى را که روى صفحه نقش بسته بود، نوازش مى‏کرد.

شرمنده گفت: ساعتِ بى‏ارزشى است. این را مى‏دانم و چندان هم زیبا نیست. مثل بشقابى است با لعابِ سفیدرنگ. اما، شماره‏هاى آبى رنگش بسیار قشنگ‏اند. عقربه‏ها البته از حَلَبى‏اند و دیگر نمى‏چرخند. نه، مسلم است که ساعت خراب شده است، اگر چه حالا دیگر کار نمى‏کند. اما شکل ظاهرش تغییرى نکرده است.
با سَر انگشت و با احتیاط دایره‏اى بر گردِ صفحه ساعت کشید و آهسته گفت: و تنها همین باقى مانده است.
آن¬هایى که روى نیمکت در آفتاب نشسته بودند به او نگاه نکردند. یکى به کفش‏هایش نگاه کرد و زن به درونِ کالسکه کودک نگریست. بعد یک نفر گفت: یعنى که شما همه چیز را از دست داده‏اید؟

او شادمانه گفت: بله، فکرش را بکنید، همه چیز را! فقط همین، همین باقى مانده است. و بار دیگر ساعت را سردست بلند کرد، انگار دیگران هنوز آن را ندیده بودند.
زن گفت: اما ساعت دیگر کار نمى‏کند.

نه، نه، کار نمى‏کند. خراب است. این را خوب مى‏دانم. اما، از کارش که بگذریم، درست مثل همیشه است: سفید و آبى. و بارِ دیگر ساعت را به آنها نشان داد و با هیجان گفت: هنوز برایتان اصلاً تعریف نکرده‏ام که زیبایى کار در کجاست. زیبایى کار در این¬جاست: تصورش را بکنید، سَرِ ساعت دو و نیم از کار افتاده است. درست سَرِ ساعت دو و نیم. تصورش را بکنید!

مرد گفت: قطعاً خانه شما ساعت دو و نیم بمباران شده است و لب زیرینش را جلو کشید. به کرّات شنیده‏ام وقتى که بمب فرو مى‏افتد، ساعت‏ها از کار مى‏مانند. علتش فشار هواست.
او به ساعتش نگاهى کرد و با احساسِ برترى سرش را تکان داد: نه، نه، آقاى محترم، شما اشتباه مى‏کنید. به بمب ربطى ندارد. شما نباید دائم از بمب حرف بزنید. نه. در ساعت دو ونیم قضیه چیز دیگرى است. از قضا نکته در همین جاست. درست سَرِ ساعتِ دو و نیم از کار افتاده است. نه چهاروربع و نه ساعت هفت. من همیشه درست سرِ ساعتِ دو و نیم به خانه مى‏آمدم. منظورم شب‏هاست. تقریباً همیشه سرِ ساعت دو و نیم. و نکته در همین جاست.

او به دیگران نگاه کرد. اما آنها چشم‏هایشان را از او برگردانده بودند. بعد با سر به ساعتش اشاره کرد: طبیعى است که در این موقع گرسنه بودم و همیشه به آشپزخانه مى‏رفتم. تقریباً همیشه ساعت دو و نیم بود. و بعد، بعد مادرم مى‏آمد. هر چقدر هم در را آهسته باز مى‏کردم باز هم آمدنِ مرا مى‏شنید. و موقعى که درونِ آشپزخانه تاریک دنبال خوراکى مى‏گشتم، ناگهان چراغ روشن مى‏شد و مادرم آنجا ایستاده بود و همیشه با کُت پشمى و شالِ قرمزى دورِ گردنش. پابرهنه. همیشه پابرهنه بود با اینکه کفِ آشپزخانه ما با کاشى فرش شده بود. و او چشم‏هایش را کاملاً کوچک مى‏کرد، چون نور چشم‏هایش را مى‏زد. از خواب بیدار شده بود. آخر نیمه‏شب بود. بعد مى‏گفت باز این قدر دیروقت. بیش از این چیزى نمى‏گفت. فقط «باز این قدر دیروقت.» و بعد برایم شام را گرم مى‏کرد و نگاه مى‏کرد که من چطور شام مى‏خورم. مُدام پاهایش را به هم مى‏مالید، چون کاشى‏ها خیلى سرد بودند. او هیچ وقت شب‏ها کفش نمى‏پوشید. و آن قدر کنارم مى‏نشست تا من سیر مى‏شدم. بعد در اتاقم وقتى چراغ را خاموش مى‏کردم مى‏شنیدم که بشقاب را جمع مى‏کرد. هر شب همین جور بود. و همیشه ساعت دو و نیم. برایم کاملاً عادى بود که هر شب ساعتِ دو و نیم در آشپزخانه غذا درست مى‏کرد، آرى خیلى عادى هر شب همین کار را مى‏کرد. هیچ وقت بیشتر از این چیزى نمى‏گفت «باز این قدر دیروقت.» او همیشه همین را مى‏گفت. و من فکر مى‏کردم که این ماجرا همیشه ادامه مى‏یابد. برایم کاملاً عادى شده بود. همیشه همین طور بود.

