آداب خطاب قرار دادن

آداب خطاب قرار دادن

آداب خطاب قرار دادن

 

هنگامی که می خواهيم دوستی يا همکاری را خطاب قرار دهيم يا او را صدا کنيم لازم است که به نکاتی توجه کنيم.

در کشورهای خارج از ايران معمول است که همديگر را با احترام با اسم کوچک معرفی می کنند يا خطاب قرار می دهند مگر اينکه ديدار بسيار رسمی باشد. حتا رئيس نيز در شرکت های خارجی با لحنی محترمانه با اسم کوچک خطاب قرار داده می شود.

در ايران در محل کار معمول هست که با اسم فاميل به همراه پيشوند آقا يا خانم همديگر را خطاب قرار می دهند و هرچه مقام شخص مقابل ، بالاتر باشد با احترام بيشتر و با پيشوندهای بيشتری همچون آقای مهندس ، مخاطب قرار می گيرد.

با اسم فاميل ، پيشوند هايی مثل آقا يا آقای مهندس يا خانم يا سرکارخانم يا خانم مهندس و در زبان انگليسی Mr.  ،  Mrs. ، Miss ، Dr.  ،Ms.    به کار می روند که خطاب قرار دادن را هرچه رسمی تر می کنند.

در ايران استفاده از اسم کوچک نشان دهنده وجود صميميت است. در کشورهای خارج از ايران خطاب قرار دادن فرد مقابل با اسم کوچک نشان احترام يا صميميت نيست بلکه لحن يا پسوند ها يا پيشوند هايی که قبل يا بعد اسم کوچک به کار می رود نشان دهنده صميمی بودن يا رسمی بودن است.

به طور مثال پسوند های جان ، عزيز در ايران و پيشوند های Dear  ، Honey  در زبان انگليسی که با اسم کوچک همراه می شوند نشان دهنده صميميت هستند.

نکته مهم اين آداب است که هيچگاه نبايد اسم فاميل را بدون پيشوند آقا يا خانم به کار برد. درست برعکس ،  اسم کوچک را نبايد با پيشوندها يا پسوند هايی مثل آقا يا خانم به کار برد.

مثال؛

آقای حسينی

آقای مهندس حسينی

جناب آقای مهندس حسينی

آقای دکتر حسينی

خانم هراتی

خانم مهندس هراتی

سرکار خانم مهندس هراتی

خانم دکتر هراتی

حامد

حامد جان

حامد عزيز

 

آداب دست دادن

 

۱-  وقتی وارد جمعی می شوید لازم نیست باهمه دست بدهید. بهتر است با آرامش  بایستید واحوال پرسی کنید ( بخصوص وقتی دیگران نشسته باشند یا مشغول انجام کاری باشند.)

۲- با افرادی که صمیمی نیستید ، دست دادن نباید خیلی سرد و نه خیلی محکم باشد.

۳-  وقتی کسی دست خویش را برای احوال پرسی پیش می آورد وی را معطل نگذارید.

۴-  با نوک انگشتان دست ندهید.

۵-   هنگام دست دادن دستکش خویش را در بیاورید.

۶-  با دست خیس برای دست دادن پیش قدم نشوید. ( ساعد خود رابرای دست دادن پیش نیاورید)

۷-  زود تر از فرد بزرگ تر یا مقام بالاتر ،  دست خود را پیش نبرید (دست دادن از بزرگ تر یا مقام بالاتر است.)

۸-  هنگام احوال پرسی و دست دادن ، بهتر است ارتباط چشمی نیز برقرار کنید. (به جای اینکه به زمین یا جای دیگر نگاه کنید)

۹-  هنگام دست دادن کلید یا چیز دیگری در دست نداشته باشید.

۱۰- به منظور احترام بیشتر ، بهتر است از ماشین پیاده شوید وسپس دست دهید واحوال پرسی کنید.

۱۱-  برای دست دادن ، از فاصله ی دور دست خود را دراز نکنید.

۱۲- وقتی بخواهید به چند نفر دست بدهید ، با همه ی آنها ارتباط چشمی نیز برقرار کنید. (نه اینکه با نفر اوّل صحبت کنید وبا بقیه دست بدهید.)

۱۳-  هنگامی که طرف مقابل چیزی در دست گرفته است یا مشغول انجام کاری با دست است ، جهت دست دادن با او پیش قدم نشوید.

 

سلام و احوال پرسی

 

۱-      در سلام کردن پیش قدم باشید؛ (بویژه افراد کوچک تر به بزرگ تر.)

۲-      شایسته است وقتی سواره هستید ، شما بر پیاده سلام کنید.

۳-      شایسته است وقتی بر جمعی وارد می شوید ؛ برای سلام کردن پیشقدم شوید.

۴-      وقتی در کنار جمع ایستاده اید ، باصدای بلند با کسی که دور از شما قرار دارد، احوال پرسی نکنید. می توانید با حرکاتی همچون دست بالا بردن و سر تکان دادن (بدون فریاد زدن) احوال پرسی کنید.

۵-      مؤدبانه تر آن است که احوال پرسی شما باعث حواس پرتی یا ایجاد زحمت برای دیگران نشود.

۶-      در مکان های عمومی وقتی دوست شما از روبه رو می آید، لازم نیست احوال پرسی خود را از فاصله ی دور شروع کنید.

۷-      کلمات احوال پرسی باید محترمانه و با فعل جمع به کار رود.

۸-      بهتر است هنگام احوال پرسی لبخند بر لب داشته باشید.

۹-      اگر دیگران در جمع به احترام در مقابل شخصی برخاستند؛ شما نیز برخیزید هر چند اورا نمی شناسید.

۱۰-  اگر به احترام در مقابل کسی برخاستید( هنگام ورود یا خروج) صبرکنید تا آن فرد بنشیند یا خارج شود، سپس بنشینید.

۱۱-  وقتی کسی عجله دارد ، بهتر است با وی دست ندهید واحوال پرسی را طولانی نکنید.

۱۲-  اگر کسی به احترام در مقابل شما برخاست ؛ حتماً وی را به نشستن و راحت بودن دعوت کنید، نه اینکه حرکت محترمانه ی وی رافراموش کنید و به دنبال احوال پرسی با بقیه یا کار دیگری بروید.

۱۳-  اگر از پلّه ها بالارفته یا دویده اید؛ صبرکنید نفستان عادی شود ، بعد وارد شوید واحوال پرسی کنید.

۱۴-  هنگام احوال پرسی چیزی نخورید.

۱۵-  هنگامی که برای رسیدن به مقصد باید از چندین در بگذرید؛ لازم نیست پشت تمام درها بایستید و به دوستان تعارف کنید. ( یک بار تعارف پشت در اوّل کافی است.)

