چگونه می توان فلسفه آموخت؟

۱۳۹۷/۱۰/۲۴

۱۲:۲۲ ب٫ظ

چگونه می توان فلسفه آموخت؟
امتیاز خود را ثبت کنید
[مجموع: ۰ میانگین امتیازها: ۰]
چگونه می توان فیلسوف شد؟(۱)

 

اندیشه های راسل که از چهره های شاخص فلسفه مدرن و پوزیتیویست های منطقی است در ایران کم و بیش شناخته شده است. شاید مهمترین نکته دانستنی درباره این دست فیلسوفان شیوه نگاه و رویکرد آنان به فلسفه است. در این نگاه، دانستن علومی چون منطق جدید،  ریاضیات و تاریخ علم برای حل مشکلات فلسفه ضروری دانسته می شود و “مابعدالطبیعه” به دلیل آنکه قابل تحقیق تجربی نیست، بی معنا. این دیدگاه امروزه کم و بیش در فلسفه غرب مورد نقد واقع شده و از جمله ناقدان آن ویتگنشتاین است که خود مدتی شاگرد راسل بود.فکر می کنم نوشته های راسل برای همه کسانی که علایق فلسفی دارند و تقویت عقلانیت را در جامعه ضروری می دانند، به دلیل سادگی، دقت و آموختگی با گونه ای طنز خواندنی است.

گزاره حاضربرادشت آزادي است از مقاله ي راسل تحت عنوان “چگونه مي توان فيلسوف شد؟”

ترجمه ي سعيد عدالت نژاد كه در سه قسمت تنظيم شده است. اميد كه مورد تامل و تعمق قرار گيرد.

مراجعه به متن اصلي تحت عنوان:

The Collective Paper of Bertrand Russell, “How to Become a Philosopher [1942]”, vol.10, London: Rutledge, 1996.

خالي از لطف نخواهد بود.

 

 

چگونه می توان فیلسوف شد؟

 

اجازه دهید ابتدا در چند کلمه ببینیم فلسفه چیست. فلسفه دانش مشخص نیست، چرا که دانش مشخص همان علم تجربی است. فلسفه پیش بینی های بدون دلیل مانند پاره ای از حدس و گمان های خام هم نیست. فلسفه چیزی میان این دو سویه افراط و تفریط است. شاید بتوان فلسفه را “هنر گمانه زنی های عقلانی” نامید. مطابق این تعریف، وقتی بخواهیم بفهمیم چه چیزی درست است با احتمال بیشتری هست که درست باشد و در چه مواردی نمی توان به یقین دانست که فلان مطلب درست است، فلسفه به ما می گوید چگونه باید این فرآیند را طی کنیم. هنر گمانه زنی عقلانی به دو شیوه مختلف بسیار سودمند است.اول: غالبا سخت ترین قدم در شناخت آنچه حقیقت است،مرحله تفکر درباره فرضیه هایی است که ممکن است صادق باشد همین که درباره فرضیه ها تامل شود، امکان آزمون هم فراهم می شود، اما آن فرضیه، انسان نابغه ای هم نیاز دارد که درباره آن بیندیشد. دوم: ما غالبا مجبوریم به رغم بی یقینی دست به عمل بزنیم، چرا که تاخیر می تواند خطرناک باشد یا موجب ناکامی شود، در این موارد، داشتن هنری که با آن بتوان داوری کرد که چه چیزی محتمل است، نافع خواهد بود. چنین هنری تا آنجا که به فرضیه های بسیار کلی مربوط می شود،فلسفه است. سوالات جزیی مثل این که ” آیا فردا باران می بارد؟” به فلسفه مربوط نمی شود، فلسفه با مسائل کلی مثل “آیا این جهان زیر سلطه قوانین مکانیکی است یا این که این جهان غایتی کیهانی دارد یا این که هر دو ویژگی را با هم داراست؟ ” سرو کار دارد.