لحظه‏اى روى نیمکت سکوت کامل برقرار شد. بعد آهسته گفت: و حالا؟ او به دیگران نگاه کرد، اما آنها به او نگاه نمى‏کردند. بعد آهسته رو به صفحه گردِ سفید و آبى‏رنگ ساعت کرد و گفت: حالا. حالا مى‏دانم که آنجا بهشت بود. بهشت واقعى.
روى نیمکت سکوتِ کامل برقرار بود. بعد زن گفت: و خانواده‏تان؟
با شرمسارى به او لبخندى زد: آخ، منظورتان پدر و مادرم هستند؟ آرى، آنها نیز با خانه از بین رفتند. همه چیز از بین رفت. همه چیز. تصورش را بکنید. همه چیز.
با شرمسارى به یکایک آنها لبخند زد. اما آنها به او نگاه نمى‏کردند.
بار دیگر، ساعت را سَرِ دست بلند کرد و خندید: فقط همین باقى مانده است و زیبایى کار در اینجاست که درست سَرِ ساعتِ دو و نیم از کار افتاده است. درست دو و نیم. و بعد دیگر چیزى نگفت. او چهره کاملاً پیرى داشت. و مردى که در کنارش نشسته بود به کفش‏هایش نگاه مى‏کرد، اما کفش‏هایش را نمى‏دید. او فقط به کلمه بهشت فکر مى‏کرد.

نوشته شده توسط هدا
اصل عدم قطعيت هايزنبرگ

اصل عدم قطعیت هایزنبرگ

اصل عدم قطعیت هایزنبرگ

 

در اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ ، در آلمان و اتریش فضای علمی فوق العاده ای ایجاد شده بود . عده ای معتقدند ، در این دوران علم انسان شروع به پیشرفت شگرفی کرد . تا جاییکه در هر چهارسال یکبار، علم انسان دوبرابر می شد.( در حال حاضر این میزان به یکسال کاهش یافته است .) مخصوصا در علم فیزیک ، دانشمندان بزرگی گرد هم آمده بودند . دانشمندان بزرگی نظیر : پلانک ، بوهر ، ماری کوری ، پیر کوری‌، پائولینگ ، شرودینگر ، انیشتن ، ……..و هایزنبرگ .

هایزنبرگ در سال ۱۹۰۱ به دنیا آمد و به سال ۱۹۷۴در گذشت . او در سال ۱۹۲۷ ، زمانی که تنها ۲۶ سال داشت ، اصلی را بیان کرد ، که برروی فلسفه پس از او تأثیر اساسی نهاد . این اصل که به اصل عدم قطعیت هایزنبرگ از آن یاد میشود ، بیان میدارد که :

 

“از نظر فیزیکی برای ما امکان ندارد که در یک لحظه هم سرعت الکترون و هم مکان آنرا مشخص کنیم ”

 

چرا؟ این مساله دلیل فیزیکی دارد و به طور ساده میتوان آنرا اینگونه تشریح کرد که : هرگونه تلاش در جهت رؤیت الکترون ، چون در بهترین حالت بوسیله الکترون انجام میشود ، باعث تغییر مکان و سرعت الکترون میشود و برای این کار باید از ذره ای با جرم و سرعت کمتر استفاده کرد تا برخورد آن با الکترون ، سبب تغییر موضع آن نشود .( فرض کنید یک ساچمه را به سوی ساچمه ای دیگر پرتاب میکنیم . ساچمه هدف ، با دریافت انر‍ژی ، تغییر موضع و سرعت میدهد . )

طبق این اصل ، در بهترین شرایط تنها احتمال حضور الکترون قابلیت تشخیص دارد و مکان هندسی این نقاط محتمل در مدل اربیتالی شرودینگر ( که البته در سال ۱۹۲۶داده شد و بوسیله نظریه هایزنبرگ تأیید شد ) قابل تصور است .