۱۶-  اگر بزرگتر وارد جمع شد ، به احترام برخیزید،هرچند لحظاتی قبل با وی در محیطی دیگر احوال پرسی کرده باشید.

 

 

روبوسی

  1. با صورت خیس یا عرق کرده،  برای روبوسی با دیگران پیشقدم نشوید.
  2. در حضور دیگران(در مکان های رسمی و عمومی), روبوسی به تعداد کم شایسته تر است.(همچنین با افرادی که صمیمی نیستید).
  3. از روبوسی خیلی تند و سریع خودداری کنید.
  4. برای روبوسی بهتر است فرد کوچکتر صبر کند تا بزرگ تر پیش قدم شود.
  5. روبوسی با صدای بلند شایسته نیست.
  6. بچه های خردسال دیگران(غیر خویشاوند) را نبوسید.(ممکن است والدینشان ناراحت شوند).
  7. در مراسم عزا یا تشییع جنازه یا مواقعی که جمع ناراحت هستند، روبوسی همراه با خوش حالی نباشد(شرایط را درک کنید).
  8. هنگامی که سرماخورده اید، شایسته نیست برای روبوسی با دیگران پیش قدم شوید.

ملاقات و معرفی

 

  1. قبل از حضور در مکان های رسمی یا ملاقات مهم با دیگران، از این موارد استفاده نکنید: سیگار ، سیر ، پیاز ، ادکلن های تند ، لباس های اطو کشیده بودار و غیره که بوی آن باعث آزار دیگران می شود (هرچند که ممکن است تحمل کنند و چیزی نگویند).
  2. در هنگام معرفی ، شایسته است افراد پایین تر را(از لحاظ سنی یا شغلی) به افراد بالاتر معرفی کنید.
  3. در ملاقات رسمی با دوستان ، در صورت لزوم  ، همراهان خویش را معرفی کنید.
  4. هنگام معرفی افراد به یکدیگر ، اسامی را واضح و شمرده بیان کنید.
  5. هنگام معرفی یک فرد به دیگران بیش از حد از وی تعریف و تمجید نکنید.
  6. وقتی به طور اتفاقی به یک دوست یا آشنای قدیمی می رسید و قصد احوال پرسی دارید ، ابتدا خود را معرفی کنید. اگر لازم شد مکان و زمان یا موضوع دوستی یا اشنایی را نیز بیان کنید.(شاید طرف مقابل اسم یا فامیل شما را فراموش کرده باشد).
  7. هنگامی که با جمعی ملاقات می کنید ، بهتر است ، ابتدا با بزرگ تر احوال پرسی کنید سپس با بقیه (مثلاً ابتدا با پدر خانواده سپس با فرزندان).
  8. هنگام ملاقات با کسانی که لازم است شما را بشناسند ،  پیشاپیش خود را با نام خانوادگی معرفی کنید (در صورت لزوم اسم کوچک یا سمت خود را نیز ذکر کنید).
  9. هنگامی که شما را معرفی می کنند و نشسته اید ، بهتر است بلند شوید یا نیم خیز شوید و به جلو خم شوید.

 

به عنوان گوینده(قسمت اول)

  1. از جویدن آدامس یا خوردن چیزی ، در هنگام صحبت کردن با دیگران خودداری کنید.
  2. هنگامی که بی صبرانه منتظرید تا گوینده صحبتش تمام شود و شما اظهار نظر کنید ، یک لحظه از خود بپرسید “آیا گفتن این نظر ارزشی داد یا نه؟” در صورتی که گفتن آن را مناسب تشخیص دادید اظهار نظر کنید.
  3. در جمع بدون اجازه صحبت کسی را قطع نکنید.
  4. با استفاده از کلمات مودبانه ، احترام را نسبت به افراد مسن نشان دهید.
  5. با مخاطب خود به طریقی صحبت نکنید که خود را خیلی دانا و وی را خیلی ضعیف نشان دهید.(هیچ کس را ضعیف تصور نکنید).
  6. هنگام گفتگو ، تن صدای خود را به طور یکنواخت خیلی بالا یا خیلی پایین نگه ندارید(چون باعث خستگی یا بی حوصلگی شنونده می شود).
  7. در جمع تنها شما گوینده نباشید.(از شنونده بودن دیگران سو استفاده نکنید).
  8. در حد فهم خود صحبت کنید(می توانید از شغل فرد، یا شرایطی که فرد تجربه ی ان را دارد مثالی بزنید تا منظور خود را بهتر برسانید).
  9. در حضور افراد غریبه ، بهتر است با نزدیکان و دوستان خود نیز رسمی یا محترمانه تر برخورد کنید.(موقعیت شناس باشید).
  10. هنگام گفت و گوی غیر تخصصی ، حتی الامکان از کلمه ی تخصصی و خارجی استفاده نکنید.
  11. شایسته نیست در مکالمات تکیه کلام داشته باشید(از دوستان یا نزدیکان بخواهید تا اگر تکیه کلام خاصی دارید ، شما را آگاه سازند)
  12. شایسته است همیشه مخاطب رسمی یا بزرگ تر از خود را با ضمیر شما و فعل جمع مورد خطاب قرار دهید.(از ضمیر تو و ضمیر منفرد استفاده نکنید).
  13. قبل از شوخی کردن باید فکر کنید که آیا این شوخی در نهایت باعث تقویت دوستی می شود یا نه،  اگر تاثیر منفی دارد خویشتن داری نموده و آن را مطرح نکنید.
  14. وقتی درباره ی یک انسان یا گروهی از انسان ها نظر می دهید یا قضاوت می کنید، از کلی گویی بپرهیزید و از کلمات همیشه، حتماً….، اصلاً…. ، همه ی …، استفاده نکنید. به جای آن ها می توانید از کلمات معمولاً ، به احتمال زیاد،  اکثراً ،  بعضی از افراد…، استفاده کنید (مثلا “همه مردم این شهر بی عاطفه هستند” یک کلی گویی و قضاوت نادرست است).
  15. با فردی که رابطه رسمی دارید ، درباره ی مسایل خصوصی وی از قبیل میزان حقوق و درآمد ، مسایل خانوادگی ، نمرات تحصیلی ، قیمت لباس هایی پوشیده ، جزییات بیماری و … سوال نکنید.