اگر می خواهی فیلسوف شوی، اولین مطلبی که باید بدانی آن است که غالب مردم زندگی خود را با جهانی کلی از باورهایی که هیچ گونه توجیه عقلانی ندارد،به سر می کنند و دیدگاه های غیرعقلانی آدمی هم با یکدیگر سازگاری ندارد و از این رو هر دو نمی تواند درست باشد. اعتقادات مردم اساسا به گونه ای طراحی شده اند که با آنها احساس راحتی کنند، برای بیشتر مردم، حقیقت، مساله ای درجه دوم است. شما، خواننده عزیز، البته هیچ تلقی قبلی ندارید ولی قبول کنید که در این جنبه شما با بسیاری از مردم متفاوتید. من فرض می کنم شما یکی از پیروان فرقه باپتیستی اهل تنسی هستید. در نظر شما روشن است که آمریکا در جهان بزرگترین کشور است و تنسی هم یکی از برجسته ترین ایالت های آن است و تنها باپتیست ها هم دارای خزانه ها ی حقایق الهیاتی و کلامی اند. حالا فرض کنید من همه این ها را بپذیرم. من به انسانی از ایالتی، یا کشوری دیگر چه می توانم بگویم؟ چگونه می توانم یک کاتولیک کانادایی فرانسوی تبار را نسبت به قبول آن حقایقی که برای شما کاملا واضح است، متقاعد کنم؟ در اینجا هنوز هم نکات بسیار خوبی درباره آنچه شما و او توافق خواهید کرد وجود دارد اما اگر شما مجبور شوید با یک مسلمان یا هندو یا طرفدار آئین کنفوسیوس وارد بحث شوید وضع به چه صورت در خواهد آمد؟ خواهید دید که آنها در بسیاری از مسائلی که شما آنها را غیر قابل تردید می دانستید، مرددند و اگر بخواهید با آنها به شیوه ای سودمند به بحث بنشینید، مجبور خواهید شد زمینه های مشترکی پیدا کنید که پایین تر از فرض های مورد قبولتان است.

شما باز هم چیزهایی پیدا خواهید کرد که بتوانید با مسلمانان موافقت کنید. آیا انسان ها از نسل میمون اند؟ زبانم لال! آیا انسان برترین مخلوقات است؟ البته در چنین مواردی، انسانیت مشترک میان شما، مواردی برای توافق بوجود می آورد. اما اگر روزگاری موجود ذی شعوری از کره مریخ بیاید و خود را به همان اندازه از انسان ها برتر بداند که انسان ها خود را از میمون ها، او چه بسا تفاوت میان انسان ها و میمون ها را بسیار جزیی بداند و به گمانش واضح است که انسان ها و میمون ها دارای نسل مشترکی اند. او ادعای مریخیان را با اطمینان تایید خواهد کرد (مگر اینکه فیلسوف باشد)، چنان که شما ادعا های کانساسی ها را تایید کردید. با این ادعای مریخی چه می توانید بکنید؟

اگر می خواهی فیلسوف شوی، باید تا آنجا که ممکن است از باور هایی که صرفا وابسته به مکان و زمان تعلیم و تربیت شماست و یا صرفا وابسته به چیز هایی است که والدینتان و مربیانتان به شما گفته اند، دست بکشید. هیچ کس نمیتواند به طور کامل چنین کند و هیچ کس نمی تواند فیلسوف کامل شود، اما این مساله در گرو این نکته است که همه ما اگر بخواهیم می توانیم به این نکته برسیم.

ممکن است بپرسی “اما چرا باید بخواهیم؟”  چند دلیل وجود دارد. یکی از آنها این است که اعتقادات غیر عقلانی با جنگ و سایر صورت های منازعه خشونت بار ارتباط زیادی دارد. عدالت اجتماعی تنها راهی است که جامعه ای بدان وسیله می تواند برای مدت طولانی بدون درگیری خشونت بار زندگی کند و عدالت اجتماعی در نظر هر انسانی که خود را برتر از دیگران می داند، بی عدالتی است. در جایی که طبقه ای وجود دارد که معتقد است باید حق بیشتری از سهم قدرت و ثروت داشته باشد، عدالت میان طبقات به سختی ممکن است.

عدالت میان ملت ها، تنها از طریق قدرت های برابر ممکن است، چرا که هر ملتی به برتری و تفوق خویش معتقد است. عدالت میان آیین های دینی بسیار سخت تر است، زیرا هر آیینی متقاعد شده است که حق انحصاری حقیقت در مهمترین موضوعات از آن اوست.اگر دیدگاه فلسفی گسترش بیشتری پیدا کند، ترتیب دادن مباحثه ای عادلانه و در فضای مسالمت آمیز بی اندازه آسان تر خواهد شد.