اولین تأثیر این نظریه در فلسفه علم مطرح میشود . در اولین سطر کتاب “چیستی علم” میخوانیم : ” ما هیچ چیز معین و ثابت در علم نداریم ”

 

اما یکی از جالبترین نتایج حاصل از این نظریه علمی ، نسبی گرایی است که امروزه یکی از بنیانهای فکر فلسفی را تشکیل میدهد .

 

بر اساس این نظریه هیچ چیز قطعی وجود ندارد و ما تنها با احتمالات سروکار داریم . ما با قطعیت نمی توانیم وجود هیچ چیزی را پیش بینی کنیم .

 

از اصلیترین تأثیرات این نظریه ، بعد علمی ِ رد اصل علیت بود که پایه های فلسفی آن توسط هیوم در قرن ۱۸ گذاشته شده بود .( البته این باشه برای بعد )

 

اما براستی چرا از یک قانون صرف علمی ، همچین دلیلی و بنیان فلسفی منتج شده است ؟

خیلی ها آنرا به شرایط سیاسی بین دو جنگ جهانی ( زمانی که هایزنبرگ اصل خود را منتشر کرد ) و تشکیلات فلسفی موجود در آن دوران ( نظیر حلقه وین ) بی ارتباط نمی دانند .

 

اما فکر میکنم دو اشکال وجود دارد :

۱) اصل مذکور تنها امکان شناخت را آنهم به دلیل نبود تکنولوژی لازم نفی می کند ولی حقیقت آنرا انکار نمیکند.

 

۲) این تنها یک نظریه علمیست و تسری و تعمیم آن به دیگر حوزه های معرفتی نیاز به دلایل محکم دارد . در ضمن آیا تعمیم این نظریه به حقایق روزمره ، توجیه عقلی دارد ؟

 

از مخالفین سرسخت کاربرد این اصل در فلسفه دین ، انیشتن است . او جمله مشهوری دارد که پایان بخش سخنم می کنم .

“خدا تاس نمی اندازد .”

نوشته شده توسط هدا
امانوئل لويناس (۱۹۹۵ _ ۱۹۰۶) فيلسوف فرانسوى

امانوئل لویناس (۱۹۹۵ _ ۱۹۰۶) فیلسوف فرانسوى

درباره امانوئل لویناس

امانوئل لویناس (۱۹۹۵ _ ۱۹۰۶)، فیلسوف فرانسوى لیتوانیایى الاصل از متفکران برجسته فلسفه اخلاق در

زمانه ماست. فارسى زبانان تا اندازه اى او را مى شناسند ولى تا به حال هیچ اثرى از او به فارسى ترجمه

 

نشده است. آنچه مى خوانید شرحى است از برخى رئوس تفکر وى.

با مطالب نیک اندیشان همراه باشید

دو منبع عمده اى که در نگارش این مقاله یارى رسان بوده اند از این قرار است:

۱-Emanuel Levinas, Ethics and Infinity:Conversations with Philipe Nemo. Duquesne university press, Pittsburgh1985

۲-The Levinas reader. Edited by Sean Hand. Blackwell Publishers .Ed 2-1993

**این گزاره برداشت آزادی است برگرفته از  مقاله ای تحت عنوان >>چیزی بهتر از بودن<< روزنامه شرق به تاریخ ۰۷/۰۲/۱۳۸۶ .

ما همگى در قبال همه کس مسئولیم _ اما من از همه بیشتر

آلیوشا، برادران کارامازوف

 

۱ _ در فیلم «فیلمى کوتاه درباره کشتن» یا «قتل مکن» اثر کریشتف کیشلوفسکى، یا چک، یک جوان سرگردان لهستانى، بى هیچ دلیل خاصى و عارى از هر نوع نفرت، یک راننده تاکسى را به طرز وحشیانه اى مى کشد. نشسته در صندلى عقب ماشین، طنابى را دور گردن او مى پیچد و با تمام قوا فشار مى آورد. سپس پیاده مى شود و با میله اى آهنى پى درپى بر سر و صورتش مى کوبد. او را کشان کشان از ماشین پیاده مى کند و پیش از آنکه با سنگى بزرگ، چهره اش را له ولورده کند، با ترس و بغضى عصبى « چهره» را مى پوشاند و سپس سنگ بزرگ را محکم فرود مى آورد. او فرمان «قتل مکن» را به راحتى نقض مى کند اما در برابر تجلى «چهره» چند لحظه اى باز مى ایستد. فلسفه امانوئل لویناس در همین باره است.