 

آداب به عنوان گوینده(قسمت دوم)

  1. در حین گفت و گو به طرف مقابل لقب بد ندهید.(یا اسم وی را کم نکنید).
  2. از آداب مهم :خواسته های خود را با حالت دستوری بیان نکنید.(حالت سوالی مناسب تر است).
  3. هنگامی که از کاری انتقاد می کنید یا اتفاق خنده داری را نقل می کنید، شایسته است حفظ آبرو کنید و اسم کسی را نبرید.(این خویشتن داری باعث افزایش اعتبار خواهد شد).
  4. مشکلات شخصی خویش را با کسی در میان بگذارید که بتواند واقعاً به شما کمک کند.(با هر کسی مشورت نکنید. ظرفیت طرف مقابل را در نظر داشته باشید)
  5. از آداب مهم :شایسته و لازم نیست هر آن چه را که فکر می کنید واقعیت است به طرف مقابل بگویید. مکان ، زمان و شرایط جسمی، روحی و شخصیتی فرد را در نظر بگیرید.(رک گویی همیشه هنر نیست ، گاهی مواقع نادانی محسوب می شود).
  6. اهداف و تصمیمات آینده ی خود را با هر کسی در میان نگذارید. (شاید موفق نشدید).
  7. از آداب مهم : سعی نکنید به هر قیمتی شده نظر شخصی خود را تحمیل کنید یا آن را به صورت صد در صد درست بدانید.(به خود بگویید:شاید نظر من کاملاَ درست نباشد).
  8. همیشه قبل از شروع به صحبت با دیگران از نداشتنِ بوی بد دهان مطمئن شوید، چون مانع برقراری ارتباط صحیح می شود.(به خصوص در اوایل صبح).

 

آداب به عنوان مخاطب

  1. هنگامی که کسی در حال صحبت کردن است، و در این هنگام موضوعی به ذهن شما می رسد ، شایسته نیست در همان لحظه صحبت وی را قطع کنید و صحبت خود را خیلی مهم تر بدانید.(کمی صبور باشید).
  2. از آداب مهم : وقتی کسی در حال نقل قول است ، شایسته نیست صحبت وی را کم ارزش جلوه دهید.(نگویید ما از قبل می دانستیم).
  3. وقتی کسی موضوعی جدی را با شما در میان می گذارد یا با شما درد ِ دل می گويد، واقعا شنونده باشید.(صبور باشید ، سکوت کنید ، ارتباط چشمی برقرار کنید، سر تکان دهید و بعضی از جملات خود را به شکل سوالی مطرح کنید، سعی کنید احساسات وی را درک کنید. صحبت هایش را جدی بگیرید).
  4. وقتی کسی با شما سخن می گوید، حتی الامکان با بغل دستی خود صحبت نکنید.
  5. از آداب مهم : وقتی کسی عصبانی است، بهتر است وی را نصیحت یا سرزنش نکنید. (چون کم تر ممکن است در آن زمان نتیجه ای بگیرید).
  6. وقتی کسی با شما درد ِ دل می کند ، بیشتر شنونده باشید.(سریعاً در دام نصیحت کردن نیفتید).
  7. اگر در حضور شما صحبتی مطرح می شود که به شما هیچ ربطی ندارد یا جنبه خصوصی دارد بهتر است آن جا را ترک کنید، یا خود را به کاری دیگر مشغول کنید.
  8. وقتی کسی از شما انتقادی می کند، سریعاً مقابل وی موضع گیری نکنید(چون می تواند به نفع شما باشد تا ایرادات خود را بشناسید و آن ها را برطرف کنید).
  9. فقط با منطق به موضوع نگاه نکنید (به احساسات طرف مقابل نیز فکر کنید).
  10. از آداب مهم : جهت درک احساسات طرف مقابل ، بهتر است خود را به جای وی تصور کنید.
  11.  وقتی کسی شما را به جای شخص دیگر اشتباه می گیرد،  محترمانه وی را متوجه اشتباهش نمایید.
  12.  همیشه ظرفیت گوش کردن نظرات مخالف را نیز داشته باشید.
  13.  هنگامی که کسی در حال سخنرانی است ، شاسیته نیست مکرر به ساعتتان نگاه کنید.
  14.  از آداب مهم : وقتی کسی با شما درد ِ دل می کند و چیز تعجب بر انگیزی می گوید ، شما عادی برخورد کنید.(ظرفیت بالای شنیدن خود را نشان دهید).

 

نوشته شده توسط سينا
از قهوه خانه تا باشگاه

از قهوه خانه تا باشگاه

از قهوه خانه تا باشگاه

در دوران نه چندان دور که هنوز تکنولوژی رشد نکرده بود در ايران در شهر ها و روستاها اکثر آقايان بعد از کار ، عصرها در قهوه خانه ها جمع می شدند و در مورد مسائل مختلف شهر و روستا با هم صحبت می کردند. در بعضی قهوه خانه ها هم نقالی بود که داستان های شاهنامه يا کتاب های ديگر را نقل می کرد. خانم ها هم در آن دوران در کوچه ها در فرصت هايی که به دست می آمد کنار درب منازلشان می نشستند و با همسايه ها تبادل نظر می کردند.

در کشورهای اروپايی نيز مکان هايی به عنوان کافه ها و بارها برای حضور وجود داشت که اکثر آقايان و برخی خانم ها در آنجا حضور پيدا می کردند و خود را با گپ زدن و نوشيدن و موسيقی سرگرم می کردند يا غذايی صرف می شد. در اين کشورها اعيان و خواص به بارها مراجعه نمی کردند و در خانه همديگر حضور می يافتند و گپ می زدند. البته به مرور که رستوران های مجلل پديد آمد اعيان نيز با مراسم خاص خود برای صرف شام مراجعه می کردند. اما رستوران هايی که بار داشتند همچنان برای حضور عموم بودند.

به مرور که زندگی ماشينی می شد ، نوع موسيقی در اين کافه ها و بارها تغيير کرد و در ايران راديو جای نقالی را گرفت.

در اروپا اعيان برای مداومت حضور خود، مکان هايی را تدارک ديدند که همچون کافه های عمومی بود اما برای خواص بود و نياز به عضويت داشت. با اين روش ، آنها نيز می توانستند در مکان های مشخصی حضور داشته باشند و گپ بزنند و تبادل نظر کنند. اين مکان ها کلاب يا کلوپ ناميده شدند. که در ايران فرهنگستان زبان فارسی عنوان باشگاه را به معنی جای بودن و حضور به اين نوع مکان ها اطلاق کرد.
اين باشگاه ها در اوايل تشکيل، مردانه بودند و عضو زن نداشتند که بعد ها باشگاه های مختلط نيز ايجاد شد. اين باشگاه ها با عنوان ها و اهداف مختلفی تشکيل می شدند و اعضای خاصی را می پذيرفتند. با گسترش علم و تکنولوژی و تغيير مشاغل و ايجاد اعتبارات شغلی جديد، باشگاه های مختص شغلی نيز ايجاد شدند. با گذشت زمان و تغيير شرايط ديگر باشگاه ها فقط به اعيان تعلق نداشتند، کارمندان يا افراد معتبر ديگر نيز در باشگاه ها عضو می شدند. برخی باشگاه ها فقط برای بودن تشکيل شده بودند و برخی با اهداف خاصی ايجاد شده بودند، اهدافی چون فرهنگ ، اقتصاد ، خيريه.
در کتاب هشتاد روز دور دنيا نوشته ژول ورن در يک باشگاه اعيان در مورد سفر به دور دنيا شرط بندی می کنند و در يکی از داستان های شرلوک هلمز ، برادر شرلوک که جزو اعيان است باشگاه جديدی بنا کرده است که باشگاه سکوت نام دارد و افرادی که مايل نيستند صحبت کنند و فقط مايل هستند در جمع حضور داشته باشند و روزنامه بخوانند و نوشيدنی بنوشند عضو اين باشگاه می شوند.

