چگونه می توان علم فلسفه آموخت؟

۱۳۹۷/۱۰/۲۴

۷:۵۶ ب٫ظ

چگونه می توان علم فلسفه آموخت؟
امتیاز خود را ثبت کنید
[مجموع: ۰ میانگین امتیازها: ۰]
چگونه می توان علم فلسفه آموخت؟

 

گفتیم علم برای فیلسوف از حیث نتایج و روش مفید است. اجازه دهید چیزی هم درباره علم فلسفه و هر یک از اینها به نوبت بگوییم.

در باب نتایج: اولین چیز با اهمیت برای فیلسوف، تاریخ جهان، در گذشته و آینده است. بخش های اولی و آخری حدسی اند اما دامنه بلندی در میانه تاریخ جهان وجود دارد که چندان مشکوک نیست. به نظر می رسد مدت ها قبل، توده های سحابی شکلی در آسمان منتشر بوده اند، چیزی شبیه به مه رقیق، بخشهایی مثل قسمت های دیگر کاملا رقیق نبوده اند و این بخش ها رفته رفته به ستاره ها تبدیل شدند. ستاره ما و خورشید هر دو به این دلیل که ستاره های دیگر از نزدیک آن عبور می کردند یا به هر دلیل دیگری، تعدادی سیاره به وجود آوردند که در ابتدا به اندازه &#۶۵۲۵۱;&#۶۵۲۵۶;&#۶۵۲۰۸;أشان گرم بودند اما آنها اینک کوچک تر و سرد شده اند. یکی از این سیاره ها وقتی به دمای مناسبی رسید، ساختارهای خاص و به لحاظ شیمیایی پیچیده ای تولید کرد که دارای این ویژگی بودند که توانستند ترکیب و ساختار خود را به ماده جانبی دارای شرایط مناسب منتقل کند. این ویژگی حیات نامیده شد. ساختارهای حیات رفته رفته پیچیده تار شدند و در قالب عوالم گیاهی و حیوانی تکامل یافتند؛ یکی از این پیچیده ترین قلمروهای حیاتی انسان است. وجود حیات وابسته به شروطی است از آن جمله عوامل شیمیایی و حرارتی. سال های بی شماری دمای هوا برای زندگی بسیار گرم بود و چه بسا در پایان جهان، هوا بسیار سرد شود. اما پاره ای از ستاره شناسان مانند جیمز جینز به ما می گویند قبل از این که زمین بسیار سرد شود خورشید منفجر خواهد شد و موجب می شود زمین و همه سیارات دیگر به صورت گازی شکل درآیند. به هر حال، این مطلب کاملا یقینی است که حیات موجود بر روی کره زمین پایان خواهد یافت.