 

۲- امانوئل لویناس، رادیکال ترین فیلسوف اخلاق بود، آن هم در عصرى که کوشش عقلانى و نظام مند و بوروکراتیک براى سرکوب و طرد «دیگرى» شاخصه آن است. فراخوان فلسفى لویناس به «مسئولیت در قبال دیگرى» درست پس از کشتار سیستماتیک بیش از شش میلیون «دیگرى» (یا «غیر» در تقابل با «ما») از جمله خانواده خود او، صورت گرفت. این کار را صرفاً لویناس نکرد، بلکه بازیافت و به رسمیت شناختن « دیگرى» و «تفاوت»، برنامه و پروژه بسیارى از فلسفه هاى پس از جنگ اروپا خاصه فرانسه بود. برنامه اى که به افسون زدایى تام و تمام از «سوژه» ناب و عاقل و یکپارچه اى پرداخت که دکارت آن را در سپیده دم تفکر جدید معرفى کرده بود.

لویناس یکى از آخرین آثار فلسفى اش «ماسواى بودن یا فراسوى ذات» (۱۹۷۴) را به خاطره کسانى تقدیم مى کند که «به دست نازى ها کشته شدند… میلیون ها انسانى که قربانى نفرت از دیگرى … شدند.» لویناس نیز همچون یهودى  دیگر بنیامین، تجربه نازیسم، یا همان نفرت عظیم از دیگرى، را در مرکز فلسفه خویش قرار داد. او نیز تاریخ جهانى هگل را نه تاریخ خودآگاهى روح و تحقق آزادى بلکه تاریخ قساوت و رنج مى دانست و سرانجام او نیز همچون بنیامین عقیده داشت: «امروزه بسیارى از این نکته در حیرت اند که وقوع حوادثى که بر ما مى گذرد «هنوز هم» در قرن بیستم امکان پذیر است. ولى این حیرت نه حیرتى فلسفى است و نه سرانجام آغاز معرفت، مگر معرفت به این حقیقت که آن تصورى از تاریخ که سرچشمه این حیرت است، قابل دفاع نیست.» (تز هشتم از تزهاى فلسفه تاریخ – بنیامین)

 

۳- امانوئل لویناس در ۱۹۰۶ در لیتوانى که در آن زمان بخشى از امپراتورى روسیه بود از والدینى یهودى زاده شد. پدرش کتابفروشى داشت. او از همان کودکى هم ادبیات عبرى و کتاب مقدس مى خواند و هم آثار بزرگان روس، پوشکین، گوگول، داستایوفسکى و تولستوى. در جوانى، آشوب انقلاب بلشویکى ۱۹۱۷ و سپس جنگ داخلى را تجربه کرد. همچون دیگر متفکران یهودى هم روزگارش، بنیامین، بوبر و شولم، او نیز از بسیارى مضامین یهودیت در تفکر خود بهره گرفت. ولى برخلاف آنها، تمرکز او نه بر کابالا یا عرفان یهود بلکه بر تلمود یا شریعت یهود بود. در۱۹۲۳ روسیه را ترک کرد و براى تحصیل فلسفه به استراسبورگ رفت. ثمره این دوره، دوستى با نویسنده فرانسوى، موریس بلانشو بود، کسى که او را با آثار پروست و والرى آشنا کرد. در ۲۹ – ۱۹۲۸ لویناس در مجموعه اى از درسگفتارها حاضر شد که هوسرل در دانشگاه فرایبورگ در باب پدیدارشناسى ایراد مى کرد. او تز دکتراى خود را با عنوان «نظریه شهود در پدیدارشناسى هوسرل» نوشت.