اين روش که روش بسيار مناسبی است که جايگزين کافه می شود چند حسن دارد؛ اول اينکه اعضا برای بقای باشگاه مبلغی پرداخت می کنند. دوم اين که افرادی که عضو اين باشگاه می شوند با ثبت نام ، تمام مشخصات خود را در اختيار باشگاه قرار می دهند که همه اعضا با اطمينان خاطر بيشتری در اين مکان ها حضور می يابند. سوم اينکه افرادی که در باشگاه هايی با اهداف مشخص عضو می شوند می دانند که می توانند با اعضای ديگر در موارد مشترکی تبادل نظر کنند و گپ بزنند.

برخی باشگاه ها ترکيبی از بارها و رستوران ها و کلوب ها را طراحی کرده اند که هم غذا سرو می شود ، هم نوشيدنی و هم موسيقی دارند و بعضی از باشگاه ها ميز بيليارد هم دارند. اين نوع باشگاه ها همچون کافه ها هستند با اين تفاوت که عضو می پذيرند و بدون عضويت کسی وارد اين مکان ها نمی شود. اسم مهمان نيز با نام ميزبان او ثبت می شود و مسئوليت او با ميزبان است.

اين نوع مکان ها و فرهنگ آن در اوايل سده ۱۳۰۰ وارد ايران شد و با حضور مستشاران در ايران اين باشگاه ها برای اعضای سفارت ها و دولتی ها تشکيل شدند.

باشگاه انقلاب يکی از نمونه های اين نوع مکان ها هست که در ايران برای عموم ساخته شدند. اگر دقت شود با وجود اين که اين باشگاه پر از امکانات ورزشی است اما به آن عنوان ورزشگاه داده نشده و باشگاه ناميده می شود. چرا که با هدف بودن و حضور پيدا کردن تشکيل شده که انگيزه های حضور در اين باشگاه ، دويدن ، شنا کردن و ورزش های مختلف و يا حضور و نشستن و گپ زدن در کافه های اين باشگاه هستند.

انسان موجودی اجتماعی است و از طريق اجتماع رشد می يابد. انسان همواره به دنبال روش هايی برای اجتماع و حضور در کنار هم بوده که اين باشگاه ها و کافه ها و ورزشگاه ها اين نياز را به شيوه مناسبی تامين می کنند.

در اين عصر ماشين ، که ارتباط حضوری و فيزیکی انسان ها را کاهش می دهد ، ارتباط مجازی برای ادامه وجود ارتباط ايجاد شده اند که نمی توانند جايگزين حضور و جمع باشند. بنابراين برای انتقال فرهنگ و رشد افراد نياز است که باشگاه هايی ايجاد شوند تا اين نياز را تامين کنند.

فرهنگسراها تا حدودی برآورنده اين نياز هستند اما برای سنين خاصی در نظر گرفته شده اند و نياز به فعاليت های خاص تعريف شده در آن فرهنگسراها باعث محدوديت شرکت کننده ها می شود و همه نمی توانند در آنها حضور يابند.

گروه نيک انديشان نيز با هدف حضور و ارتقا تشکيل شده و باشگاه های مختلفی در درون خود پيش بينی کرده است. باشگاه نشست ها برای دور هم نشينی در نشست های هفتگی و تبادل نظر در نظر گرفته شده است. باشگاه کوه و گردش با دعوت دوستان به همراهی در کوه و گردش ها نياز با هم بودن و تشکيل اجتماعات را برآورده می کند. در حين اينکه هدف گروه نيک انديشان ارتقا شخصی با حضور در جمع است ، باشگاه ها روش اين گروه محسوب می شوند برای ايجاد انگيزه برای حضور و در کنار هم بودن و همراهی کردن هم با اهداف و مسئوليت پذيری مشخص.

اميد که با همراهی هم و تشکيل باشگاه هايی برای حضور با روش مناسب برای انتقال داشته ها و استفاده بهينه از فرصت های زندگی و جلوگيری از اتلاف وقت جوان ها در خيابان ها يا گپ زدن های بی هدف ، گامی در جهت فرهنگ و رشد برداشته شود.

نوشته شده توسط سينا

درباره رمان اعتماد

درباره رمان اعتماد

درباره رمان اعتماد

رمان اعتماد که عنوانش با کلمه آلماني Konfidenz مشخص شده کتابي است با حجم به نسبت اندک اما معنايي ژرف که خواننده را با پرسش هايي بنيادين روبه رو مي کند. داستان ماجراي مبارزاني است که در فرانسه اشغال شده با آلماني ها مي جنگند. در اين ميان آلماني هايي نيز هستند که بعد از پيروزي نازيسم از ميهن خود گريخته اند و به فرانسه پناه آورده اند اما دست از مبارزه برنداشته اند.

زني جوان وارد اتاقي در هتلي در پاريس مي شود و به محض ورود او تلفن زنگ مي زند. فردي از آن سوي خط او را به نام مي خواند و آنگاه مکالمه يي ۹ ساعته ميان اين دو آغاز مي شود. مرد زن را بهتر از خودش مي شناسد، گذشته او را و اکنون او را، دلبستگي ها و حتي پنهان ترين خصوصيات او را نيک مي داند. از اين مرحله به بعد سرتاسر ساختار داستان چنان است که خواننده مي تواند در هر لحظه به همه رويدادها و هويت ها شک کند و حتي کتاب را ببندد، اما جاذبه يي پنهاني او را از اين کار بازمي دارد.

شخصيت ها، از جمله همان زن که در کانون توجه کتاب و خواننده است از زبان شخصي توصيف مي شوند که خود کاملاً براي ما ناشناخته است، ما او را نمي بينيم حتي نامش را نمي دانيم و ناچاريم به آنچه درباره خود مي گويد اعتماد کنيم. در همين مکالمه مرد مدعي هويتي ديگر براي زن مي شود که تنها براي خود او شناخته شده است و زن نمي داند آيا بايد به اين هويت ديگر، که البته هويتي دلپذير هم هست باور بياورد يا نه. در هر حال او که در اتاقي در هتلي در کشوري بيگانه تک و تنها مانده چاره يي جز اعتماد ندارد. اما خواننده که خود را آزاد تر از زن مي بيند نيز وضعي بهتر از او ندارد، چراکه در لابه لاي فصل هاي کتاب ناگاه صدايي همه چيزدان که معلوم نيست از نويسنده است يا از شخصي فراتر از او، خواننده يا نويسنده را مخاطب قرار مي دهد و پاره هاي ناگفته مانده و نهان مانده را يادآور مي شود. اين صدا هشدار مي دهد، ملامت مي کند و گاه ترديدي بر ترديد هاي تو خواننده يا نويسنده؟ مي افزايد.