دلیل دوم برای داشتن سودای فیلسوفی آن است که باورهای غلط، علی الاصول، قادر به تحقق اهداف شما نیستند. در دوره قرون وسطی، وقتی بیماری واگیرداری پیدا می شد، مردم در کلیسا ها جمع می شدند تا دعا کنند با این تصور که تدین آنها می تواند خدا را به ترحم بر آنها وادارد، در واقع، مردم با اجتماعشان در ساختمان های آلوده به بیماری، شرایط ایده آلی را برای گسترش بیماری فراهم می کردند. اگر در این فکرید که وسایلتان با اهدافتان تناسب داشته باشد باید دانش داشته باشید نه خرافه صرف یا ذهنیت غلط.

سومین دلیل آن است که حقیقت برتر از خطاست. شرم آور است که آدمی خود را با دروغ های آرام بخش، صبور و با تحمل نگه دارد. شوهر فریب کار به لحاظ سنتی امری مسخره است و نکته همان قدر تاسف بار یا خنده دار در همه خوشبختی ها این است که خوشبختی هم وابسته به فریبکار بودن شوهر یا اغفال گری اوست.

اگر دوست داری فیلسوف شوی، باید عقل و احساس خود را پرورش دهی. این دو نوع پرورش اساسا با یکدیگر مرتبط اند، اما در بحث نظری تا اندازه زیادی این دو از یکدیگر جدایند. من از پرورش عقل شروع می کنم. پرورش عقل دارای دو جنبه مثبت و منفی است: تو باید بیاموزی که به چه اموری باور داشته باشی و به چه اموری باور نداشته باشی. اجازه دهید از جنبه مثبت شروع کنیم.

هر چند در تحلیل گذشته مان، هر چیزی کم و بیش در معرض تردید بود ولی با وجود این، پاره ای از امور تقریبا چنان نزدیک به یقین اند که در مقاصد عملی می توان عنصر شک را نادیده گرفت. انتظار از فیلسوف آن است که از خود بپرسد کدام دانش ها کمتر در معرض سوال اند  و چرا. او ممکن است در آغاز تحقیق به طور معقول فرض کند یقینی ترین دانش ها آنهاست که مناقشه کمتری بر سر آنها وجود دارد. او به زودی در خواهد یافت که این قبیل دانش ها، دانش ها یا آن معلومات ادعایی نیست که با جوش و خروش بیشتر بیان می شوند. هر کسی با جدول ضرب موافق است ولی هیچ کس در صدد این ادعا نیست که جدول ضرب دارای حقیقت مقدسی است. حال اگر کسی در صدد برآمد که حقیقت جدول ضرب را انکار کند، او را به عنوان ستون پنجم دشمن زندانی نمی کنند یا نمی سوزانند. هر انسان عاقلی اگر به بدعت های ریاضی گرفتار شود و از او بخواهند که از این باور خود به جدول ضرب دست بردارد، او چنین خواهد کرد و می داند که این انکار او به جدول ضرب آسیبی نمی رساند. اینها ویژگی های باوری است که هیچ شک معقولی در آن وجود ندارد.