سارتر جایى اعلام کرده است که آشنایى اش با پدیدارشناسى را مدیون لویناس است. البته لویناس نیز شهرت اولیه خود را مدیون این گفته سارتر مى دانست. لویناس با ترجمه «تأملات دکارتى»، هوسرل را به فرانسویان معرفى کرد. البته او را نه تنها معرفى بلکه به نحوى رادیکال نقد کرد. این دوره مصادف با کشف «هستى و زمان» هایدگر هم بود. او در سال هاى پیش از جنگ شاگرد هایدگر در دانشگاه فرایبورگ شد و به شدت از او تاثیر پذیرفت. او در ۱۹۳۰ رسماً شهروند فرانسه شد. در اوایل جنگ جهانى دوم، به ارتش فرانسه پیوست و اسیر شد. اما یونیفورم نظامى اش او را از اتاق هاى گاز نجات داد. تمام خانواده اش به دست نازى ها کشته شدند. لویناس تا پایان جنگ در اردوگاه اسراى جنگى باقى ماند و همان جا در فواصل میان کار اجبارى، به خواندن هگل و پروست و والرى پرداخت. کتاب خود، «از هستى به هستنده» را که به مسائلى نظیر وجود گمنام، بى خوابى، دهشت، سرگیجه و خستگى مى پردازد در همین دوران اسارت نوشت، به رغم آنکه پدیدارشناسى هوسرل و هستى شناسى هایدگر، سرچشمه هاى اصلى تفکر لویناس را تشکیل مى داد، پس از جنگ، فلسفه خاص لویناس، از رهگذر بازاندیشى و نقد ریشه اى این دو جریان فکرى شکل گرفت. لویناس از ۱۹۴۷ به بعد آغاز به نگارش آثار فلسفى عمده خود کرد. مهمترین آثار او عبارتند از: «نظریه شهود در پدیدارشناسى هوسرل» (۱۹۳۰) که در حکم «پیش تاریخ» تفکر بعدى لویناس بود؛ «زمان و دیگرى» مجموعه اى از چهار درسگفتار که در اکول فیلوزوفیک در ۴۷-۱۹۴۶ ایراد شد؛ «کلیت و عدم تناهى» (۱۹۶۱) و «ماسواى بودن یا فراسوى ذات» (۱۹۷۴).

وى همچنین نوشته هاى زیادى در باب یهودیت دارد. نخستین مجموعه از درسگفتار هاى او در باب تلمود، تحت عنوان «چهار قرائت از تلمود» در ۱۹۶۸ در مجموعه هاى انتقادى Editions de Minuit انتشار یافت. این مجموعه ها در برگیرنده آثار کلیدى روشنفکران آوانگارد فرانسه بود، کسانى نظیر باتاى، دلوز، آندره گرین، ایریگارى و لیوتار و غیره. وجه مشترک نوشته هاى لویناس با دیگر آثار این مجموعه، مسئله «دیگرى» بود. فلسفه پس از جنگ فرانسه را تلاشى دانسته اند براى جذب و سپس گسست از سه H بزرگ: هگل، هوسرل و هایدگر و نیز تعریف دوباره رابطه «همان و دیگرى» (Same and Other). لویناس را نیز صرفاً در متن همین سنت مى توان فهمید.

 

 

۴- فلسفه لویناس از یکسو در سنت نقد متافیزیک قرار مى گیرد و از سوى دیگر در سنت یهودیت و روشنگرى یهودى پس از سده نوزدهم، سنت کسانى چون هرمان کوهن، فرانتس روزنتسوایگ، والتر بنیامین، مارتین بوبر و گرشوم شولم. ریشه بسیارى از مضامین عمده و پخته لویناس را مى توان در اثر وى «کلیت وعدم تناهى» (Totality and infinity)۱۹۶۱ یافت. خود عنوان این اثر بسیار گویاست. فى الواقع برنامه فلسفى لویناس طرح تمایز میان دو مفهوم کلیت و اینهمانى (Identity) از یکسو و امر نامتناهى و استعلاى راستین از سوى دیگر است.سنت متافیزیک غربى همواره بر شالوده مفهوم «اینهمانى» و «کلیت» استوار بوده است. متافیزیک همواره مشتاق به دست دادن نوعى سنتز یا ترکیب است. متافیزیک بودن کلیات و امور عام ممکن نیست. امر کلى نیز از خلال یکسان و اینهمان کردن همه امور جزیى و لاجرم نفى تفاوت هایشان حاصل مى شد.

«تاریخ [فلسفه] را مى توان به منزله تلاش براى دستیابى به ترکیب یا سنتز کلى تفسیر کرد، تلاش براى تقلیل یا فرو کاستن تمام تجربه، تمامى امور معقول، به کلیتى که در آن آگاهى بشرى، همه جهان را دربرمى گیرد و بیرون از خود هیچ باقى نمى گذارد و بدین سان به اندیشه یا تفکر مطلق بدل  مى گردد [از دیدگاه فلسفه] آگاهى از نفس یا خود در عین حال آگاهى از کل است.» (گفت وگوى فیلیپ نمو با لویناس. ترجمه فارسى در ارغنون شماره ۱۶،بقیه نقل قول ها از همین منبع است.) این «آگاهى از کل» به واقع آگاهى از هستى است که به یارى نوعى قصدیت یا آگاهى قصدى معطوف به شى یا ابژه حاصل مى گردد. به قول نیچه، تصور نوعى جوهر در عالم معرف فرافکنى سوژه در مقام جوهر است. سوژه اى یکپارچه  و خودآگاه که ابژه ها را در برابر خویش «حاضر» (present) مى کند و با رفع تفاوت هاى شان ولاجرم بخشیدن نوعى کلیت به آنها، آنها را به ادراک خود درمى آورد و بازنمایى (re-present) مى کند. در سنت غربى، تفکر معادل شناخت یا معرفت است. موضوع این شناخت نیز هستى یا وجود است. این تضایف یا همبستگى میان تفکر در مقام شناخت و هستى در مقام موضوع شناخت، «معنا» را حاصل مى کند. در متن این تضایف، «تفاوت» در قالب «حقیقت» مغلوب و رفع مى گردد و بدین سان ابژه به تملک شناخت درمى آید. تملک ابژه توسط شناخت، مستلزم یکسان و اینهمان ساختن ابژه با نفس یکپارچه و اینهمان است.