با همه اينها هم تو خواننده و هم شخصيت ها ناچاريد براي ادامه دادن به آنچه بي اختيار گرفتارش شده ايد به آنچه گفته مي شود اعتماد کنيد.آنگاه که بعد از ۹ساعت مکالمه، پليس فرانسه به زن مشکوک مي شود و او را به جرم جاسوسي براي آلمان دستگير مي کند، ما با چهره ديگري از مرد اول روبه رو مي شويم، چهره يي ديگر و نامي ديگر، هويتي ديگر.

اما اين همه ماجرا نيست، چرا که اين دو طي مکالمه طولاني خود کلافي پيچيده از رويدادها و شخصيت ها، از احتمال خيانت يکي و قرباني شدن ديگري، از حضور مردي بيگانه در رابطه يي بسيار خصوصي و دخالت او در نامه هاي عاشقانه ميان زن و مرد محبوب او و از بسياري چيزهاي ديگر پديد آورده اند که باز تو خواننده مي تواني در آنها ترديد کني يا براي معني دادن به اين ماجرا که ديگر گرفتارش شده يي به آنها اعتماد کني. اين همه خواننده را به تامل فرا مي خواند و او را با پرسش هايي از اين دست روبه رو مي کند؛ ما چگونه خود را و ديگري را مي شناسيم؟

هويت ما چگونه مشخص مي شود؟ هويت ديگران را چگونه تعريف مي کنيم؟ آنچه مي دانيم از کجا مي دانيم و چرا به آن يقين داريم؟ و در سطحي کلي تر؛ تاريخ چيست؟ همان چيزي که ما مي دانيم و به آن اعتماد مي کنيم؟ چرا به اين دانسته ها اعتماد کرده ايم؟آريل دورفمن در اعتماد به اوجي بي بديل دست يافته است.

نوشته شده توسط حميد

نگهداری سگ در شهرک اکباتان

نگهداری سگ در شهرک اکباتان

اين نوشته توسط موسی تقی زاده تهيه شده که ساکن شهرک اکباتان تهران می باشند و درباره نگهداری سگ است. و توسط وديعه تايپ گرديده است.

“بین خودمان”

شناخت سگ و روش نگهداری سگ و انواع آن، کم و بیش بر همگان روشن است. نوعی از سگان که تربیت شده و آموزش دیده هم هستند، برای پیدا کردن اجساد و حتی آدمیان زنده که زیر آوارها و تل خاکروبه­های زلزله و غیره مخفی می شوند، استفاده می­شود. از نوعی دیگر در شکار و برای نگهبانی گله­های گوسفند و غیره استفاده می­شود و از نوعی دیگر از سگان که دست آموز بوده و در خانه­ها نگهداری می­شوند و با رفتارهای ذاتی خود (دوست داشتن و دوست داشته شدن را حتی به انسان­ها القاء می­کنند) و شناسنامه هم داشته و اکثرا در مسافرت­ها هم با آدمیان زندگی می­کنند، که به راستی ارزشمند و محبوبند.

سخن اصلی نویسنده هم بیشتر و بیشتر متکی بر نوع اخیر و صاحبان آنهاست که برای حفظ محیط زیست و بهداشت و زیبایی فضای سبز و حتی محوطه و کل خیابان­ها و راهگذرهای شهرک اکباتان، پیشنهاد می­شود: صاحبان سگان دست آموز، اوقاتی که سگان خود را برای هواخوری و …؟! و…؟! در محوطه شهرک گردش داده و گاهی هم ول می­کنند و آنها نیز به جست و خیز پرداخته و اغلب در محوطه به دفع مدفوع هم می­پردازند، اخلاقا ضروری است، صاحبان محترم سگان “پنس و کیسه” همراه داشته و مدفوع آنها را جمع آوری کنند، تا هم فضای شهرک آلوده نشده و هم گوشه و کنار فضای سبزها را مدفوع سگان بد منظر و بد بو نکند. ضمنا گاهی هم فرزندان ساکنان همین شهرک در فضای سبز مشغول بازی می­شوند و احیانا مدفوع سگان را لگد کرده و یا ندانسته روی آنها هم به استراحت می­پردازند که اغلب همگان ناظر این صحنه­ها هستیم و امکان تولید عوارض و امراض نیز قابل تصور است. هم چنین پیشنهاد می­شود: صاحبان سگان، برای آوردن آنها به محوطه شهرک و فضای آزاد از “سبد مخصوص” آنها استفاده شود، تا در راهروهای بلوک­ها، مخصوصا در داخل آسانسورها با دیگران ((بچه­ها و افرادی که به  سگ حساسیت دارند …)) ایجاد مشکل نشود. البته یادمان باشد حریم آزادی و حرمت دیگر مردم نیز بایستی رعایت شود، و همه کس هم، سگی را که صاحبش، آنرا بغل کرده و به محوطه شهرک می­برد، دوستدارش نیست. لذا علایق و نگرش همه مردم در محیط مسکونی اشتراکی، در تمام ابعاد باید رعایت شود. حال امید است در شهرک اکباتان موارد مذکور رعایت شده و برای دیگر محله­­ها و نواحی دیگر تهران، این مورد به نام انسان و انسانیت و رعایت بهداشت محوطه و نگهداری حیوانات به شرط فراگیری آموزش­های ضروری، الگو شده و تسری پیدا کند.

در خاتمه به نقل قول “ضرب المثل” قدما اشاره می­شود:

(((چنانچه سگان می­توانستند چون آدمیان حرف بزنند، دیگر دوست داشتنی نمی­شدند.)))

 

موسی تقی زاده

نوشته شده توسط سينا
به نام نامی عشق

به نام نامی عشق

 به نام نامی عشق

 

دستم را برپيشاني عرق كرده پنجره ميگذارم،تا اثرم واثرش باقي بماند آتش درونم از سرماي پنجره خاموش ميشود.آنگاه اين جملات را كه از لفت وليس كلمات برايم باقي مانده مينويسم وتو، بارها بخوان، چرا كه مخاطبش تويي .

مورچه صفت دانه محبت بي ثمر تورا-كه به آن ميبالي-بر دوشهاي خويش ميكشم تا گمان نكني حامل اين بار گرده هاي مردانه توست.حتي گاهي دلتنگ ميشوم براي جفتك هاي عاشقانه ات تو بي خبر ترين صفير عاشقان در همه دوره هاي تاريخي چرا كه از معشوق بيخبري…

زودتر از آنچه بايد ،زودتر از آنچه شايد،بگذار وبگذر…به قول خودت عشقت را وبه قول من خودت را.