این جهان هم به لحاظ مکان و هم به لحاظ مکان و هم به لحاظ زمان دارای قلمرو وسیعی است. خورشید تقریبا در ۹۳ میلیون مایلی زمین قرار دارد و نور آن در هشت دقیقه به ما می رسد. نزدیک ترین ستاره ها به ما چنان در افق دوری قرار گرفته اند که نور آنها چند سال طول می کشد تا به ما برسد. همه ستاره هایی که ما با چشم غیرمسلح می بینیم، بخشی است از راه شیری که یکی از پرتعدادترین دسته ستاره هاست. علاوه بر این دسته ستاره ها، توده های سحابی _ تقریبا میلیون ها از آن _ وجود دارد که به طور شگفت انگیزی از یکدیگر فاصله دارند، چنان دورند که نور آنها صدها هزار سال طول می کشد تا به ما برسد، اگر چه نور آنها با سرعت ۱۸۰ هزار مایل در ثانیه در حرکت است. اما درباره قلمرو زمان، این زمین از میلیون ا سال قبل وجود داشته است، اما سرآغاز آن در مقایسه با پیدایش خورشید متاخر است. وقتی جینز از امکان انفجار خورشید سخن می گوید، ممکن است کسی چنین برداشت کند که این فاجعه قریب الوقوع خواهد بود، اما او در پایان با آرامش می گوید که این امر تا میلیون ها میلیون ها سال دیگر به وقوع نخواهد پیوست. به ما چنین گفته اند که این جهان به سوی موقعیتی در حرکت است که در آن جا انرژی به طور یکنواخت پخش می شود و از این رو، برای همه آن مقاصدی که اینک نافع است، بی خاصیت می شود. وقتی آن هنگام برسد و شاید مدت ها قبل از آن، حیات در همه جا منقرض می شود و فقط معجزه می تواند آن را احیا کند. حتی متدین ترین دانشمندان، الا اینکه کاتولیک باشند، موافقند که اینها محتمل ترین نتیجه درباره این شواهد فعلی است. حال بیایید این تصویر از جهان را با تصویری که در کتاب مقدس و در نظر آباء کلیسا وجود داشت و در فرهنگ و تمدن مسیحی امری پذیرفته شده بود تا وقتی که علم موجب شد این تصویر زیر سوال برود را مقایسه کنیم. مطابق کتاب مقدس و رأی آباء کلیسا، این جهان در شش روز به امر خداوند خلق شده بود؛ روز خلقت را می شد از تاریخ هایی که در                 پیدایش هست، محاسبه کرد و چنین نخمین زده اند که حدود 4004 سال قبل از میلاد این اتفاق افتاده است. زمین مرکز عالم است و خلق آدم و حوا آخرین کار خداوند به حساب می آمد. خداوند به آنها گفت از میوه درخت خاصی نخورند و وقتی آنها به رغم این گفته چنین کردند، خداوند عصبانی شد، هر چند او از قبل می دانست که آنها نافرمانی خواهند کرد. خداوند چنان عصبانی شد که اراده کرد آنها را به عقوبت بی حد و اندازه ای دچار کند: آدم و حوا و همه نسل او مستحق عذاب ابدی شدند تا در آن بسوزند اما خدای پسر (عیسی مسیح)با تحمل رنج صلیب و سه روز ماندن در عذاب، بخاطر پاره ای از آدمیان، آن عقوبت ابدی را برداشت. به برکت همین رنج های او، همه آنهایی که به عقاید الهیاتی درستی معتقد باشند و به آداب و مناسک خاصی ملتزم بمانند، به جای جهنم به بهشت خواهند رفت.

این جهان محسوس با آمدن دوباره او، که وقتش معلوم نیست، به پایان خواهد رسید. اولین شاگردان مسیح معتقد بودند که به زودی چنین خواهد شد، بعدها چشم به راه بودند که این اتفاق در سال ۱۰۰۰ میلادی بیفتد. بعضی از فرقه های پروتستان ها گمان می کنند او در همین چند سال آینده خواهد آمد. با آمدنش فقط بهشت و جهنم در کار خواهد بود_ و به نظر کاتولیک ها برای مدتی هم برزخ.

به پاره ای از این اختلاف های دو برداشت از جهان باید توجه کنیم. اولین اختلاف مربوط به اندازه جهان می شود: جهان مسیحی کوچک بود و دارای دوره ای کوتاه(بدون بهشت و جهنم)، در حالی که جهان علمی هم به لحاظ زمانی و هم به لحاظ مکانی آغاز و انجامی ناشناخته داشت و از این رو قطعا به لحاظ زمانی و مکانی دارای ابعادی غیر قابل تصور. در جهان مسیحی، هر چیزی هدفی و جایی داشت، جهان مرتب و منظم بود، درست مثل آشپزخانه خانمی خانه دار. تفاوت دیگر این بود که جهان مسیحی به دور زمین می چرخید در حالی که جهان علمی مرکزی نداشت. در جهان مسیحی، زمین ثابت بود و کرات آسمانی به دور آن می چرخیدند، در حالی که در جهان علمی هر چیزی در حال حرکت است. جهان مسیحی برای آدمی خلق شده بود، در حالی که جهان علمی، اگر هم قرار باشد در خدمت هدفی باشد، در خدمت هدفی هست که ما نمی توانیم آن را تصور کنیم. در واقع، کل برداشت غایت انگار، که در خلال دو هزار سال از ارسطو تا قرن هفدهم به صورت شبه علمی بر جهان سیطره داشت، از تبیین های جدید علمی رخت بسته است. علم به پرسیدن این سوال که چرا قوانین طبیعت این چنین اند، خاتمه داده است، چرا که هیچ دلیلی وجود ندارد که گمان بریم این پرسش پاسخی دارد. برداشت های اخلاقی، مانند گناه و عقوبت که بر اندیشه مسیحی حاکم بود، در اندیشه علمی جایی ندارد. جهان مسیحی همانند انسان های تربیت نشده ای بود و چه بسا انتظار داشت که این جهان نیز این گونه باشد. در حالی که جهان علمی با بی تفاوتی و خونسردی پیشداوری ها و امیدها، عشق ها و نفرت های ما را نادیده می گیرد.