بنابراین متافیزیک مبتنى بر هستى شناسى، غیریت یا دیگر بودگى را از میان برمى دارد. روش آن «کلیت بخشى» است و ابزار آن «گرفتن». (در مقاله «علم الاخلاق در مقام فلسفه اولى» لویناس اشاره مى کند به فعل آلمانى Auffassen (فهم) و اشتقاق آن از فعل Fassen به معناى گرفتن). در این فرآیند، انسان ها نیز بدل به ابژه هایى مى شوند که مى توان آنها را «گرفت» و در یک کلیت گنجاند و تفاوت هایشان و «دیگر بودگى»شان را محو کرد (تجربه توتالیتاریسم در دو نمونه روسى و آلمانى آن، عزیمتگاه لویناس براى نقد رادیکال مفهوم «کلیت» بود. وى صراحتاً به این موضوع اشاره کرده است.) فلسفه هگل یا دست کم شکل رایج قرائت آن نمونه اعلاى این نوع نوستالوژى براى کلیت و اینهمانى است.در تفکر مدرن، یکسان سازى و از آن خود کردن یا «گرفتن» هستى «به دست» تفکر، به یکسان سازى هستى  «با» تفکر بدل مى شود. هستى اى خنثى و غیریت زدوده. نقد لویناس برهستى شناسى هایدگر نیز از همین منظر است.

 

۵- در تقابل با این قسم تفکر، لویناس امور «ترکیب ناپذیر» نظیر روابط انسانى را پیش مى نهد. امورى که «غیریت» یا «منحصر به فردبودگى» آنها به هیچ رو از بین رفتنى نیست. همین جاست که اخلاق (ethics) سربر مى آورد. نزد لویناس، علم الاخلاق، معادل همان فلسفه اولى است. اخلاق بر هستى شناسى اولویت دارد البته نه به عنوان امرى وحیانى و فرود  آمده از آسمان، بلکه اصولاً در مقام شرط تحقق متافیزیک و مفهوم «استعلا». نزد لویناس مسئولیت در قبال دیگرى، در حکم ساختار ذاتى و بنیادین ذهنیت است. او ذهنیت را بر حسب مقولات اخلاقى توصیف مى کند. در متافیزیک رابطه با دیگرى مبتنى بر معرفت و به تملک درآوردن مفهومى آن و لاجرم نفى دیگربودگى است حال آنکه در اخلاق، رابطه با دیگرى یکسر بر مسئولیت در قبال دیگرى استوار است.مسئولیت یا پاسخ گویى با سئوال و جواب یا پرسش و پاسخ پیوند ذاتى دارد (نکته اى که هم در نحو زبان فارسى و هم در نحو بیشتر زبان هاى اروپایى کاملاً مشهود است.) هویت سوژه براساس واکنش و پاسخ دادن به دیگرى و در نتیجه بر مبناى پاسخ گو بودن در قبال دیگرى تحت هر شرایطى ساخته مى شود. و این نکته خود گواهى است بر پیوند درونى اخلاق، زبان و جامعه. تفکر مبتنى بر کلیت بخشى و اینهمان سازى که «دیگرى» ها را به تملک درمى آورد و لاجرم «غیریت» شان را حذف مى کند، خطرناک است و مى تواند به توتالیتاریسم بینجامد. تفکر باید به روى «دیگرى» گشوده باشد. «دیگرى» حضور دارد و قابل فرو کاستن به «من» نیست. متافیزیک این کاهش ناپذیرى را نادیده مى گیرد. من نمى توانم «دیگرى» را در قالب نوعى کلیت هضم و جذب کنم. «دیگرى» از من فراتر است. من «باید» دیگربودگى او را به رسمیت بشناسم. واقعیت حضور «دیگرى» مبین «باید» بنیادین اخلاق است؛ او مسئولیتى را در من بیدار مى کند که نه مى توانم از آن بپرهیزم و نه هرگز حتى انتخابش کنم. «از نظر من، مسئولیت یعنى مسئولیت در قبال دیگرى، و در نتیجه یعنى مسئولیت در قبال آنچه انجام نداده ام یا حتى در قبال آنچه برایم مهم نیست؛ یا آنچه دقیقاً برایم مهم است و در هیئت چهره با من برخورد مى کند.» (گفت وگو با فیلیپ نمو)