هميشه تورا ميبينم ،نه در لباس عشق كه گرفتار زندان شبخيز خودي و دانه هاي محبتت را در پاي خود قرباني ميكني ومرا از اين مهري كه به نام من كرده اي بهره اي نيست.به سويت رگباري از سختترينها وتلخ ترينها را ميفرستم شايد بتوانم بشكنم آن حصار هاي شيشه اي دروغيني را كه به نام نامي عشق دور خود تنيده اي ،تو اما مدهوش خواب باز هم در بستر بيخبري پهلو عوض ميكني ورو از من ميچرخاني تا تيرهايم به هدف ننشينند دوستان نيز هر لحظه خواب آوري تعارفت ميكنند.

شايد اگر حصارت ميشكست بزرگ،شجاع وحتي عاشق ميشدي…

اما اين شكوائيه ها آخرين  تيرهائيست كه سينه ات را هدفش ميكنم ،بعد از آن سكوت من از سكوت خدا هم سنگين تر خواهد شد…..

نوشته شده توسط ناهيد
هر چند وقت يك بار خدا تصميم مي گيره قلبم رو شست و شو بده ولي نمي دونم چرا اين قدر سخت اين كار رو مي كنه

ولي هر بار مطمينم كه جاش رو هم بزرگ تر مي كنه (گشادش مي كنه)

شايد يه روزي همه چي توش جا شه!

كي مي دونه؟!

 

نمي دونم چرا وقتي دلم داره گشاد مي شه، چشام خيس مي شه؟!

نوشته شده توسط وديعه

داشتم فکر مي کردم

يک سوال آمد به ذهنم

اين که آيا اين قوانين و آيين ها و غيره و غيره به چه دليل وجود دارد

اين که آيا اين آيين ها بايد موقت باشد

يا مثلا خوب هست که دروني شوند

اين که به موقع حاضر شدن

حق تقدم را حتي در سخن گفتن رعايت کردن

حضور يا عدم حضور را پيشاپيش اعلام کردن

…..

نتيجه اين حس مي کنم خوب هست سعي کنم تا اگر سخني بر زبان مي آورم

با آگاهي کامل و باور آن را به زبان بياورم…و اينکه سعي نمايم

حرف و عملم مطابقت داشته باشد

نوشته شده توسط نگین

عشق یا شهوت...تعبیر عاشقانه افراد 

عشق یا شهوت…تعبیر عاشقانه افراد 

عشق یا شهوت …
تعبیر عاشقانه افراد

آیا تا کنون هیچ شی را عاشقانه نگریسته ای ؟

شاید بگویی آری ، چرا که نمی دانی که نگریستن عاشقانه به یک شی یعنی چه . شاید با شهوت به اشیا نگاه کرده ای ، این چیز دیگری است . کاملا فرق دارد ، درست نقطه مقابل آن است . نخست … سعی کن تفاوت را درک کنی .

چهره ای زیبا ، بدنی زیبا ، تو به آن نگاه می کنی و احساس می کنی که عاشقانه به آن می نگری ولی چرا به آن نگاه می کنی ؟ آیا مایلی از آن چیزی به دست آوری ؟ آن عشق نیست و شهوت است . آیا می خواهی از آن بهره بکشی ؟ آن گاه شهوت است و عشق نیست . آن هنگام در واقع ، تو فکر می کنی که چگونه از آن استفاده ببری ، چگونه آن را تصاحب کنی ، چگونه از آن بدن وسیله ای بسازی برای خوشوقتی خودت .

شهوت یعنی : چگونه از چیزی برای خوشوقتی خودت استفاده کنی و عشق یعنی ، خوشوقتی تو ابدا مطرح نیست . در واقع ، شهوت یعنی چگونه چیزی به دست آوری و عشق یعنی چگونه چیزی ببخشی . این دو درست نقطه مقابل هم هستند .

اگر چهره ای زیبا ببینی و به آن عشق احساس کنی ، احساس بی درنگ تو در آگاهی ات این خواهد بود که چگونه می توانی این چهره را خشنود کنی ، چگونه این مرد یا این زن را خوشحال کنی . در این جا خودت اهمیتی نداری .

در عشق دیگری مهم است اما در شهوت مهم تو هستی . در شهوت تو فکر می کنی دیگری را وسیله خوشحالی خودت قرار دهی ، در عشق فکر می کنی که خودت چگونه وسیله شوی .

عشق تسلیم است و شهوت یک تهاجم .

تو حتی در شهوت نیز از عشق سخن می گویی . پس فریب نخور !!!!!!!!! به درون بنگر ، آن گاه به این ادراک خواهی رسید که در زندگی حتی یک بار نیز به کسی یا چیزی عاشقانه نگاه نکرده ای .

دومین تفاوتی که باید درک شود این است … اگر عاشقانه به چیزی مادی یا بی جان نگاه کنی ، آن شی به یک شخص تبدیل می شود . اگر به آن عاشقانه نگاه کنی ، آن گاه عشق تو کلیدی می شود تا هر چیزی را به شخص تبدیل سازد . اگر به یک درخت عاشقانه بنگری ، درخت یک شخص می گردد .

هر گاه عاشقانه به چیزی نگاه کنی ، آن چیز یک شخص می شود و برعکس . هر گاه با چشمانی شهوانی به شخصی نگاه کنی ، آن شخص به یک شی تبدیل می شود . برای همین است که چشمان شهوانی دافعه دارند . چرا که هیچ کس نمی خواهد شی شود . وقتی به همسرت با چشمان شهوانی می نگری او احساس ازردگی می کند . در واقع تو چه می کنی ؟ تو یک شخص را ، یک شخص زنده را به وسیله ای بی جان تغییر می دهی . تو می پنداری که چگونه استفاده کنی و آن شخص کشته می شود .

چشمان شهوانی دافعه دارند و زشت هستند .

وقتی با عشق به کسی نگاه کنی ، او والا می گردد . یگانه می گردد . ناگهان او یک شخص می شود . یک شخص را نمی توان با دیگری جایگزین کرد ولی یک اشیا را می توان جایگزین کرد . یک شی قابل جایگزینی است ولی یک شخص جایگزینی ندارد . او یکتا و یگانه است .

عشق همه چیز را یگانه می کند . به همین سبب تو بدون عشق ، هرگز احساس نمی کنی که شخص هستی . تا زمانی که کسی عمیقا دوستت ندارد ، هرگز احساس نخواهی کرد که موجودی یگانه هستی و به راحتی می توان تو را تغییر داد و جایگزین کرد .

در رابطه شهوانی ، همه چیز شی هست و این غیر انسانی ترین کارهایی است که انسان می تواند انجام دهد : تبدیل شخصی به شی .