هر کس دوست دارد فیلسوف شود لازم است مقدار معتنابهی ریاضیات بداند. در خلال این مطالعه در خواهد یافت که کدامین حقیقت از راه تفکر صرف و بدون کمک مشاهده دست یافتنی است. او هم چنین با فرآیند دقیق استدلال و با انواع خطاهایی که حتی ممکن است دچار متخصصان عالی اهل استدلال هم بشود، آشنا می شود. برای تامین این هدف آخر، او باید بکوشد ریاضیات را با دید تاریخی بخواند. مثلا قبل از اینشتین هر کسی گمان می کرد که به لحاظ ریاضی اثبات شده است که نیروی جاذبه در یک چشم بر هم زدن افزایش پیدا می کند، اما نظریه اینشتین اثبات کرد که نیروی جاذبه باید با سرعت نور اضافه شود. مطمئنا ریاضیدانان در استدلالی که نسل هایی از آنان را راضی کرده بود، خطایی یافتند و اینک آنها همگی موافقند که درباره سرعت نیروی جاذبه حق با اینشتین بوده است- مگر اینکه آن ریاضیدان از نازی ها باشد. با این حال، با اینکه این مساله بسیار پیشرفته و بغرنج بود اما خطاست که چنین مثال هایی ما را به شکی کلی درباره ریاضیات بکشاند. نتیجه ای که حق است در این باره بگیریم آن است که هر چه مسائل پیچیده تر و تقریبا ارتباط بیشتری با احساسات ما داشته باشد تا با مسائل ریاضی، امکان خطا در فرآیند استدلال آنها بسیار بیشتر هم خواهد شد. این نکته بویژه در حق مسائل دینی و اجتماعی هم وجود دارد. منطق هم برای فیلسوف مفید است اما در شکل جدید آن و نه آن منطق منسوخ شده قرون وسطایی که محققان از ارسطو اخذ می کردند. منطق اساسا به عنوان معلم احتیاط در استنباط نافع است. کسانی که با منطق بار نیامده اند، در معرض استنباط هایی هستند که هیچ ارزشی ندارد. مثلا اگر یک طبقه یا یک ملتی تحت سلطه ملت یا طبقه دیگری باشد و شما بر این باور باشید که این ظلم باید خاتمه پیدا کند، آنها از شما انتظار دارند که طبقه یا ملت تحت ستم را دارای فضایل برتر هم بدانید و اگر شما به آن ملت یا به هر یک از آنها علاقه شخصی نداشته باشید، متعجب خواهند شد. در اینجا بین این دو باور هیچ ارتباط منطقی وجود ندارد، هر چند برای ذهن های تربیت نشده چنین می نماید که ارتباطی هست. هر چه شما در منطق متخصص تر شوید استنباط های کمتری را معتبر خواهید شمرد و به ندرت به دو عقیده متناقض در یک آن باور خواهید داشت. به لحاظ عملی این نکته مهمی است، چرا که منطق حد وسط های ضروری را معتبر می داند و از پذیرش پاره ای از اعتقادات خام و بلوکه شده منع می کند. بسته های اعتقادی مثل کاتولیسیسم، کمونیسم یا نازیسم مایلند مزاحمت کنند و به لحاظ عملی هم با اینکه حداقل بخشی از کار آنها خطاست، خود را حق مسلم معرفی می کنند. تمرین تحلیل  منطقی موجب می شود آدمی به سختی به این لباس های ذهنی حاضر و آماده تن دهد.

ریاضیات و منطق هر دو فی نفسه مفیدند اما برای فیلسوف صرفا تمرینی عقلانی اند. اینها به فیلسوف کمک می دهند تا به مطالعه این جهان بنشیند اما هیچ اطلاعات عملی درباره این جهان به او نمی دهند. ریاضیات و منطق الفبای کتاب طبیعت اند نه خود کتاب. اگر سودای فیلسوف شدن به سر داری، دانشی که فراتر از همه اینها ضرورت دارد ، معلومات تجربی است البته نه در قالب دانستن جزئیات دقیق آن ، بلکه در حد دانستن نتایج کلی، تاریخ علم و به خصوص روش آن.

این علم است که میان دنیای جدید و دنیای ما قبل قرن هفدهم تفاوت می نهد. این علم است که باور به خرافه، معجزه و افسون را باطل کرده است. این علم است که پذیرش آیین های کهن و خرافه های قدیمی را برای انسان عاقل غیرممکن کرده است. این علم است که تصور مرکزیت زمین برای عالم و تصور برتری انسان در میان موجودات خلقت را، خنده دار کرده است. این علم است که خطای اعتقاد به ثنویت قدیمی نفس و بدن ، روح و جسم را که ریشه در دین دارد، نشان داده است. این علم است که رفته رفته ما را به خودمان آگاه می کند و با توجه به این نکته قادرمان می سازد که خودمان را بدون درنظر گرفتن مکانیسم های پیچیده بشناسیم.

این علم است که به ما راه جایگزین کردن حقایق احتمالی به جای خطاهای غرورآفرین را آموخته است. هر کس که مایل است دیدگاهی فلسفی و متعلق به زمانه ما و نه فلسفه ای قدیم که از کتاب های کهنه اخذ شده است، بدست آورد، باید با روح علمی ، روش علمی و چارچوب جهان علمی آشنا شود.

به طور حتم، افلاطون دارای نبوغی عظیم بود و ارسطو دانشی جامع و دایره المعارف گونه داشت، اما شاگردان جدید او فقط می توانند آموزنده خطا باشند. یک ساعت با گالیله یا نیوتن برای بدست آوردن فلسفه ای دقیق نافع تر است تا یک سال با افلاطون یا ارسطو. اما اگر به دانشگاه بروی، این اعتقاد استادت نخواهد بود.

 

 

نوشته شده توسط هدا
همچنین بخوانید:  اصل عدم قطعيت هايزنبرگ
قبلیبعدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*