مفهوم «چهره» به کرات در آثار متاخر لویناس مطرح مى شود. چهره همان تجلى «دیگرى» بر من است. «دیگرى» چهره است. چهره سخن مى گوید و مرا به پاسخگویى وا مى دارد. چهره از من فراتر و بلندتر است. چهره بر من تجلى مى کند و من حتى فرصت ندارم (و نباید داشته باشم) که رنگ چشمان و خطوط صورت را تشخیص دهم. من حتى پیش از آنکه «باشم» مسئول او مى شوم. حتى پیش از آنکه در قبال او مسئولیتى را بر عهده گرفته باشم. در واقع تجلى چهره از قبل مسئولیتى را بر گردن من انداخته است. مى بینیم که اخلاق لویناس بر هیچ نوع اصل یا قاعده یا قانون یا دستور مطلق به معناى کانتى آن استوار نیست. نیز هیچ نوع شریعتى را وام نمى گیرد. به واقع لویناس این نکته را به خوبى دریافته است که دو هزار سال تفکر عقلانى نتوانسته است نشان دهد که چرا نباید قتل کرد. لویناس معتقد است «رابطه آدمى با چهره به طور بى واسطه اخلاقى است». ولى به خوبى آگاه است که این حکم ظریف را خیلى ساده مى توان نقض و رد کرد.

«چهره آن چیزى است که آدمى قادر به کشتنش نیست، یا دست کم آن چیزى است که معنایش در این گفته خلاصه مى شود: «قتل مکن» [از فرامین کتاب مقدس]. البته درست است که قتل نفس واقعیتى پیش پا افتاده است: آدمى مى تواند «دیگرى» را به قتل رساند؛ الزام اخلاقى مبین نوعى ضرورت هستى شناسانه نیست. فرمان منع قتل نفس آدم کشى را ناممکن نمى کند.» شاید باید گفت: مى توان کشت ولى «بهتر» است نکشیم آن هم درست به همان معنا که «اخلاق بهتر از هستى شناسى» است. همین «بهتر» و نه چیز دیگر، و نه هیچ نوع «باید» کانتى یا «ضرورتاً چنین است.» این «بهتر» را نمى توان مضمون پردازى، بازنمایى، آرمانى، اینهمانى و غیره کرد. این «بهتر» همواره از چنگ مى گریزد. بشر این «بهتر» را عقلاً نمى فهمد مگر به میانجى گشودگى و پاسخگویى به تجلى چهره «دیگرى». مجموعه فیلم هاى «ده فرمان» اثر کیشلوفسکى، پیچیدگى و فهم ناپذیرى این «بهتر» را به خوبى نشان مى دهند.

 

۶- امر نامتناهى و استعلاى راستین را نه در متافیزیکى مبتنى بر هستى شناسى و تفکر استوار بر تملک و اینهمانى، بلکه در رابطه مسئولانه من با دیگرى مى توان یافت. من پیش از آنکه حتى «وجود داشته باشم»، مسئول دیگرى ام، آن هم مسئولیتى نامتقارن. در رابطه «من _ تو» در فلسفه مارتین بوبر نیز مفهوم مسئولیت و «سوژه در مقام رابطه» سرمى زند. ولى در اینجا مسئولیت مبتنى بر نوعى تقارن و دوسویگى دوستانه است. نقد لویناس بر بوبر نیز بر همین صورى و انتزاعى بودن رابطه متقارن «من _ تو» استوار است. رابطه زمانى اخلاقى است که «من» همواره بى قید و شرط «مسئول» باشم. «من در قبال دیگرى بدون هرگونه انتظارى براى رابطه متقابل یا دوطرفه مسئولم، حتى اگر به قیمت جانم تمام شود … «من» همواره یک درجه بیشتر از همه انسان هاى دیگر مسئول و پاسخگو است.» این امر بدان معنا نیست که من فاقد حق هستم یا عدالت در مورد من هرگز اجرا نمى شود. زیرا همواره شخص سومى هست که در رابطه من با «دیگرى» نسبت به حق من پاسخگو باشد؛ همچنان که من نیز در پاسخگویى به صدمه دیدن یک «دیگرى» ثالث، مى باید با «دیگرى» تجاوزگر روبه رو شوم و خواستار تحقق عدالت گردم. آیا من حق دارم وجود داشته باشم؟ این پرسش از «دیگرى» ساطع مى شود. حضور «دیگرى» پیوستار «من» را مى گسلاند. «دیگرى» بر من تفوق دارد. او از چنگ کلیت بخشى و اینهمان سازى مى گریزد. این عدم تناهى برخاسته از حضور «دیگرى» را نمى توان درک کرد و به تملک درآورد بلکه راه مواجهه با آن، همان گفت وگو و پاسخگویى است.