وقتی عاشقانه می نگری ، خودت را فراموش کن . خودت را کاملا فراموش کن . برای امتحان یه یک گل نگاه کن و خودت را به تمامی از یاد ببر . بگذار گل باشد و خودت کاملا غایب باشی . گل را احساس کن ، آن گاه عشقی عمیق از آگاهی تو به سمت گل روانه می گردد . تو به وجد می آیی و آن گل ، یک شخص می گردد .

به موضوع دیگری نپرداز . با یک گل سرخ یا با چهره معشوقت باقی بمان . تنها با قلبت بمان . با این احساس که چه کنم تا معشوق شادتر و معشوق تر باشد ؟ و وقتی چنین باشد ، تو غایب خواهی بود ، هرگز به خودت توجه نخواهی کرد .

وقتی به خودت توجه نداری ، خالی می گردی ، فضایی درونت آفریده می شود . وقتی ذهنت کاملا به دیگری متوجه می گردد ، آن گاه درونت خلا ایجاد می شود .

با معشوق ، انسان به تمامی ناتوان می گردد ، این را به یاد بسپار . هر گاه عاشق کسی باشی ، احساس عجز کامل می کنی . درد عشق همین است : فرد نمی تواند احساس کند که چه بکند . او مایل است همه کار بکند ، می خواهد تمامی کائنات را به معشوق ببخشد ، ولی چه می تواند بکند ؟

تو تهی هستی و به همین سبب عشق به یک مراقبه عمیق تبدیل می گردد . در حقیقت ، اگر کسی را دوست داشته باشی ، به هیچ مراقبه دیگری نیازی نیست ولی چون در واقع کسی عاشق نیست ، به ۱۱۲ تکنیک نیاز دارد و حتی شاید این ها هم کافی نباشد . خود عشق بزرگ ترین تکنیک است ولی عشق مشکل است و حتی ناممکن .

عشق یعنی خود را آگاهانه رها کردن و در همان مکان ، جایی که نفس تو وجود داشته ، دیگری را جای دادن . جایگزینی خودت با دیگری یعنی عشق . گویی که اینک تو نیستی و فقط دیگری هست .

سارتر می گوید که دیگری جهنم است و حق با اوست . او درست می گوید زیرا که دیگری فقط برای تو جهنم می آفریند ولی همچنین او اشتباه می کند ، زیرا اگر دیگری بتواند جهنم باشد ، می تواند بهشت هم باشد ، کافی است با عشق نگاه کنیم . هر زن و شوهر برای یکدیگر جهنم می سازند زیرا هر یک می کوشد تا دیگری را تصاحب کند . غافل از اینکه تنها تصاحب اشیا ممکن است ، نه تصاحب اشخاص !

اگر عاشق باشی ، حتی نگاه خیره بسیار زیباست ، زیرا خیره شدن تو ، او را یک شی نمی سازد . آن گاه می توانی مستقیم به چشمان او نگاه کنی . آن گاه می توانی عمیقا وارد چشمان دیگری شوی . تو او را به یک شی تبدیل نمی کنی ، بلکه نگاه تو از راه عشق ، از او یک شخص می سازد . برای همین است که تنها نگاه خیره عاشقان زیباست و گرنه خیره نگریستن زشت است .

هرگاه شخصی را به یک شی تبدیل کنی ، عملی غیراخلاقی مرتکب شده ای ولی اگر سرشار از عشق باشی ، در آن لحظه سرشار از عشق ، این پدیده ، این برکت با هر موضوعی روی خواهد داد و تو زندگی می بخشی .

هنگامی که معشوق به تصاحب در آید ، عشق رفته است . آن گاه معشوق تنها یک شی خواهد بود . می توانی از او استفاده کنی ، ولی برکات هرگز برنمی گردند ، زیرا آن برکات فقط زمانی می آمدند که او یک انسان بود ، دیگری آفریده شده بود ، شخص را در دیگری آفریده بودی و دیگری نیز ، شخص را در تو آفریده بود . هیچ کدام شی نبودید . هر دو ذهنیت هایی بودید که با هم تلاقی کرده بودند دو انسان که ملاقات کرده اند ، نه یک انسان و یک شی .

اگر بدانی که تو نیستی و آگاهی ات با عشقی عمیق به سوی دیگری حرکت کرده باشد به درختان ، به آسمان ، به ستارگان ، به هر کس ، وقتی که تمام آگاهی ات تو را ترک گفته و به سوی دیگری رفته باشد در آن غیبت نفس ، برکات نازل می شوند .

مجله روانشناسی – جامعه

نوشته شده توسط آرزو

نامه چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین

نامه چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین

آنکه می خندد ، آنکه می گرید

نامه چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین یک متن اجتماعی و عاطفی زیباست. که نگرانی و محبت پدرانه را به شکل خوبی بیان می کند. نامه چارلی چاپلین فقط مختص دخترش نبوده و پند دلنشینی برای همه است. با نیک اندیشان همراه باشید

به راستی که عنوان نابغه عالم هنر و سینما، عنوان شایسته ای برای وی است. هنرمندی که معنای واقعی هنر را درک کرده بود.»

نامه چارلی چاپلین این گونه شروع می شود:

ژرالدین دخترم:
اینجا شب است٬ یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت، به زحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن٬ به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم. من از تو دورم، خیلی دور…… اما چشمانم کور باد ،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.
تصویر تو آنجا روی میز هست. تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه شانزلیزه می رقصی. این را می دانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی٬ آهنگ قدم هایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بینم.
شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش.اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد٬ در گوشه ای بنشین٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم٬ ژرالدین من چارلی چاپلین هستم. وقتی بچه بودی٬ شب های دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم. قصه زیبای خفته در جنگل٬ قصه اژدهای بیدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پیرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو.
من در رویای دختر خفته ام. رویا می دیدم ژرالدین٬ رویا…….
رویای فردای تو، رویای امروز تو، دختری می دیدم به روی صحنه٬ فرشته ای می دیدم به روی آسمان٬ که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند: «دختره را می بینی؟ این دختر همان دلقک پیره. اسمش یادته؟ چارلی.» آره من چارلی هستم. من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت توست. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی. این رقص ها٬ و بیشتر از آن٬ صدای کف زدنهای تماشاگران٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو … آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا٬ و زندگی مردمان را تماشا کن. زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد. من یکی از اینان بودم ژرالدین٬ و در آن شبها٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو، که تو با لالایی قصه های من٬ به خواب می رفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: «چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟………………»

در ادامه نامه چارلی چاپلین این چنین نوشته :

تو مرا نمی شناسی ژرالدین. در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم. این داستانی شنیدنی است‌:

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد بی خانمانی را چشیده ام. و از اینها بیشتر٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند٬ احساس کرده ام.
با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آید٬ از تو حرف بزنیم. به دنبال تو نام من است: چاپلین . با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند٬ خود گریستم.