فراتر از همه این تفاوت ها، تفاوت در نوع دلیل نیز وجود دارد. دلیل برای اندیشه مسیحی آن چیزی است که در کتاب مقدس آمده است، دلیل برای جهان علمی مشاهده و استقراست. علم می پرسد به چه دلیل باید تبیین کتاب مقدس را پذیرفت. آیا مولفان پنج کتاب اول عهد عتیق در زمان خلقت حاضر بودند؟ البته که نه. آیا ما می توانیم بپذیریم که خداوند حقیقت را به آنها وحی کرده است؟ مشکلات زیادی در این دیدگاه وجود دارد. کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان تنها کتاب مقدس نیست، ادیان دیگر کیهان شناسی های دیگری دارند. چگونه محقق بی طرف می تواند بفهمد که کدامین را باید باور کرد. کتاب مقدس گاهی در درون خودش هم تناقض دارد مثلا دو روایت کاملا ناهماهنگ از خلقت آدم و حوا ارائه می کند، در یک جا می گوید دو گوسفند در کشتی بودند و در جایی دیگر می گوید هفت تا. مشکلات دیگری هم وجود دارد. مشکلاتی درباره سنگواره ها که به نظر می رسد اثبات می کنند این جهان قدمت بیشتری از آن دارد که سفر پیدایش، اگر راست باشد، بیان می کند. رفته رفته باور به درستی معانی ظاهری سفر پیدایش به طور کلی کم رنگ شد، و راه را برای پذیرش بیان علمی به طور واضح باز گذاشت.

آنچه علم درباره همین زمان و مکان مبهم باید بگوید، با تردید بیان کرده است، علم محتمل ترین شواهد و عدله موجود را در اختیار ما می نهد، اما ممکن است روزی ادله جدید علم را به استنباط جدیدی درباره این یا آن نکته برساند. با وجود این، غیر محتمل است که تصویر کلی خیلی تغییر کند. آنچه را که الهیات باید می گفت، قبل از آنکه علم حجیتش را تضعیف کند، با بیان دیگری گفته شده است: آنچه الهیات بیان کرده، حقیقتی بود ازلی، غیر قابل تغییر و غیر قابل تردید و لذا آنها که الهیات را در معرض پرسش قرار دادند مستحق سوختن بر روی زمین بودند، چنان که برونو سوزانده شد، و آنها قطعا در پایان این جهان، در آخرت هم سوزانده خواهند شد. هیچ الاهیدانی اینک این را نمی گوید، اما از آن رو که حتی اصول اعتقادی غیر قابل تردید [مسیحیت] در مواجهه با هجوم علم، پنهانی، جرح و تعدیل شده اند. هر کس دوست دارد فیلسوف شود باید توجه کاملی به تاریخ علم داشته باشد و به خصوص به تاریخ تعارض علم و الهیات. جدای از ریاضیات محض، هر علمی مجبور بوده است برای اثبات حق وجودش با مبارزه آغاز کند. ستاره شناسی با گالیله محکوم شد زمین شناسی با بوفون. تا مدت ها پزشکی علمی به دلیل مخالفت کلیسا با تشریح بدن مردگان تقریبا غیر ممکن شده بود. ظهور داروین آن قدر دیر بود که از عقوبت کمتری رنج ببرد، با این حال هنوز کاتولیک ها و بزرگان قانونگذار ایالت تنسی به نظریه تحول انواع او با نفرت می نگرند. هر مرحله با سختی هایی به پیروزی رسیده است و با هر قدم جدید هم چنان مخالفت خواهد شد که گویا قرار نیست از اشتباهات گذشته درسی آموخته شود.