 

۷- لویناس اخلاق را تا حد و مرز هاى نهایى اش اندیشید، آن هم در عصرى که همه چیزش در حد نهایى خود بود. او اخلاق و انسان دوستى را بر ظریف ترین چیز ممکن یعنى چهره و امید به اینکه «من» به تجلى چهره «دیگرى» پاسخگویم، استوار ساخت. فلسفه او در حکم نوعى «عهد و پیمان واپسین» بود.پیمانى که ماهیتاً به سادگى شکسته تواند شد. دریدا حق داشت بگوید «اندیشه هاى او ما را به لرزه انداخت.» پس از لویناس، سخن از «دیگرى» نزد فیلسوفان بعدى دیگر هرگز تا بدان پایه اخلاقى نبوده است. امید لویناس از فلسفه او «بهتر» بود.

نوشته شده توسط هدا
پالایش سه گانه

پالایش سه گانه

پالایش سه گانه

در یونان باستان، سقراط به دانش زیادش مشهور و احترامی والا داشت. روزی یکی از آشنایانش، فیلسوف بزرگ را دید و گفت: سقراط، آیا می دانی من چه چیزی درباره دوستت شنیدم؟ سقراط جواب داد: « یک لحظه صبر کن، قبل از اینکه چیزی به من بگویی، مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون، پالایش سه گانه نام دارد.» آشنای سقراط گفت: «پالایش سه گانه؟» سقراط جواب داد: «درست است، قبل از اینکه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است که چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم که چه می خواهی بگویی. اولین مرحله پالایش حقیقت است. آیا تو کاملا مطمئن هستی که آنچه که درباره دوستم می خواهی به من بگویی حقیقت است؟ آشنای سقراط جواب داد: «نه، در واقع من فقط آن را شنیده ام و …» سقراط گفت : « بسیار خوب، پس تو واقعا نمی دانی که آن حقیقت دارد یا خیر. حالا بیا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالایش خوبی. آیا آنچه که درباره دوستم می خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟ آشنای سقراط جواب داد: « نه، برعکس…» سقراط گفت: «پس تو می خواهی چیز بدی را درباره او بگویی، اما مطمئن نیستی که حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است که تو از آزمون عبور کنی، زیرا هنور یک سوال دیگر مانده است که مرحله پالایش سودمندی است. آیا آنچه که درباره دوستم می خواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟ آشنای سقراط جواب داد: « نه، نه حقیقتا». سقراط نتیجه گیری کرد: «بسیار خوب، اگر آنچه که می خواهی بگویی، نه حقیقت است، نه خوب است، و نه سودمند، چرا اصلا می خواهی به من بگویی؟ این چنین است که سقراط فیلسوف بزرگی بود و به چنان مقام والایی رسیده بود. اما همین پالایش سه گانه باعث شد که سقراط هیچ وقت به ارتباط بهترین دوستش با همسرش پی نبرد.

نوشته شده توسط بردیا

در جنگل

تاریکی که فرا رسید

شیر با خود گفت

فردا پلنگ را از هم خواهم درید.

پلنگ هم با خود گفت

فردا روباه را شکار خواهم کرد.

روباه هم گفت :

کبوتر آخرین سهم فردای من است.

و کبوتر با خود اندیشید

چگونه می توان همه زندگان این جنگل را

باهم

هم دل و هم آواز کرد.

راستی چگونه می توان…؟

============================================

  • برگرفته از کتاب شعر: سلیمانیه و سپیده دم جهان

  • هستیار(شاعر) : شیرکو بی کس

  • هستیار (شاعر) برگرداننده به فارسی : سید علی صالحی+محمد رئوف مرادی

نوشته شده توسط بردیا

آنکه دانست، زبان بست

و آن که می گفت، ندانست…

نوشته شده توسط بردیا