قدرت دو دست، داستانی درباره روابط انسانها 

۱۳۹۷/۱۰/۲۳

۸:۱۸ ب٫ظ

قدرت دو دست، داستانی درباره روابط انسانها 
امتیاز خود را ثبت کنید
[مجموع: ۰ میانگین امتیازها: ۰]

قدرت دو دست، داستانی درباره روابط انسانها

یکی از روزهای تابستان، کنار دریا نشسته بودم و دختر و پسر کوچکی را که در ماسه ها بازی می کردند تماشا می کردم. آن دو سرگرم ساختن قلعه ای ماسه ای لب دریا بودند که دروازه، برج، خندق و چیزی شبیه راهروهای داخلی داشت. سخت مشغول به کارشان بودند و چیزی به تمام شدن کارشان نمانده بود. درست در این هنگام موج بزرگی از راه رسید و بعد از برخورد به قلعه، آن را خراب کرده و تنها توده ای گل برای آنها باقی گذاشت. نتیجه¬ی زحمت زیادشان ویران شده بود و من توقع داشتم که بچه ها شروع به گریه کردن کنند ولی شگفت زده شدم  وقتی دیدم که آن دو در عوض، به سمت بالای ساحل دور از آب دویدند و در حالی که می خندیدند و دست همدیگر را گرفته بودند شروع به ساختن قلعه¬ی جدیدی کردند .
حقیقتاً درس بزرگی از آن دو کودک یاد گرفتم که هنوز آن را به خاطر می آورم. همه چیز در زندگی ما و روابط انسانها، همه¬ی آن پروژه های پیچیده ای که وقت و انرژی زیادی را صرف آنها می کنیم، روی ماسه ها ساخته شده اند و  فقط روابط انسانها با هم است، که پایدار می ماند. دیر یا زود موج بزرگ از راه می رسد و به آنچه که برای ساختنش آن همه زحمت کشیده بودیم برخورد می کند و وقتی این اتفاق بیفتد، فقط کسی می تواند بخندد که دست کسی را برای در دست گرفتن، داشته باشد.

 

ترجمه و ویرایش از آرزو

با نیک اندیشان همراه باشید.

نوشته شده توسط آرزو

یه روز بهاری

نمی دونست چرا دلش نمی خواست نگاش کنه شاید اگه نگاش می کرد خستگی رو تو چشماش و صورتش می دید و پق می زد زیر گریه، شایدم اگه نگاش می کرد می شنید که:اونا چیه که زدی به صورتت …بااینکه آرایش زیادی نکرده بود ولی خوب بازم می شنید

به صورتش اگه نمی تونست نگاه کنه به دستاش که می تونست اما حتی جرأت اینکار رو هم نداشت. خواست ضبط رو روشن کنه هر چی دکمه رو فشار داد نشد که نشد از اون سکوتی که بوجود اومده بود متنفر بود.

نرگس کیفشو از رو صندلی عقب برداشت تا از توش یه کتاب برداره و بخونه شاید بتونه بار این سکوت روکم کنه اما بازم نشد انگار هوای تو ماشین داشتن می خوردنش.پشیمون شد از اینکه سوارشده کاش فامیلشون مریض نمی شد تا حالا اون نخواد بره ملاقاتی.اما دیگه سوار شده بود و باید تا مقصد می رفت.نرگس دلش می خواست داد بزنه و یه کم از غصه هاشو بریزه بیرون اما نمی تونست .

به خودش می گفت آیا اینی که بغل دستم نشسته نسبتی بامن داره آیا واقعاُ منو دوست داره بازم خودش جواب خودشو می داد خب معلومه مگه میشه دوست نداشته باشه دیوونه اون تو رو بزرگ کرده.

پس چرا دیگه مثل گذشته ها نیست چرا دیگه نمی خنده چرادیگه  باهام ورق بازی نمی کنه؟میگن آدما وقتی پیر می شن حوصلشون کمتر میشه اما آیا تا این حد؟ چقدر روابط انسانها پیچیده است

مگه این سکوت لعنتی تموم می شد.

دوباره برگشت به همون فکرا اطرافیان می گن ((حق بدین بهش خیلی کار می کنه خسته می شه این دوره و زمونه برای هیچ کس اعصاب نذاشته))  اما آخه تا کی مگه آدم چقدر می تونه زندگی کنه . مگه گناهکار ماییم که باهامون اینجوری رفتار میشه .

نرگس به خودش گفت یعنی میشه اون بابای ۱۰ سال پیش برگرده با همون سرزندگی.آخه نرگس عادت داشت شب که باباش می اومد سیر تا پیاز اتفاقات مدرسه رو براش تعریف می کرد.اما حالا

به خودش می گفت تو باید قبول کنی که دیگه از اون بابا خبری نیست. گویا زمان تاثیر قابل توجهی در روابط انسانها داره.

نرگس سرشو از رو کتاب اورد بالا پارک ملت نشون می داد که دارن به مقصد می رسن و اون سکوت مصیبت بار داره تموم می شه و دیگه معلوم نیست تا کی روی صندلی ماشین کنار باباش بشینه

نوشته شده توسط سمیه

قبلیبعدی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*