نامه چارلی چاپلین سرشار از عشق است و می خواهد تجربه ارزشمند خود را به دخترش هدیه بدهد. در ادامه می نویسد:

ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بیرون می آیی٬ آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند٬ بپرس٬ حال زنش را هم بپرس… و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت٬ چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار. به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام ٬ فقط این نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب بفرستی.

گاهی٬ با اتوبوس٬ با مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی یک بار با خود بگو: « من هم یکی از آنان هستم .» تو یکی از آنها هستی – دخترم، نه بیشتر، هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند.
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه، خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم، از قرنها پیش آنجا، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید. زیبا تر از تو، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو. آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر  شانزلیزه  خبری نیست. نور افکن رقاصگان کولی، تنها نور ماه است نگاه کن، خوب نگاه کن. آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم. همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند. و این را بدان که درخانواده چارلی، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن، ناسزایی بدهد.
من خواهم مرد و تو خواهی زیست. امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم. هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی، با خود بگو : «دومین سکه مال من نیست. این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد.»
جستجویی لازم نیست. این نیازمندان گمنام را٬ اگر بخواهی٬ همه جا خواهی یافت.
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم٬ برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ به خاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار٬ سقوط می کنند. شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب٬ این الماس٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود٬ و سقوط تو حتمی است.
شاید روزی٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی٬ همیشه سقوط می کنند.

دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه٬ این الماس بر گردن همه می درخشد …….
اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یکدل باش. به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی، شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است، این را می دانم.
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک، چیزی بدن تو را نمی پوشاند. به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند.
برهنگی، بیماری عصر ماست، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم. اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری.
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی. نترس، این ده سال تو را پیر تر نخواهد کرد…..

 

«این نامه چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین چاپلین است که چارلی چاپلین وقتی ژرالدین، تازه وارد عرصه سینما شده بود برای وی نوشته است. نامه چارلی چاپلین از جمله ی زیباترین و شورانگیزترین نامه های دنیاست. دغدغه های ذهنی یک پدر برای دخترش را می توان از لابه لای سطرهای این نامه احساس کرد. کلام ناب و جمله های زیبایی که برخاسته از دل بوده  و  شاید به همین دلیل نامه چارلی چاپلین چنین دلنشین می باشد.

نوشته شده توسط آرزو

اصل قورباغه ای

اصل قورباغه ای

اصل قورباغه ای

اگر یک قورباغه تیزهوش وشاد را بردارید وداخل یک  ظرف  آب جوش بیندازید قورباغه چه کار می کند؟

بیرون می پرد!درواقع قورباغه فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست وباید برود!

حالا اگر همین قورباغه یا یکی از فامیلهایش را بردارید وداخل یک ظرف آب سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق بگذارید وبتدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار می کند؟

استراحت میکند…چند دقیقه بعد به خودش می گوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است.

نتیجه اخلاقی داستان اصل قورباغه ای!

زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و   وقت را از دست بدهیم وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است .همه ما باید نسبت به جریانات زندگی مان آگاه وبیدار باشیم.

سوال؟

اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید وببینید که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟

البته که می شوید!سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !

اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده و…آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می دهید؟نه!با بی خیالی از کنارش می گذرید.

برای کسانی که  ورشکسته می شوند ،اضافه  وزن  می آورند یا طلاق  میگیرند  یا آخر ترم  مشروط  می شوند! این حوادث دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره امروز،یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم انفجار و سپس می پرسیم :چرا این اتفاق افتاد؟

اصل قورباغه ای برای همه اتفاق میفتد. زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید.

اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب تمایلات خود باشید!

ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم :به کجا دارم می روم؟آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.

خلاصه کلام

شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید وپایین بیفتید.

============================================

  • برگرفته از کتاب ارزشمند آخرین راز شاد زیستن
  • نوشته آندره متیوس
  • با مطالب نیک اندیشان همراه باشید
نوشته شده توسط برديا
کانون عشق

کانون عشق

مطلبی با عنوان کانون عشق از وبلاگ نیک اندیشان. هر چه بیشتر بخوانیم و بدانیم ، مسیر زندگی مان روشن تر خواهد شد پس برای این مهم بیشتر وقت بگذاریم. با مطالب نیک اندیشان همراه باشید

کانون عشق

روند تعالی بخشيدن يکديگر ، هنگامی که در گرد هم آمدن  گروهی از اشخاص صورت بگيرد ، ابعاد تازه ای می يابد. تصور کنيد چه اتفاقی می افتد هنگامی که اعضای يک گروه به وسيلهء اين روش هدفدار با هم ارتباط برقرار می کنند. هر شخص روی بهترين ” خود” يا “ذات والای” يک نفر ديگر ، روی نوری که از ورای چهرهء ديگران می تابد ، تمرکز می کند و همه همزمان چنين شيوه ای را به طور متقابل در پيش می گيرند.

اجرای اين روند ، بستگی به قصد و نيت افراد دارد و همين که اعضای گروه ، ارتباط را با هم آغاز می کنند، شروع می شود. همچنان که اولين نفر شروع به صحبت می کند، هرکس ديگری در سيمای آن فرد به جست و جو می پردازد و آن سيمای “خود” عالی تر را در چهرهء او ، چه مرد باشد و چه زن ، می يابد و شروع به تمرکز بر آن می کند و انرژی عشق را به سويش می فرستد.  نتيجه آن است که فرد اولی احساس می کند جريانی از انرژی از جانب بقيهء اعضای گروه به سمتش روان است و به يک حس عالی تر از تندرستی و وضوح و روشنی دست می يابد. اين امر ، به تأثيری گلخانه ای منجر می شود،  زيرا سخنگو که اکنون از ديگران اترژی می گيرد بر انرژی خودش می افزايد و مجموع انرژی تلنبار شده را دوباره به سمت بقيه می فرستد . اين عده انرژی زيادتری به دست می آورند و آن را مجدد به سمت فرد سخنگو ارسال می کنند . به اين طريق ، انرژی اعضای گروه در يک چرخهء رو به تزايد قرار می گيرد و پيوسته زيادتر می شود.

اين افزايش  چشمگير و تمام عيار انرژی هر فرد ، قدرت نهفته و والای جمعی و انسانهاست که در يک گروه به گرد هم آمده اند.

********************

کانون عشق

برگرفته از کتاب  بينش آسمانی

نوشته شده در ادامه کتاب های پيشگويی آسمانی و بصيرت دهم

توسط جيمز ردفيلد

********************

نوشته شده توسط سينا