در روزگار ما این جدیدترین علم، روانشناسی است که با مخالفانی مواجه شده است به خصوص وقتی که به نظر می رسد در معرض خطر مقابله با آموزه « گناه» قرار گرفته است. در هر جامعه انسانی، عده ای با اعمال مضر خود به منافع جامعه لطمه می زنند؛ اگر حیات اجتماعی بخواهد ادامه پیدا کند لازم است راهی برای مقابله با چنین رفتارهای ضد اجتماعی پیدا شود. مفهوم  « گناه»  راه تاثیرگذاری کلیسا بر این مساله بود. اگر پلیس ناکام بماند، گناهکاران نمی توانند بر فرارشان از چنگ پلیس خشنود باشند،چرا که خداوند آنها را عذاب خواهد کرد. این روش در موارد خاصی تاثیر قطعی داشت. اما از این غافلیم که بسیاری از رفتارهای ضداجتماعی ریشه های عمیق روانشناختی دارد و تا وقتی این علت ها با درمان های شفابخش روانشناختی معالجه نشود، آن رفتارها ریشه کن نمی شود. بسیاری از رفتارهایی که ناخواسته عنوان « گناه»پیدا کرده اند، شاید با روش های پزشکی قابل درمان باشند نه اینکه سزاوار عذاب و عقوبت . کسانی که به این روش معتقدند که باید « گناهان» را معالجه کرد و نه عقوبت از سوی راست کیشان(سنتی ها ) متهم به حمایت از گناهکاران می شوند. اتهام صرفا یک روش قدیمی در مقابله با علم است و این روش به این دلیل به خود جنین جرات می دهد که روانشناسی، علم مورد بحث ما، هنوز جوان و نابالغ است. همین طور در اخلاق این تاریک اندیشی ادامه دارد. اگر کسی با خواهر همسر مرده اش ازدواج کند، هیچ ضرری نمی بیند، اما هم چنان کلیسا از چنین رفتار خطاکارانه ای که آن را گناه تلقی می کند و نه مضر، شوکه می شود و کتاب مقدس و یا کلیسا آن را محکوم می کند.

وقت آن رسیده که چیزی هم درباره روش علمی بگوییم. علم درصدد یافتن قواعد کلی است و به واقعیت های  خاصی که اساسا دلیل موافق یا مخالف این قواعد به شمار می رود، علاقه مند است. جغرافیا و تاریخ نیز به واقعیت های خاص در قلمرو خودشان علاقه مندند اما هیچ کدام علم به حساب نمی آیند جز از این جهت که بتوانند قواعد کلی را کشف کنند. باید بدانیم ما در جهانی زندگی می کنیم که شاید بدون قواعد کلی باشد، مثلا روزی با نان سیر می شویم ، روزی هم با سنگ، آبشار نیاگارا هم گاهی به جای اینکه به طرف پائین سرازیر شود، به طرف بالا می رود، گاهی هم وقتی کتری را روی اجاق گاز می گذاریم، یخ می زند. همه اینها نشدنی اند، اما به لحاظ منطقی محال نیستند. اما خوشبختانه دنیای ما جور دیگری است. همین که به تامل بنشینیم به تعدادی از قواعد و ضوابط عادت می کنیم- شب و روز، تابستان و زمستان،وقت کشت و درو و موارد دیگر. در توجه به چیزهایی مثل توفان که خلاف قاعده به نظر می رسند، دو فرضیه ممکن است در ابتدا شکل بگیرد. ممکن است قواعدی در کار باشد اما چنان پیچیده اند که به آسانی کشف نمی شوند؛ یا ممکن است این حوادث زیر سر موجوداتی بوالهوس باشد. انسان های بدوی دیدگاه دوم را به طور کلی پذیرفته بودند و این نظر در میان روحانیون شهر بوستون هم تا زمان بنیامین فرانکلین وجود داشت. این انسان های نازنین معتقد بودند رعد و برق از سر بی دینی بوده و از این رو به دلیل غضب خداوند منجر به افزایش زمین لرزه هم شده است. اما این جهان تصمیم گرفته با رای این انسان های نازنین مخالفت کند.

رفته رفته این نظر پذیرفته شد که پدیده های طبیعی محکوم قواعد کلی اند، هرچند ای قواعد، در تغییرات کوانتومی جزیی صرفا قواعدی ایستا هستند. کشف این قواعد گاهی بسیار سخت است؛ در مطالعه منظومه شمسی این امر به ساده ترین شیوه اثبات شده است. کپلر اثبات کرد که مریخ به دور خورشید در مداری بیضی شکل می چرخد و برای ادعای خود ادله این اقامه کرد، هرچند این ادله ویژه مریخ نبود، چرا که می شد تصور کرد که سایر سیارات نیز دارای چنین حرکتی باشند. بعد نیوتن قوانین جاذبه را کشف کرد، قوانینی که تا حدود ۲۰۰ سال بدون تغییر باقی ماند. اختلاف های جزیی منجر شد که اینشتین تغییرات جزیی را در عمل اعمال کند، هرچند در مقام نظر، این تغییرات یک انقلاب به حساب می آمد. امروزه پذیرفته شده که قوانین نیوتن کاملا درست نبوده است، هرچند خطاهای این پیش بینی ها در موارد اندکی و صرفا با عالی ترین دقت های اندازه گیری کشف شد. فرضیه و مشاهده جایگزین یکدیگر می شوند، هر فرضیه جدید،مشاهدات جدیدی را فرا می خواند و اگر آن فرضیه پذیرفته شود با واقعیت ها بیش از فرضیه های قبلی سازگاری خواهد داشت. اما هم چنان فرضیه در حالت امکانی، اگر احتمالی نباشد، باقی می ماند تا اینکه فرضیه های دیگری به تبیین شواهد دیگری فرا بخوانند. فرضیه های جدید اثبات نمی کنند که فرضیه های قبلی خطا بوده اند بلکه صرفا نشان می دهند آن فرضیه ها، حدس و گمان هایی بوده اند که کاملا درست نبوده اند، حدس و گمان هایی که همه آن چیزی بود که عالم تجربی می توانست ادعا کند.

فیلسوف در جست و جوی دانش، وقتی ببیند قواعد علمی به طور عام پذیرفته شده اند، این قواعد را امور محتملی می داند که تقریبا درست اند. تصوری بیش از این بی احتیاطی است.

تاکنون من جنبه های ایجابی تربیت مقدماتی فیلسوف را در نظر گرفته بودم، اینک وقت آن است که جنبه های سلبی را هم ببینیم. وقتی من پسربچه پانزده ساله بودم، تصمیم گرفتم همه باورهایم را وارسی کنم و اگر به نظرم می آمد که آنها پرو پایه ای جز عادت یا پیشداوری هایم ندارند، کنارشان بگذارم. برای اینکه با یک آدم از خود راضی، خوب برخورد کنم، تصمیم گرفتم هر روز پیشامدی دردناک را درنظربگیرم؛ از این پیشامد شروع کردم که شاید بهتر بود انگلیسی ها در جنگ واترلو شکست می خوردند. بعد از مدت ها بالا و پائین کردن این فرضیه، دریافتم که در آن صورت فقط یک استدلال به نفع ناپلئون وجود داشت: آن هم اینکه اگر ناپلئون پیروز شده بود، انگلستان هم واجد نظام واحدهای اندازه گیری فرانسوی می شد.

به زودی به مسائل مهم تری رسیدم، مثل مجموعه اعتقادات دین مسیحی و به رغم اشتیاق قوی به حفظ ایمانم کوشیدم بی طرفانه این آموزه ها را وارسی کنم. گمان می کنم چنین فرآیندی برای همه کسانی که دوست دارند فیلسوف شوند، مفید است. تا وقتی که استدلالی بر ضد پیشداوری های خود نداری ولی آنها را از کسی گرفته ای که بدانها باور دارد، حفظ آنها با قوت ساده تر است. چه خوب می شد اگر همه مدارس ما درصدی مسلمان و بودایی می داشت تا آنها هم تشویق می شدند از دین خود در برابر اکثر جمعیت مسیحی دفاع کنند. این کار باعث می شد قوت اعتقادات غیر عقلانی طرفین از میان برود.

 

 

نوشته شده توسط هدا
همچنین بخوانید:  اخوان را بيشتر بشناسيم- قسمت سوم
قبلیبعدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*